حديث زندگی

ناشر: انتشارات فقه الثقلين
تدوين: مؤسسه فرهنگی- هنری فقه الثقلين
نوبت چاپ: اول/ بهار 1387







سپاس و ستايش خداي را كه خالق هستي وخوبيست . هستي ز محنت او وجود خود بازيافت، و در كران لطف و محبتش آغوش مهر و صفا گشود تا در درون، برگنجينه‌ي گوهرهاي نهفته‌اش فخر و مباهات جويد و به گرمي از آنان استقبال نمايد، و درود و سلام تقديم پيامبران الهي، خاصّه پيامبر گرامي خاتم كه مكارم والاي انساني و اخلاقي را به اوج ترقّي و كمال رساند، و به پيشوايان و ائمه‌ي هدي اين مربيان راستين بشر، و اولياء، و عالمان و دانش آموختگان مدرسه‌ي علوم علوي‌ عليهم‌السلام كه مايه‌ي حيات دلهاي افسرده و نشاط و گرمي هر ملت و مردمي هستند.
آنان كه مردمان را به سوي خدا رهنمودند .آنها كه تقوا و پرهيزكاري و اتكا به خود را در پيكر تك تك افراد جامعه دميده و غبارها و زنگارهاي جهل و خود كم‌بيني را كه در زندگي و روح و انديشه‌ها نقش بسته است زدوده، و با نمايش قدرت روحي و معنوي خود كه ناشي از تمسّ‍ك و قرب به حبل الهي است، به زوال كشانده‌اند.
در روزگار محروميت از خورشيد، ذكر اولياي الهي، منزلگه بارش رحمت آسماني وخاطره‌ي تلاش وكوشش آنها ، تقويت كننده‌ي عزم و اراده و تصميم آدمي است كه فارق انسان با ديگر موجودات است .
آنان مي‌آموزند كه لذت و رفاه‌طلبي، بدون عقيده و اخلاق، تكرار سراب طلبي‌هايي است كه خستگي و ناكامي، محصول آن است و در اين وادي حيرت كه پُر از پرتگاههاي هول‌انگيز وگردنه‌هاي سست و دشوار ] عَليٰ شَفٰا جُرُفٍ هٰارٍ[[1][1] است، راهنماياني لازم است كه راه يافته‌ي كوي حق بوده، رهنمايي و راهبري، پيشه‌شان باشد.
حيات اولياي الهي، آيينه‌اي است كه در آن مي‌توان نشانه‌هاي حيات برتر، يعني علم و قدرت و كمال را مشاهده كرد و در سايه آن، دانستن و چگونه زيستن را فرا گرفت.
هر كدام از اين بزرگان الگوي ايمان، زهد، بيداري، تلاش و استقامت‌اند، كه امروز نيز همچون هميشه‌ي تاريخ به الهام‌گيري از راه و رسم و خلق و خوي آنان نيازمنديم و با حضور در محضر و مزارشان مي‌توانيم شيوه‌هاي زندگي برتر و بهتر را بياموزيم.
پاس‌داشت وگرامي‌داشت انسانهاي شايسته و فرهنگ‌ساز، در واقع ريشه در زيبادوستي و فطرت كمال‌جوي افراد دارد و ستودن صاحبان كمال و چهره‌هاي برگزيده و ماندگار، همان ارج‌گذاري و فروتني در برابر كمال و زيبايي است و سرّ پايداري و ريشه داشتن اين شخصيتها در اعماق وجود انسانها، از همين پيوند سرچشمه مي‌گيرد. مستحكم‌ترين هويت زوال ناپذير هويت اعتقادي است كه روحِ با معنويت و ارواح طيبه به آن استواري بخشيده است و شكوفه‌هاي اين هويت، با شناخت ميوه‌هايي كه بر ذائقه‌ها حلاوت نشانده‌اند به بار مي‌نشيند و اين شجره، با طوباي هستي سيراب مي‌شود و تا روز قيامت پايندگي و دوام دارد.
بايد كه با تفرّج در باغ و بوستان آنان، نور و نيرو گرفت و روح و روان را طراوت بخشيد. و بايد كه يادشان و آثارشان و بالأخره مزارشان، جاودانه بماند تا نسل‌هاي آينده، به وجود آنان افتخار نمايند. نامشان را زنده و گرامي دارند. به زيارت تربت‌شان بروند. در برابر روح با عظمت‌شان سر‌تسليم و احترام فرود آرند و در كنار مرقدشان علوّ درجات مسئلت نمايند.
مؤسسه‌ي فرهنگي فقه الثقلين با نگاه مسئولانه نسبت به شناخت و معرفي گنجينه‌هاي فرهنگي و اسوه‌هاي اخلاق و ايثار و تقوا و زهد و آزادگي، اين رسالت را با به تصوير كشاندن زندگاني مرحوم حجـت‌الاسلام والمسلمين آقا شيخ محمدعلي صانعي رحمـت الله عليه، والد ماجد حضرت آيـت الله ‌العظمي صانعي مدظله العالي به رؤيت خوانندگان محترم قرار داده است.
اين دفتر مجموعه‌ي مستندي است از زندگاني مرحوم حجـت الاسلام آشيخ محمدعلي صانعي، كه با قلمي ساده و روان به شيوه روايت‌گونه استخراج شده است.
در اين اثر از مستنداتي نظير حكايات افراد و شخصيتهاي مختلف حوزوي و منطقه‌‌اي در جهت شناسايي و وصف حال و زندگي آن مرحوم بهره گرفته شد تا واقعيت‌ها با غناي بيشتري به رشته‌ي تحرير درآيد. علاوه بر اين، تلاش شده است با بهره‌گيري از آثار مكتوب و قلمي به جاي مانده از مرحوم آشيخ محمدعلي صانعي نسبت به برخي احوالات و تاريخ اجداد و نياكان ايشان در قسمت‌هاي مختلف اين دفتر استفاده گردد.
قبل از اين دفتر نيز نرم افزار «راز ماندگاري» كه يادبودي از آن مرحوم است به طور اجمال در يك سي دي به تصوير درآمد.
اميد است بدين وسيله توانسته باشيم خدمتي هر چند ناچيز به علماي دين و حوزه‌هاي علميه و مردم منطقه بزرگ جرقويه اصفهان و فرهنگ آن ديار نموده باشيم، و با نام و ياد و بيان خدمات مرحوم آشيخ محمدعلي صانعي رحمـت الله عليه، گنجينه‌هاي والاي آن سامان را از دستبرد حوادث و نسيان روزگار مصون داشته و پيشقراولان عرصه‌هاي فرهنگ و خدمتگزاري اين مرز و بوم را حفظ و احياء نماييم.
به اميد آن كه اين خدمت ناچيز در آستان مقدّس آن مولاي عزيز مورد قبول واقع گردد.
خدايا! جز لطف تو، پريشاني ما را بر طرف نمي‌كند و جز انعام و احسان تو، نياز و حاجت ما را برطرف نمي‌كند و جز امان تو، اضطراب و ترس ما را ساكن نمي‌نمايد.
خدايا! وسوسه‌ي قلوب ما را برطرف نمي‌كند مگر نور هدايت تو، اي طمأنينه‌ي دلهاي مؤمنين، ما را به برهان فنّي احتياجي نيست، تويي آرامش دل بندگان و اگر ظلّ عنايتت بر دلهاي ما نرسد، در غمرات جهل و ناداني غوطه‌وريم، اگرچه تمام فنون استدلال را بدانيم.[2][2]
ولله الحمد و المنّـت مؤسسه‌ي فرهنگي ـ هنري فقـه الثـقلين


گرچه راهي است پر از بيم زما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشي
«حافظ»

حجـت‌الاسلام والمسلمين آقا شيخ محمد علي صانعي در طلوع روز شنبه 19 محرم الحرام سال 1310‌هـ .ق در روستاي ينگ‌آباد از توابع منطقه‌ي بزرگ جرقويه در فاصله 60 كيلومتري شهر اصفهان در خانواده‌اي روحاني و مذهبي به دنيا آمد.
پـدر ايشان آيـت الله حـاج ملا يوسف صـانعي ينگ‌آبادي، عـالم و فقيه برجسته‌ي زمان خود بودند. ايشان فرزند مشهدي حسينعلي ينگ‌آبادي و مردي پارسا و از ناسازگاران با خان‌ها و كارهاي نادرست آنان بود كه چندين بار به انگيزه‌ي ايسـتادگي در برابر آن‌ها زادگاه خود را رها كرده و به شهر اصفهان كوچ مي‌نمود و در مدرسه‌ي جده بزرگ به زندگي مي‌پرداخت . آيـت الله حاج ملايوسف محضر درس بزرگاني چون جهانگيرخان در فلسفه، آيـت الله ميرزا حبيب الله رشتي در رشته‌ي فقه و آيـت الله سيد محمد باقر دُرچه‌اي را درك نمود. در سال 1310 هـ .ق به سفر حج رفت و براي يك سال نيز در شهر نجف سرگرم آموختن دانش ديني شد. ملا يوسف هم چنين به ميرزاي شيرازي بزرگ رهبر جنبش تنباكو، دل بستگي فراوان داشت و از هواداران او به شمار مي‌رفت تا جايي كه وجوهاتي كه در آن زمان به ايشان مي‌سپردند، يكسره براي وي مي‌فرستاد و اين نشانگر نمو انديشه‌ي ديني و تيز بيني ايشان بود.
از يادگاري‌هاي او، ساختمان مسجد جامع ينگ‌آباد(مسجد مصلّي) است كه به كوشش وي بنيانگذاري گرديد. همچنين بنيانگذاري آب انبار كوچكي[3][3] در كوي آب انبار ينگ‌آباد از كارهاي اوست كه به علت جلوگيري خان‌ها, اين كار به پايان نرسيد. ايشان در 40 سالگي و همزمان با بهار جواني، زندگي را بدرود گفته و در تخت فولاد اصفهان به خاك سپرده شد.[4][4]
اجداد و خاندان آقا شيخ محمد علي صانعي در محل به نام «مشهدي‌ها» معروف بودند. دليل اين انتساب به علت سفر خاصي است كه جدّ پنجم ايشان (علي) به مشهد مقدس انجام داده‌اند. در آن زمان مردم معمولاً براي رفتن از اصفهان به مشهد، از راه يزد و طبس سفر مي‌كردند. اما ايشان در آن زمان از راه تركمن صحرا و گرگان و بجنورد به مشهد عازم شد كه اين سفر بسيار طول كشيد (حدود 14ماه). بعد از عزيمت به اصفهان، به علت ويژگي‌هاي خاص سفر، به مشهدي معروف شد و از آن پس فرزندان و نوادگان ايشان در محل به عنوان مشهدي‌ها شناخته مي‌شوند.[5][5]
مرحوم آقا شيخ محمد علي صانعي از طرف مادري نيز به مردماني صاحب غيرت و فتوّت و سخاوت منتسب بود. آيـت الله ملايوسف ينـگ‌آبـادي در 6 سـالگيِ فرزنـدش محمد علي، چشـم از دنـيا فرو مي‌بندد و سرپرستي محمد علي و خواهر 9 ساله اش به دوش مادر مي‌افتد. و مادر نيز كه شهرضايي بود و در محل هيچ نداشت (جز 8 سهم از 72 سهم يك خانه‌ي محقر و كوچك) با سختي‌ها و مشقات زياد بچه‌ها را بزرگ مي‌كند و به ثمر مي‌رساند.
مرحوم شيخ محمد علي صانعي در سن جواني و در اوج نشاط و فعاليت نزد ميرزا حسين طباطبايي ينگ‌آبادي (روحاني محل) در ينگ‌آباد دروس مقدمات و نساب را نزد ايشان فرا مي‌گيرد و هم زمان نيز جهت امرار معاش مشغول به كار مي‌شود. به دليل رشد و نمو در خانواده‌اي روحاني، تا حدي نيز خود به مسائل و احكام واقف بود و مردم نيز به او ارادت داشتند و از او در شرايط خاص كمك مي‌خواستند. در جواني مدتي در ينگ‌آباد روغن چراغ و برخي ديگر از اقلام مورد نياز مردم را تهيه و مي‌فروخت كه طي ماجرايي شنيدني و عجيب تصميم به تحصيل در حوزه گرفت. (ماجراي جالب ورود ايشان به حوزه در متن اصلي زندگي‌نامه منعكس شده است)
علي رغم مخالفت‌هاي اطرافيان، به مدرسه‌ي كاسه‌گران اصفهان رفت و بدون توجه به كمبودها و مشكلات فراوان، با جديت به فراگيري علوم اسلامي پرداخت. ايشان در طول تحصيـــل از محضـــر بزرگاني چون آيات عظام: حاج سيد محمد باقر ابطحي سدهي[6][6]، آيـتالله شيخ محمد حسن عالم نجف‌آبادي[7][7]، مرحوم آخوند كاشي[8][8]، آيـت الله سيد محمد باقر درچه‌اي[9][9] و آيـت الله حاج شيخ عباسعلي اديب حبيب‌آبادي[10][10] بهره جست. بعد از تحصيل و بازگشت به ينگ‌آباد، در واقع هدف اصلي ايشان آغاز گشت: تبليغ و ارشاد مردم و تربيت و رشد جامعه. شيخ محمدعلي صانعي حدود 50 سال در ده ماندند و در تمام اين مدت به نحوي مردم را از نظر ايمان و عقيده رشد دادند كه اكنون با اين كه مدت‌ها از زمان حيات ايشان مي‌گذرد، هنوز ريشه‌هاي كارشان پابرجاست و تربيت اسلامي در محل بسيار قوي است.
مرحوم حجـت الاسلام و المسلمين آقا شيخ محمد علي صانعي زندگي ساده و بي‌آلايشي داشت. زهد و قناعت دو خصيصه‌ي اصلي و بارز شخصيت ايشان بود كه در تمام ابعاد زندگي‌اش منعكس بود. خانه‌ي محقّر و كوچك ايشان هنوز در ينگ‌آباد پا بر جاست و مؤيد زندگي ساده و زاهدانه‌ي او است.
تواضع و فروتني و ارتباط حسنه‌ي او با مردم هنوز كه هنوز است زبانزد مردم آن ديار است. اخلاق و برخوردش نمونه بود و كارهاي روزمره‌ي خود را شخصاً انجام مي‌داد. يكي از همسايگان ايشان در باب اين ويژگي اخلاقي شيخ محمد علي صانعي مي‌گويند:
«...مردم خيلي دوستش داشتند. خوب بود كه دوستش داشتند. با سيد، سيد بود با رعيت، رعيت بود. با كشاورز، كشاورز بود.خيلي مقام داشت. مقام او را فقط خدا مي‌داند و بس...».
دستگيري از فقرا و پرداختن به وضع معيشت آن‌ها از دل مشغولي‌هاي اصلي ايشان بود. با اين كه خود زندگي بسيار ساده‌اي داشت، براي كمك به نيازمندان و حفظ آبروي آن‌ها از احتياجات خود صرف نظر مي‌كرد. گفته‌هاي اهالي ينگ‌آباد و همسايه‌هاي ايشان در اين باب شنيدني است:
«...شب‌هايي كه ختم انعام داشت فانوس را خاموش مي‌كرد و مي‌گفت: نفتش را به فلان فقير دردمند مستضعف بدهيد...». «...وقتي بيست من گندم آوردند براي زكات فوراً گفت تقسيم كنيد كه نماند، مديون شويم. و ايشـان زندگي‌اش را از چند گـوسفند و كشاورزي اداره مي‌كرد. در قديم براي عقد، دو روحاني مي‌آمدند و ‌‌‌‍[صاحبان مجلس] به آن‌ها قند مي‌دادند. قند را مي‌داد به آن يكي روحاني .
پول را هم از فقير نمي‌گرفت و مي‌گفت من گذشت كردم. و كسي هم كه وضعش خوب بود مي‌گرفت و به آن روحاني همراه مي‌داد. من يادم هست آن زمان‌ها وضع زياد خوب نبود. ايشان غذا مي‌پخت و به درِ خانه‌ي بچه يتيم‌ها مي‌برد. يك كيلو گوشت مي‌گرفت 4 قسمت مي‌كرد. يكي مال خودشان و 3 تا را به يتيم و فقير مي‌داد...».
«... اگر روضه مي‌خواند و يك زني عيالوار و بچه‌دار بود، ‌[ پول را] زير پرده مي‌داد و مي‌گفت ببر به بچه‌هاي يتيمت بده...».
شجاعت ايشان نيز بسيار در خور توجه بود. به طوري كه همانند پدر بزرگوارشان هيچ گاه به حاكمان و خوانين زورگو باج نداد و از اين موضوع واهمه‌اي نيز نداشت.
شايد بهترين تعريف در باب شخصيت و جايگاه ايشان در دل مردم ينگ‌آباد سخني است كه يكي از همسايه‌هايشان بيان مي‌كند:
«...اين خانه پاتوق و سنگر مردم عارف و عامي و همه‌ي اقشار بود و همه‌ي طبقات مي‌آمدند و مي‌رفتند و كارشان و مشكلشان حل مي‌شد. كدخدا بود. امام جماعت بود. مسئله‌گو بود. هم روضه‌خوان و كار راه انداز مردم و ميانجي كار و ريش سفيد و بزرگتر و باباي مردم و ... اصلاً نمي‌شود تعريف كرد كه بود. همه‌ي امتيازات را داشت. هيچ كس اين جا نااُميد بر نمي‌گشت. هر چه مي‌خواستي تو اين خونه پيدا مي‌كردي و مي‌رفتي...».
به گفته يكي ديگر از اهالي محل:
«ايشان تنها روحاني منطقه بود كه در دوره‌ي پهلوي، ممنوعيت عمّامه و لباس روحانيّت شامل حالش نشد، و اين نبود مگر قداست و احترام و جايگاه خاصّ ايشان در آن ديار و در ميان مردم، به همين خاطر دستگاه حاكمه نيز نسبت به وي الزامي در ممنوعيت تلبّس به لباس روحانيت ايجاد نكرد... .
قباله‌هاي نكاحيّه و قرارداد و اسناد ملكيّه و مصالحيّه كه توسط آشيخ محمدعلي براي مردم منطقه نوشته و ممهور به مهر ايشان بود نه تنها در مناطق جرقويه، بلكه در اصفهان نيز مورد قبول و اعتماد مراكز ثبتي و املاكي بوده است...».
ايشان از اعتبار و اعتماد خاصي در انظار عموم برخوردار بودند. مردم او را به مانند چشمانشان قبول داشته و شهادت او را يقين‌آور مي‌دانستند. اكثر كشمكش‌هاي محلي با حضور ايشان و كلامشان و در واقع به احترام ايشان حل مي‌گشت و سرانجام به خير به اتمام مي‌رسيد. كلام ايشان در بين مردم از چنان نفوذي برخوردار بود كه كسي بر روي حرفشان سخن نمي‌آورد و جمله ايشان ختام مسك بود.
قباله‌ها و اسناد زيادي موجود است كه به عنوان امانت به ايشان مي‌سپردند و بعضاً به امضاي ايشان رسيده است. اين مطلب حاكي از عمق وثاقت و اعتماد مردم به ايشان بود.
اين اعتماد با توجه به ويژه‌گي‌هايي منحصر به فرد آن مرحوم هرگز از ايشان سلب نشد و تا آخر عمر همواره مورد اعتماد و وثوق عموم مردم بود. بزرگان ديار و محل براي ايشان احترام و اعتماد خاصي قائل بودند، به صورتي كه بعضي بزرگان و مؤمنين اسرار زندگي خويش با ايشان در ميان گذاشته و ايشان را محرم اسرار دل مي‌دانستند. ارج و ارزش فـوق‌العـاده مـردم به ايشان به خـاطر قداست روحاني و زهـد و پرهيزكـاري و عـامل بودن او به گفتار و كردار بود.
او حكيم لطايف ذكر و اذكار و تذكره بود.
در ظاهر خموش و بي‌آلايش او حكمت‌هاي عقل و موعظه و دقايق اسرار پنهان بود. به گاه و بي‌گاه گوهرهاي حكمت از حكيم روشن دل به حكمت بيان مبدّل مي‌گشت و مخاطبش را از نعيم زبانش به وجد آورده و سرمايه‌هاي معرفت و معنويت را برايش به ارمغان مي‌آورد.
بهره‌هاي حكمت عملي وي بيشتر از اندوخته‌هاي تئوري‌اش بود. همه‌ي آنها را در سايه‌ي روح تعبّد و اتصال و ارتباط بي‌ادّعايش با خدا به دست آورد. نه غرور در آن سادگي نظر كرد و نه او بدان شناختي پيدا كرد. غربت و بيگانگي آن دو به هم هيچ وقت بدل به همنشيني‌شان نشد و تا زمان روشنايي آفتاب اين قهر و جدايي ادامه يافت.
ايشان هميشه در بين مردم و در ميان آنان كمال دقت و همراهي را داشت و از اموري كه بين ايشان و مردم فاصله ايجاد مي‌كرد به شدت پرهيز مي‌كرد و هيچگاه حاضر نمي‌شد تبعيضي بين ايشان و ساير مردم باشد. او مردم داري امين بود و براي آنان احترام خاصي قايل بود.
از ديگر كارهاي شاخص و در خور توجه ايشان، فرستادن فرزندانش (حسن و يوسف) به حوزه علميه اصفهان براي تحصيل بود. مرحوم آقا شيخ محمدعلي صانعي اين كار را در زماني انجام دادند كه مدتي از رفتن پهلوي اول گذشته بود. و فضاي حاكم به شدت ضد روحانيت بود. ولي علي‌رغم تمام مخالفت‌هايي كه با ايشان شد و تلاش‌هايي كه براي منصرف كردن او صورت گرفت، فرزندان خردسالش را به اصفهان فرستاد و خود نيز براي مدتي همراهشان رفت، سرانجام گذشت زمان نيز ثابت كرد كه اقدام شجاعانه‌ي شيخ محمد‌علي صانعي چقدر درست و بدون اشتباه بوده است. چرا كه هر دو فرزندشان مراتب بالاي علم و فضيلت و اخلاق را طي كردند و هم اكنون از بزرگان و عالمان روزگار هستند.
يكي از فرزندان ايشان، حضرت آيـت الله حاج شيخ حسن صانعي است. كه تربيت يافته‌ي مكتب امام مي‌باشد.
حضرت آيـت الله حاج شيخ حسن صانعي كه يار و ياور امام در خلوت و جلوت بود سهم به سزايي را در انقلاب به خود اختصاص داد. امام، علي رغم رويه‌اش در عدم تعريف از اشخاص، در اواخر عمر با بركت خويش در نامه‌اي به وي كه در كتاب صحيفه امام چاپ گرديده اين چنين سخن گفته است:
«... تو سرباز گمنام اين انقلابي، و خودت مي‌داني كه هيچ چيز بهتر از گمنامي نيست، تو فردي هستي كه از گذشته‌هاي دور خاطرات تلخ و شيرين مبارزات را با خود دارد. زيركي و كم حرف، دانايي و محتاط، در گرداب مبارزات هميشه دلسوخته بوده‌اي. كينه‌ات را نسبت به شاه در كمتر كسي ديده بودم. در بحران و فشارها هيچ گاه نسبت به من ترديد نداشتي. گرچه گاهي خسته شدي و افسرده... .
اين چند سطر را نوشتم تا كمي از بسيار حقي كه برگردن من و انقلاب داري ادا كرده باشم. خداوند يار و نگهدارت باد.»[11][11] و [12][12]
فرزند ديگرشان، حضرت آيـت الله العظمي حاج شيخ يوسف صانعي هستند كه سال‌هاست در اوج علميّت در استنباط و اجتهاد در عين اداره‌ي امور عامه‌ي مرجعيت، مشغول تدريس در سطوح عاليه‌ي اجتهاد و كرسي تدريس خارج فقه و اصول و شاگرد پروري در مكتب فقهي‌اش مي‌باشد. مكتب فقهي كه بر بينش كلي و فقاهتي حضرت امام خميني شكل گرفته و امام عنايت ويژه‌اي به مراتب علمي ايشان داشته و تعبير حضرت امام در صحيفه درباره‌ي او شنيدني است كه فرمودند :
«من آقاي صانعي را مثل يك فرزند بزرگ كرده‌ام . اين آقاي صانعي وقتي كه سالهاي طولاني در مباحثاتي كه ما داشتيم تشريف مي‌آوردند، ايشان بالخصوص مي‌آمدند با من صحبت مي‌كردند و من حظّ مي‌بردم از معلومات ايشان، و ايشان يك نفر آدم برجسته‌اي در بين روحانيون است و يك مرد عالمي است.»[13][13]
حقاً بايد او را استاد المبيني دانست كه انديشه‌ي فقهي را در عصر حاضر تولدي نو داد و عرصه تكامل و رشد و تطور حوزه علمي را گشود. فقيه بصيري كه جنبش فكري و فقهي او مرحمي بر جويندگان و سندي محكم بر پژوهندگان گرديد تا جسارت پرورش و ابراز نظر علمي و قلمي را بر خود بازيابند و در سايه‌ي ابر رحمت، شكوفته و بوي معطر را در فضاي جامعه انساني و حقوق بشري بسايند تا همگان بر قدرت و عظمت فقه جعفري و علوم علوي عليهم السلام شادمان گشته و بر آن مباهات جويند.
نگاه نافذ و نوي آن فقيه برجسته در فقاهت و استنباط و به كارگيري اصول اجتهاد در چهار چوب موازين اجتهاد شيعي مبتني بر كتاب و سنت و عقل از او چنان ساخته كه اينك خواستگاه و راهگشاي بسياري از دشواري‌هاي موجود در قوانين و مقررات حاكم بر جامعه اسلامي و انساني گشته و فقه را از قابليت‌هاي ذاتي كه در خود نهفته دارد به يك تئوري اداره‌ي انسان از گهواره تا گور مبّدل ساخته و نظريه‌ي كارآمدي فقه در اداره‌ي جوامع بشري در حال و آينده را تثبيت نموده است.
آري ثمره‌ي پربركت آن نفسِ قدسيّه و مرد زهد و تقوا و فضيلت، وجود دو فرزند عالم و فقيه مي‌باشد كه از صلب چنين پدري تولد يافته و در مكتب فقه و زندگي امام خميني (سلام‌الله عليه) تلمّذ نموده و منشأ خير بسياري در حوزه‌هاي فقه و سياست و اجتماع گشته‌اند.
شيخ محمد علي صانعي در تمام دوران زندگي با سادگي و قناعت زيست و جان پاكش هيچ وقت آلوده‌ي جهان خاكي نگشت. به راستي مصداق اين سخن بود كه :
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
چند روزي قفسي ساخته‌اند از بدنم
سرانجام روح بزرگ و سبك بال اين عالم رباني، در روز ششم ربيع الثاني 1393هـ . ق در 83 سالگي در شهر مقدّس قم به لقاي حق شتافت.


گركويه، گرگوا، چاركوه، جركوهه، جرقو، زرقويه و جرقويه نام‌هايي است كه در گذر روزگار بر اين سرزمين نهاده شده است. سرزمين گركويه در فاصله‌ي 45 تا 200 كيلومتري جنوب خاوري اصفهان قرار گرفته است. اين ناحيه با گستردگي نزديك به 6450 كيلومتر مربع، از سوي شمال با بخش‌هاي رودشت خاوري و باختري از شهرستان اصفهان، از جنوب با شهرستان آباده از استان فارس، از باختر با شهرستان شهرضا، از شمال باختري با بخش براآن جنوبي از شهرستان اصفهان، از خاور با استان يزد و از جنوب خاوري با شهرستان ابركوه در استان يزد هم مرز است. اين سرزمين باستاني از دورترين زمان‌ها در تاريخ ايران حضور داشته و در روزگاران گذشته از شاخه‌هاي بزرگراه كاروانرو ابريشم به شمار مي‌رفت.


بر روي هم سرزمين گركويه داراي سه رشته كوه به نام‌هاي كلاه قاضي در شمال باختري، محمد نوجوان و چاه خزانه در ميان و ساهكوه در جنوب باختري است.


چشمه‌هاي سرزمين گركويه نيز كه برخي از آن‌ها در كوه‌ها و برخي ديگر در كوهپايه‌ها جاي دارند، خود يادآور روزگار پرآبي و بارندگي گذشته است. چشمه‌ي دستگرد، چشمه‌ي حسن آباد، شيدان، مالواگرد، آب ترش و... از شمار اين چشمه‌هاست.


بيشتر رودخانه‌هاي گركويه از گونه‌ي رودخانه‌هاي خشك و زمستاني است، زيرا بارندگي سالانه در اين سرزمين بسيار اندك بوده است. رودخانه‌ي حسين آباد، دشت آسمان، كيچي، لاشوري و مالواگرد و ينگ‌آباد از اين دسته‌اند.
رودخانه‌ي ينگ‌آباد از كوه‌هاي اسپرگان و بند قتلغشاه در شهرستان شهرضا و همچنين دامنه‌هاي رشته كوه محمد نوجوان در باختر گركويه سرچشمه مي‌گيرد. بيشترين آبي كه تا كنون در اين رودخانه ديده شده، سيل ويران گر سال 1335 خورشيدي است كه در آن زمان به ويراني برخي از خانه‌هاي روستاي پيكان و بيشتر خانه‌هاي ينگ‌آباد انجاميده است.


از آن جا كه سرزمين گركويه بر كرانه‌هاي كوير مياني ايران جاي گرفته، داراي آب و هواي خشك نيمه بياباني و هم چنين تابستان‌هاي گرم و خشك و زمستان‌هاي سرد و خشك مي‌باشد. در اين سرزمين كويري، در سه هنگام از سال بيشتر از ديگر ماه‌ها باد مي‌وزد. كه سوي آن‌ها بيشتر باختري ـ خاوري است.
محصولات كشاورزي اين سرزمين شامل گندم و جو، پنبه ، رناس، گلرنگ، خربزه و هندونه، زعفران و انار و انگور و توت و سنجد و ... است . سرزمين گركويه از روزگار باستان يكي از جايگاهاي پيشه وري استان اصفهان به شمار مي‌رفت و در بيشتر شهرها و روستاهاي آن، كارگاه‌هاي جنگ افزار سازي، رنگ رزي، بافندگي، گيوه كشي و مانند اين‌ها بر پا بوده است.
از بزرگان ديني اين سرزمين مي‌توان به آيـت الله حاج شيخ محمدرضا جرقويه‌اي دستگردي، آيـت الله حاج شيخ محمد رضا جرقويه‌اي حسين آبادي، آيـت الله حاج ملا يوسف ينگ‌آبادي، آخوند ملا محمد جعفر حسن آبادي، آخوند ملا كاظم ندوشني حسن آبادي، آقا شيخ محمد علي صانعي ينگ‌آبادي و مرحوم سيد حسن ميرجهاني محمد آبادي اشاره كرد.


در زمان پادشاهي سلطان حسين صفوي‌ (1106ـ 1135 هـ .ق) بيشتر مردم شهرك امين آباد (از توابع جرقويه) به انگيزه‌ي خشك سالي‌هاي پي در پي و از روايي افتادن راه كاروان رو ابريشم كه مايه‌ي از روايي افتادن شهرك نام برده شده است، اندك اندك از آن جا كوچ كرده و به جايي كه امروزه ينگ‌آباد ناميده مي‌شود روي آوردند. گفته مي‌شود در جايي كه امروزه كوي بالاي ينگ‌آباد جاي دارد، دژ بزرگي از روزگار باستان بر جاي مانده بود كه در گويش گركويه‌اي «ينگووا» نام داشت و دژي گبرنشين بوده است. كوچندگان به دژ ينگووا روي آوردند و به بازسازي آن جا پرداختند و زندگي نويني را آغاز كردند. آمار مردم ينگووا در زمان كريم خان زند رو به افزايش نهاد و كمبود جا براي زندگي، مردم را بر آن داشت تا در جنوب دژ ينگووا، دژ ديگري بسازند كه تا به امروز نيز ديوارها و باروهاي آن همچنان بر جاي مانده و به دژ تازه نام آور است. به درستي مي‌توان نام ينگ‌آباد را برگرفته از واژه اَوستايي «يَنگهِه‌هاتِم» دانست كه ريشه در تاريخ و فرهنگ ايران باستان دارد. دكتر باستاني پاريزي[14][14]، واژه‌ي «ينگووا» را به چم آبادي نو و برگرفته از «يانگهوا» در پارسي باستان مي‌داند.
در تيرماه 1369، بر اساس مصوبه هيئت دولت، نيك آباد به عنوان مركزيت بخش جرقويه معرفي گرديد. جرقويه سُفلي به مركزيت شهر نيك آباد داراي 3 شهر (نيك آباد، محمدآباد، نصرآباد) و 9 روستا، جرقويه عُليا به مركزيت شهر حسن آباد داراي 1 شهر و 14 روستا، جلگه داراي 2 شهر (اژيه و هرند) و 30 روستا و بن‌رود داراي 1 شهر (ورزنه) و 17 روستا مي‌باشد.



رهايي خواهي از سيلاب اندوه
قدم بر جاي بايد بود چون كوه
«فخر الدين اسعد گرگاني»

نشسته بود كنار در و خيره شده بود به آدم‌هايي كه تندتند مي‌آمدند و وارد خانه مي‌شدند. آدم‌هايي كه خيلي‌هاشان آشنا نبودند. آنهايي كه غريبه نبودند امّا، دستي به شتاب به سرش مي‌كشيدند و او زير بار نگاه‌هاي آنها تاب نمي‌آورد. ضجّه‌هاي مادر، حالا ديگر به ناله تبديل شده بود. بوي گلاب مي‌آمد و زمزمه‌ي دسته‌جمعي قرآن و هر از گاهي غلغله بالا مي‌گرفت و صداي صلوات فضاي خانه را مي‌انباشت.
پدر نبود. يعني دو روز بود كه نبود. از همان وقتي كه آرام چشم‌هايش را بست و مادر شيون كرد و همسايه‌ها به خانه هجوم آوردند. اوّل درست نفهميده بود. نه از ضجّه‌هاي مادر و نه از چهره‌ي مبهوت خواهر و نه از حرف‌هاي همسايه‌ها و نه حتّي آن موقع كه پدر را كنار حوض خواباندند و آب رويش ريختند. ولي بعد فهميد. وقتي كه اوّل صداي صلوات آمد و بعد صندوق چوبي روي دست‌هاي مردم بلند شد و يك نفر فرياد زد: لا اله الا الله و مادر بيهوش شد. . . .
از جايش بلند شد و به ديوار تكيه داد. باريكه‌ي آفتاب دم غروب از لب بام روي صورتش افتاد و مجبور شد چشمم‌هايش را ببندد. همهمه‌ي مردم از درون خانه همچنان به گوش مي‌رسيد و او تصاوير روزهاي پيش را از پشت چشم‌هاي بسته‌اش مي‌ديد . . . .
... تابوت روي دست‌ها از در خـــانه بيـرون رفت و صداي لا اله الا الله اوج گرفت. دنبال مردم و دنبال تابوت به كوچه دويد. بوي اسپند و گلاب مي‌آمد و پدر همچنان دور مي‌شد. تصاوير در پس پرده‌ي لرزان اشك‌هايش محو مي‌شدند. جمعيّت از كوچه‌ها عبور مي‌كردند و او هم‌چنان مي‌دويد. در هر چند قدمي، در خانه‌اي باز مي‌شد و عدّه‌اي ديگر به دنبال تابوت روانه مي‌شدند. چندين بار تلوتلو خورد، به زمين افتاد و دوباره بلند شد. چشم از پدر برنمي‌داشت كه سكندري مي‌رفت وگرنه پاهاي برهنه‌ي او با سنگ‌لاخ‌هاي كوچه‌ها، خوب آشنا بودند.
جمعيّت به گورستان رسيد و تابوت در كنار قبر تازه حفر شده‌اي شانه بر زمين گذاشت. مردم به صف ايستادند و بر جنازه نماز خواندند و او جز پدر هيچ نمي‌ديد. به ياد نمازهايي افتاد كه زير نگاه مهربان پدر مي‌خواند و او با حوصله اشتباهاتش را گوشزد مي‌كرد. حالا هم پدر آرام و صبور دراز كشيده بود و مردم با صورت‌هاي خيس و خاك‌آلود نماز مي‌خواندند.
آهسته كنار مادر و خواهرش كه ديگر رمقي براي فرياد زدن نداشتند نشست و با ناباوري به روبرو زل زد. به آنجا كه پدر را درون گور مي‌گذاشتند و جسم سپيدپوشش آرام آرام زير خاك پنهان مي‌شد. مي‌خواست صورت پدر را يك بار ديگر ببيند. به شتاب به سوي تابوت خيز برداشت. تلاش مادر براي بازداشتنش بي‌فايده بود ولي دست‌هاي مردم بازوهايش را از عقب چنگ زدند.
اصلاً عجيب نبود كه چهره‌ي آشنا و غريبه از اشك خيس بود. هر چه بود، پدر عمري را به خوش‌نامي گذرانده بود و مردم حساب ديگري روي ملا يوسف داشتند. ملا يوسف هم مثل پدرانش مورد احترام و اعتماد مردم بود و خانه‌اش مكان حلّ مشكلات مردم و شنيدن دردهاي دلشان. شيريني موعظه‌ها و پندهايش و تلاوت قرآن و نمازهاي جماعتش چيزي نبود كه به اين زودي‌ها از ياد مردم برود. و حالا پدر آنجا زير آن همه خاك خوابيده بود.
مردم دسته‌دسته فاتحه مي‌خواندند و مي‌رفتند. قبرستان آرام‌ آرام خالي مي‌شد و او انگار همه‌ي اينها را در خواب مي‌ديد. مادر خسته و خاك آلود با خودش زبان گرفته بود و آرام مويه[15][15] مي‌كرد. نسيم گوشه‌ي چادرش را به بازي گرفته بود. خنكاي بال چادر مادر كه به صورتش مي‌خورد، هُرم[16][16] گونه‌هايش را فرومي‌نشاند. خواهر پيشاني در دست‌ها داشت و نگاهش خيره به زمين مانده بود. سكوت و غربت روي سينه‌ي گورستان سنگيني مي‌كرد. بغض راه گلويش را بسته بود و چشم از قبر پدر برنمي‌داشت. بوي خاك تازه مي‌آمد و اشك‌ها تمام نمي‌شدند.
عصر كه شد، خورشيد كه از پا افتاد، مادر بلند شد. به تكان دست، گرد و خاك لباس‌ها را تكاند. دست خواهر را گرفت و به مهر نجوا كرد: محمّدعلي … زلال نگاه شيرين مادر كه در چشمانش ريخت، بغضش را فراموش كرد. آرام بلند شد؟ و در كنارش به راه افتاد... .
***
... چشم‌ها را كه باز كرد روبرويش ديوار بود و تصوير پشت‌بام‌هاي بي‌آفتاب. چيزي به اذان نمانده بود. تاريكي كم‌كم كوچه را در خود مي‌بلعيد و سوز سرماي دم غروب بر جانش مي‌ريخت. انگار خيلي وقت بود كه تكيه بر ديوار خانه داشت و دو روز پيش را مرور مي‌كرد. هجوم خاطرات تلخ، دوباره بغض كهنه را در گلويش تازه كرد.
دلش هواي مادر را داشت. مادر كه در اوج جواني از شهرضا آمد و خانه‌ي پدر را روشن كرد و حالا تنهاي تنها شده بود. فكرهايي كه به ذهنش هجوم آورده بودند، فراتر از فكر يك كودك 6 ساله بود. با همه‌ي كودكي‌اش مي‌دانست كه حالا مادر فقط او را دارد و خواهر 9 ساله‌اش را و ديگر هيچ.
اگر چه پدر گفته بود خدا هميشه هست. مي‌دانست كه مادر مانده‌ است و 8 سهم از 72 سهم يك خانه محقّر و كوچك كه در قباله‌اش داشت و روزهاي سخت پيش رو كه بايد بدون پدر مي‌گذشت. صورتش از غصّه مچاله شده بود. انگار از حالا براي دست‌هاي مادر عزا گرفته بود كه بايد براي گذران زندگي با گل‌هاي قالي آشناتر مي‌شد و با خشكي گره‌ها و سرخي خون سرانگشتان بر تارهاي سفيد… .
***
مادر امّا مردانه ايستاده بود. سخت بود تنهايي و بي‌كسي، امّا شانه‌هاي او خوب اين بار سنگين را تحمّل مي‌كرد. پدر قوم و خويش‌هاي زيادي داشت و مادر با زرنگي‌ها و تلاش‌ها مي‌توانست روزهاي سخت را براي بچّه‌ها قابل تحمّل كند. خدا را شكر. دست‌هايش هم پرتوان بودند.از صبح كه بيدار مي‌شد تا غروب آرام نمي‌گرفت. خسته نمي‌شد. هميشه كاري بود كه انجام دهد. مثل امروز كه بايد نخ‌هاي قالي را رنگ مي‌كرد. دير مي‌جنبيد، همه‌ي كارهايش به زمين مي‌ماند.
دست محمّدعلي را گرفته بود و كوچه‌هاي ده را با شتاب پشت سر مي‌گذاشت. گاهي با ديدن آشنايي قدم سست مي‌كرد، با عجله سلام و احوال‌پرسي مي‌كرد و دوباره به راه مي‌افتاد. پاييز بود ولي آفتاب هنوز رمق خود را از دست نداده بود. گرماي آن روز آدم را از پا مي‌انداخت و پيشاني مادر به عرق نشسته بود. لحظه‌اي ايستاد و با گوشه‌ي چارقد عرقش را پاك كرد و دوباره دست محمّدعلي را در دست گرفت. كودك انگشت اشاره‌ي دست آزادش را روي ديوار كوچه مي‌كشيد و خطّي خيالي رسم مي‌كرد.
سرش پايين بود و سنگ‌هاي كف كوچه با شتاب از برابر چشم‌هايش عبور مي‌كردند. سعي مي‌كرد گام‌هايش را با مادر هماهنگ كند كه به كوچه‌اي باريك پيچيدند. محمّدعلي انگشت از ديوار برداشت و سر بلند كرد. مادر جلوي در خانه‌اي توقّف كرد و كوبه‌ي در را به صدا درآورد.
از درون خانه، صداي تلاوت قرآن به وضوح به گوش مي‌رسيد. كودك دست‌هاي عرق‌ كرده‌اش را به هم ماليد و منتظر ماند. دلهره‌اي شيرين به جانش افتاده بود. نگاهش به گوشه‌ي قرآنِ بزرگ پدر بود كه از زير چادر مادر پيدا بود. مادر يك بار ديگر در را كوبيد، محمّدعلي نفس را در سينه حبس كرد و گوش به صداي پايي سپرد كه براي باز كردن در مي‌آمد. لحظاتي بعد، در باز شد و دختركي خردسال در قاب در نمايان شد. مادر همان‌طور كه به سلام دخترك پاسخ مي‌داد، فرزندش را به درون هدايت كرد. از دالان تاريكي گذشتند و وارد حياط شدند. صداي قرآن حالا واضح‌تر به گوش مي‌رسيد. آسمان صاف و بي‌ابر بود. درخت سيب داخل باغچه با وزش باد آرام مي‌رقصيد، يك جفت كبوتر از بالاي بام سرك مي‌كشيدند و اينها همه براي كودك بسيار خوشايند بود.
طول حياط را طي كردند و برابر اتاقِ روبروي درخت توقّف كردند. در اتاق بسته بود و انبوهِ كفش‌ها و گيوه‌هاي كوچك و خاك‌‌آلود كنار در ديده مي‌شد. لحن كودكانه‌اي كه قرآن تلاوت مي‌كرد، سوره را به پايان رساند و صداي صلوات بلند شد. مادر چادرش را مرتّب كرد، تك‌ضربه‌اي به در زد و منتظر ماند. صداي متين و گرفته‌اي از داخل پاسخ داد: بفرماييد و آن دو قدم به اتاق گذاشتند. يك نگاه كوتاه و شتاب‌زده‌ي كودك كافي بود تا كودكان هم‌سنّ خود را ببيند كه دور تا دور اتاق نشسته‌اند و هر كدام قرآني برابر خود دارند. در انتهاي اتاق، پيرمردي موقّر و سپيدموي به پشتي تكيه داده بود و رحل قرآن بزرگي در پيش رو داشت. مادر سَر خَم كرد و گفت: سلام آقا ميرزا و جواب شنيد: سلام عليكم و رحمـت الله. حالا نوبت محمّدعلي بود كه سلام كند و جواب سلام را از زبان مهربان آقاميرزا همراه با لبخندي تحويل بگيرد.
به اشاره دست آقا ميرزا حسين جلوتر رفتند و نشستند. ميرزا، نگاه مهربانش را به محمّدعلي دوخت و با سر او را به سمت خود خواند. كودك خجول و مردّد به مادر نگاه كرد و مادر با ملاطفت و با اندك فشار دست او را به پيش راند. جاي دل‌دل كردن نبود. سر به زير و آهسته به سمت ميرزا رفت و كنارش نشست. دست لرزان و گرم پيرمرد كه روي سرش كشيده شد، شوقي شيرين آرام‌ آرام توي دلش ريشه دواند و سراسر وجودش را پر كرد. هنوز سر به زير داشت. شيشه‌هاي رنگي پنجره‌ها، نور آفتاب را هزار رنگ مي‌كرد و به مهماني گل‌هاي زيلو و ساكنان اتاق مي‌آورد.
از خلسه‌ي نوازش دستهاي مهربان ميرزا و بازي عجيب رنگ‌ها درنيامده بود كه صداي مادر، لبخندي كم‌رنگ را بر لبانش نشاند: محمّدعلي را آورده‌ام تا از نفس گرم شما بهره‌مند شود. تا وقتي كه پدر مرحومش زنده بود، مقداري از قرآن را پيش او خوانده بود ولي بعد... .
مادر ادامه نداد و ياد پدر دوباره براي محمّدعلي زنده شد. غصّه چقدر تلخ بود. بغضش را فروخورد تا اشك‌هايش سرازير نشود. آقا ميرزا حسين آرام و مهربان گفت: ملا يوسف به گردن همه‌ي ما حق داشت خودش از خانواده‌ي روحاني و بزرگ و آبرومندي بود، اين پسر هم تربيت‌يافته‌ي آن پدر است. از وجناتش پيداست كه جاي پدر را مي‌گيرد. مگرنه پسرم؟
محمّدعلي اين‌بار جرأت كرد سر بلند كند و چشم در چشم ميرزا بدوزد. نگاه ميرزا آرام و زلال بود و تكّه‌اي از آفتاب روي پيشاني‌اش افتاده بود. در نگاهش چيزي بود كه او را مطمئن مي‌كرد. لبخندي زد و دوباره سرش را پايين انداخت.
ميرزا حسين رو به مادر كرد و گفت: خيالتان راحت باشد. پسر ملا يوسف هم مثل خودش براي ما عزيز است. خواهر، شما هم تعارف نكنيد. هروقت مشكلي داشتيد، من را در جريان بگذاريد. شايد بتوانم كمكي بكنم. البته اگر قابل بدانيد.
مادر جابه‌جا شد: اختيار داريد آقا ميرزا. شما بزرگ ما هستيد. اگر اجازه بدهيد من مرخّص شوم.
ـ شما با خيال راحت تشريف ببريد. خدا به همراهتان.
محمّدعلي بلند شد و به سمت مادر رفت، دستهايش را دراز كرد و منتظر ماند. مادر، قرآن را در دستهاي او گذاشت و با لبخند دستش را روي سر كودك كشيد و دعا كرد: خير ببيني پسرم.
مادر كه رفت محمّدعلي جايي بين ساير بچّه‌ها روبروي آقا ميرزا دو زانو نشست و ميرزا شروع كرد:
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. صداي كودكان و رساتر از همه صداي محمّدعلي اوج گرفت: بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم.


به شكل بادصبا در جهان مسافرباش...

هوا گرفته بود. ابر بود و باد سردي مي‌آمد. آسمان بوي باران مي‌داد و گونه‌هايش از سوز سرما گل انداخته بودند. بقچه‌ي كوچكي در دست داشت و كوچه‌هاي ده را يكي‌ پس‌ از ديگري پشت سر مي‌گذاشت. كوچه‌ها خلوت بودند و خبري از هياهوي بازي بچّه‌ها نبود. هرازگاهي سكوت را خردشدن برگ زردي زير پاها يا سلام عابري مي‌شكست.
باد، يك‌بار ديگر خاكهاي كف كوچه را گلوله كرد، به صورتش كوبيد و چشم‌هايش را سوزاند. كلاه پشمي‌اش را پايين‌تر كشيد، شال‌گردنش را سفت‌تر ‌كرد و بر سرعت گام‌هايش افزود. به عادت هر روز، وقتي از كنار در خانه‌ي ميرزاحسين رد مي‌شد برايش فاتحه خواند. از اين‌كه ديگر صداي تلاوت قرآن از آن خانه بيرون نمي‌آمد دلش گرفت. يادآوري خاطرات آن‌روز‌ها و درس خواندن پيش ميرزا، لبخند را بر لبانش نشاند. يادش آمد چقدر براي آميرزاحسين عزيز بود و چقدر از بقيّه‌ي شاگردان زودتر ياد مي‌گرفت. وقتي قرآن را ختم كرد، مادرش چه شادي‌ها كه نكرد. يك‌مقدار از قرآن و احكام را كه پيش پدرش ياد گرفته بود. خدا ميرزا حسين را بيامرزد. او هم از هيچ‌چيز دريغ نكرد. و حالا به‌جايي رسيده بود كه مورد احترام و رجوع مردم بود. با اينكه روحاني نبود و بيست وچهار سال بيشتر سن نداشت، به او اعتماد داشتند. سئوال‌هايشان را از او مي‌كردند و تا جايي كه مي‌توانست مسائل شرعي‌شان را رفع و رجوع مي‌كرد.
باد پريشان، قطره‌اي باران را به صورتش چسباند. سر بلند كرد و به آسمان نگاه كرد. ابرهاي سنگين و سياه آماده‌ي باريدن بودند. چيزي به مغازه‌ي كوچكش نمانده بود. دير مي‌جنبيد، باران غافلگيرش مي‌كرد. گام‌هاي تندش، نفسش را به‌شماره انداخته بود. خانه‌ها درهاي خود را به‌روي سرما بسته بودند و درخت‌هاي لخت و بي‌برگ باران را انتظار مي‌كشيدند.
به در مغازه رسيد. لحظه‌اي ايستاد و نفسي تازه كرد. بسم‌الله گفت و قفل مغازه‌ي محقّرش را باز كرد و پا به درون گذاشت. آسمانِ بي‌خورشيد، فضاي مغازه را در تاريكي فرو برده بود. دست به كف طاقچه كشيد و كورمال‌كورمال كبريت را جُست. مقابل چراغ روي طاقچه‌ي روبرو ايستاد و كبريت كشيد. چراغ را روشن كرد و روشنايي ميهمان مغازه شد.
نفسي به راحتي كشيد. با سر انگشت، خاك لباس‌ها را سترد و روي چهارپايه‌اش نشست. نگاهش را روي شيشه‌هاي روغن چراغ گرداند و با خود فكر كرد بعيد است با اين هوا مشتري به سراغش بيايد. هنوز به اندازه‌ي كافي روغن چراغ در مغازه بود و لازم نبود تا هفته‌ي بعد به شهرضا برود. همان‌طور كه تسبيحش را در دست مي‌چرخاند، چشمانش را بست و به فكر فرو رفت.
... بيرون، باد غوغا مي‌‌كرد. قطره‌هاي درشت باران را ديوانه‌وار به اطراف مي‌برد و به شاخه‌هاي آشفته‌ي درختان كه سر در آغوش هم فروبرده بودند، مي‌كوبيد. محمّدعلي روي چهارپايه از سرما در خود مچاله شده بود و به سفارش مادر فكر مي‌كرد. از وقتي كه با دخترخاله‌اش نامزد كرده بود[17][17]، هر هفته مهمانشان بودند. مثل امشب كه مادر گفته بود زودتر به خانه برگردد.
رشته‌ي افكارش را سردي قطره‌اي آب كه بر پيشاني‌اش چكيد، از هم گسيخت. هراسان چشم‌هايش را باز كرد. سقف نم داده بود و قطره‌اي ديگر آماده‌ي چكيدن بود. بلند شد، چهارپايه‌اش را جابه‌جا كرد و كاسه‌ي مسي كوچكي را زير قطره‌ها گذاشت. بايد بعد از تدارك مراسم عروسي، سقف دكان را تعمير مي‌كرد. هر چه بود اين مغازه‌ي كوچك بايد خرج او و مادر و همسرش را مي‌داد.
باد شديدتر شده بود. همان‌طور كه به قطره‌هاي آب خيره شده بود و فكر مي‌كرد، صداي در مغازه را شنيد. انگار كسي با مشت به در مي‌كوبيد. فكر كرد باد است كه تخته‌هاي در را به هم مي‌زند. امّا نه. كسي صدايش مي‌كرد: آقا محمّدعلي... و صدايش در باد گم مي‌شد.
در را كه باز كرد، چهره‌ي خاك‌آلود و پريشان مردي نمايان شد. صورت و چشم‌هايش از سرما سرخ بودند و از خستگي نفس‌نفس مي‌زد.
ـ سلام آقا محمّدعلي.
ـ سلامٌ عليكم. خوش آمديد.
با لبخند به درون تعارفش كرد، چهارپايه را پيش كشيد و مرد را دعوت به نشستن كرد. مرد، آشفته بود و نفسش جا نيامده بود. محمّدعلي ليوان را از كوزه‌ي كنار دكان پر كرد و به دستش داد. مرد، ليوان آب را كه سر كشيد، نفس تازه كرد. آرام‌تر شد و شروع به صحبت كرد:
ـ آقا محمّدعلي! پدرم چند ساعت پيش به رحمت خدا رفت.
غبار اندوه، چهره‌ي محمّدعلي را پوشاند و زمزمه كرد: «اِنّا لِلّه و انّا اِلَيه راجعون». مرد ادامه داد:
ـ جنازه‌ي پدر مرحومم الان در قبرستان است و مردم در اين هوا معطّل‌اند. دنبال آشيخ رفتم كه نبود. كسي نيست كه نماز ميّت بخواند. شما كه وارد هستيد كمكمان كنيد. خدا را شكر كمالات پدرتان را هم كه داريد. جنازه روي زمين است.
محمّدعلي يكّه خورد. با تعجّب نگاهش كرد و گفت:
ـ من؟! آخر من كه … .
ـ جوان دستم به دامنتان. كمكم كنيد. در اين هوا به سختي خودم را به اين‌جا رسانده‌ام. الحمدلله به مسايل و احكام هم كه وارد هستيد. همه شما را قبول دارند. دست‌دست نكنيد مردم در قبرستان منتظرند.
محمّدعلي مردّد بود. سر پيش انداخت و لحظه‌اي فكر كرد. مرد با چشم‌هاي منتظر و نگران نگاهش مي‌كرد. فقط صداي باد بود كه در مغازه مي‌پيچيد. لحظاتي بعد امّا صداي آرام و مطمئن محمّدعلي گوش‌هاي مرد را نوازش داد و لبخند را بر لبانش نشاند:
ـ باشد. برويم. به اميد خدا.
***
باد، اندكي آرام گرفته بود. گوشه و كنار، پُر بود از شاخه‌هاي درختان كه در اثر وزش باد شكسته بود و آن دو مسير را با شتاب طي مي‌كردند. به قبرستان كه رسيدند، همهمه بلند شد و مردم كه از خستگي و سرما كلافه شده بودند، به دورشان حلقه زدند. محمّدعلي جواب سلامشان را داد، چشم گرداند و تابوت متوّفي را ديد. جاي درنگ نبود. از اولياي متوّفي كه گريان و داغدار به او نگاه مي‌كردند، اجازه گرفت و آرام و مطمئن پشت جنازه ايستاد. مردم نيز راه افتادند و در صف‌هاي منظّم پشت سرش قامت بستند. همه آماده بودند. محمّدعلي جا‌به‌جا شد و شال كمرش را محكم كرد. با صدايي رسا و دلنشين ، نيّت كرد و بلند گفت: الله اكبر... .
***
از گورستان كه بيرون رفت، حسّ خوب و خوشايندي داشت و از اين كه توانسته بود گرهي از كاري باز كند، احساس سبكي مي‌كرد. هوا آرام‌تر شده بود. از هياهوي باد و ناآرامي‌هاي ساعتي قبل خبري نبود. نفس عميقي كشيد و با يادآوري سفارش مادر، بر سرعت گام‌هايش افزود كه ناگهان كسي از پشت سر صدايش كرد: آهاي جوان... .
آرام برگشت. روحاني پيرمردي با محاسن سپيد در چند قدمي‌اش به ديوار تكيه داده بود. محمّدعلي تبسّم كرد:
ـ سلامٌ عليكم. با من بوديد؟
ـ بله. ببينم جوان. نماز اين مرحوم را تو خوانده‌اي؟
ـ بله.
ـ شما از كدام يك از آقايان روحانيون و بزرگان اجازه داري؟
محمّدعلي يكّه خورد.
ـ اجازه؟ از هيچ‌كس.
نگاه پيرمرد، رگه‌هايي از خشم داشت، پا به پا شد و با صدايي نه چندان آرام گفت:
ـ پس چه‌طور به خودت جرأت دادي نماز ميّت بخواني؟
محمّدعلي هاج و واج مانده بود، نمي‌دانست بايد چه جوابي بدهد، سعي كرد به اعصابش مسلّط باشد، شمرده و مؤدّب گفت:
ـ حاج آقا. ميّت روي زمين مانده بود و كسي نبود كه بر جنازه نماز بخواند. من به خواست و خواهش اولياي آن مرحوم نماز خواندم. نماز هم كه واجب بود. احتياجي به اجازه نيست.
صداي پيرمرد كم‌كم اوج مي‌گرفت. مردم در اطرافشان جمع مي‌شدند و محمّدعلي زير نگاه جمعيّت اين حرف‌ها را تاب نمي‌آورد:
ـ وقتي از آقايان اجازه نداري، چرا جسارت كردي و نماز خواندي؟ يك چشمت هم كه در اثر آبله معيوب است[18][18]. نگفتي نمازي كه مي‌خواني درست نيست؟ با اين چشم معيوب، بي‌خود كردي نماز خواندي!
هر لحظه بر تعداد مردم اضافه مي‌شد و ولوله بين جمعيّت بالا مي‌گرفت. آن‌قدر كه صداي فريادهاي پيرمرد و استدلال‌هاي آرام و شمرده‌ي محمّدعلي در بين صداي مردم گم مي‌شد. ماندن فايده نداشت. راهي بين جمعيّت باز كرد و از محاصره‌ي مردم خارج شد. در آخرين لحظات فقط صداي پيرمرد را شنيد كه:
ـ تو برو همان روغن چراغت را بفروش. لازم نيست كارهاي آخوندي بكني.
بر سرعت گام‌هايش افزود و چيزي در درونش شكست. بغضي تلخ و ناگوار در سينه‌اش ريشه دواند و كم‌كم قد كشيد و سراسر وجودش را گرفت.
حرف‌هاي تحقيرآميز پيرمرد عجب كاري كرده بود. محمّدعلي، كوله‌باري از آبرو و آزادگي طايفه‌ي پدر بر دوش داشت و غرور و حريّت خانواده‌ي مادري، و پيرمرد خراش دردناكي روي احساسش به جا گذاشته بود. خراشي كه داشت او را از درون تهي مي‌كرد. سر به زير انداخته بود و با شتاب قدم بر خاك كوچه مي‌كوبيد و دور مي‌شد. حتّي اعتنايي به مردمي كه از دنبالش مي‌آمدند و صدايش مي‌كردند نكرد. مي‌دانست يا براي دلداري مي‌آيند يا قصد همدردي دارند و او از اين كار بيزار بود.
سرعت گام‌ها و التهاب و بي‌قراري درونش، امانش را بريده بود. بعد از پشت سر گذاشتن مسير كه به نظرش طولاني‌تر از هميشه آمد، سرانجام نفس بريده و كلافه به خانه رسيد، اندكي صبر كرد و سعي كرد آرام باشد. مادر نبايد او را با اين حال مي‌ديد، نفس عميقي كشيد، كوبه‌ي در را به صدا درآورد و منتظر ماند. انتظارش زيادطول نكشيد، چرا كه مادر، خود چشم به راه رسيدنش بود كه هر چه زودتر به خانه‌ي خاله‌اش بروند. مگر نه اين كه نامزدش چشم به راه بود؟!
انگار تلاش محمّدعلي براي پنهان داشتن آن چه در درون پريشانش مي‌گذشت، بي‌فايده بود. مادر، به پرسيدن نياز نداشت. كافي بود فقط چند لحظه در چشم‌هاي پسرش زل بزند و آن وقت تا ته دلش را بخواند. شايد براي همين بود كه محمّدعلي سر در پيش داشت و به چشم‌هاي مادر نگاه نمي‌كرد. اگر چه چهره‌ي برافروخته‌اش، رسوايش مي‌كرد.
پنهان‌كاري فايده نداشت. چه كسي بهتراز مادر؟ مگر قلبي بزرگ‌تر از قلب مادر سراغ داشت؟ فكر درد دل با مادر آرامش كرد. نگاه مهربان و آماده‌ي شنيدنش انگار آبي روي آتش غصّه‌هايش ريخت. لبخند زد. آرام و بي‌دغدغه، نشست و به ديوار اتاق تكيه داد. مادر جلوتر آمد. زانو به زانويش نشست و منتظر ماند. پنجره‌اي كه رو به آسمان باز مي‌شد، كورسوي نور دم غروب را به اتاق مي‌ريخت.
***
تصميم ساده‌اي نبود. خودش هم مي‌دانست. براي همين بود كه تمام شب خواب به چشمش نرفته بود. تمام شب را فكر كرده بود. عجب شبي بود. گاهي از اتاق بيرون مي‌رفت و در هواي سرد حياط قدم مي‌زد و گاه به اتاق برمي‌گشت سر به زانو مي‌گذاشت و در خيالات خود غرق مي‌شد. و مادر، اگر چه به ظاهر خواب بود، همه‌ي اينها را مي‌ديد و دلش گواهي اتّفاقي تازه را مي‌داد.
صبح كه شد، محمّدعلي تصميمش را گرفته بود. مي‌دانست چه مي‌خواهد. جاي ترديد نبود. هيچ چيز نمي‌توانست مانعش شود. حتّي گريه‌هاي مادر كه وقتي فهميد، قيامت به پا كرد:
ـ مادر، من قصد دارم با اجازه‌ي شما براي درس خواندن به حوزه‌ي اصفهان بروم.
مادر اوّل مات و مبهوت ماند. فكر كرد اشتباه شنيده است. فكر كرد محمّدعلي قصد شوخي دارد. ولي بعد كه نگاه راسخ و مطمئنش را ديد، تاب نياورد. اشك به چشم آورد و خروشيد:
ـ الان؟ در اين سنّ و سال؟ حالا تصميم به درس خواندن گرفته‌اي؟ فقط به خاطر حرف‌هاي آن شيخ؟ انگار هيچ به فكر من نيستي. فكر نمي‌كني بعد از پدرت پشت و پناهم فقط تو هستي؟
محمّدعلي سر به زير داشت، هيچ نمي‌گفت و فقط به حرف‌هاي مادر گوش مي‌داد:
ـ پس تكليف نامزدت چه مي‌شود؟ دختر مردم معطّل ماست. مگر نه اينكه تو الان بايد به فكر سر و سامان گرفتن خودت باشي؟ جواب خاله‌ات را چه بدهم؟ اصلاً فكر كرده‌اي اگر اين خبر در ينگ‌آباد بپيچد، مردم چه مي‌گويند؟ چطور مي‌خواهي خودت را تأمين كني؟ الان وقت درس خواندن تو نيست محمّدعلي.
مادر، مي‌گفت و اشك مي‌ريخت و با تمام قدرتِ خود تلاش مي‌كرد تا او را از اين كار منصرف كند. تصميمي كه فرزندش گرفته بود فراتر از طاقتش بود. ولي محمّدعلي مصمّم‌تر از آن بود كه مغلوب اشك‌ها و التماس‌هاي مادر شود. هيچ وقت خود را اين‌قدر مطمئن و با اراده نديده بود.
پس از شنيدن حرف‌ها و گريه‌هاي مادر، حرفش باز همان بود كه اوّل گفته بود:
ـ من بايد به اصفهان بروم و درس بخوانم. نگران مشكلات نباش مادر. خدا بزرگ است. من تصميمم را گرفته‌ام. تو هم برايم دعا مي‌كني. مگر نه؟!
***
مادر نااميد نمي‌شد. از هر راهي كه مي‌دانست وارد مي‌شد تا او را منصرف كند. سراغ خيلي‌ها رفت. خيلي از ريش‌سفيدها و بزرگ‌ترها را واسطه كرد تا با او صحبت كنند ولي اين كارها ديگر چه فايده داشت وقتي محمّدعلي در پي تدارك سفرش بود؟ عكس‌العملش هم در برابر حرف‌هاي آن‌ها فرقي نمي‌كرد. حرف‌هايشان را گوش مي‌كرد، استدلال‌هايشان را مي‌شنيد ولي در نهايت، خجول و مؤدّب روي تصميمش پافشاري مي‌كرد.
... و حالا مادر نشسته بود رو‌به‌روي محمّدعلي و به دست‌هايش خيره شده بود. دست‌هايي كه داشت توشه‌ي ناچيزش را جمع مي‌كرد و در خورجين مي‌گذاشت. از ابرهاي سنگين و سياه شب‌هاي پيش خبري نبود. ماه، از دريچه‌ي كوچك سرك مي‌كشيد و نورش را نثار اتاق مي‌كرد.
حرفي بينشان ردّ و بدل نمي‌شد. محمّدعلي دوست داشت اين سكوت سنگين و ناگوار را با كلامي بشكند ولي جرأت سر بلند كردن نداشت. مي‌دانست اشك‌هاي مادر، در زير سوي ماه هم ديده خواهد شد.
مادر بلند شد. آرام و آهسته مثل نسيم از كنارش گذشت و بيرون رفت. غصّه‌هايش امّا انگار در اتاق جامانده بودند. محمّدعلي هم دست كمي از او نداشت. دلش عجيب گرفته بود. دلشوره‌اي وحشتناك به جانش چنگ انداخته بود و داشت بيچاره‌اش مي‌كرد. لحظه‌اي مردّد ماند. راستي مادر را چه كند؟ مگر مي‌توانست با خيال راحت مادر را تنها بگذارد و برود؟ مادر كه تمام جواني‌اش را به پاي او گذاشته بود. و نامزدش …؟ دلش چند پاره شده بود و هر پاره او را به سويي مي‌كشيد، تصميمش قطعي بود امّا فكر تنهايي مادر را كه مي‌كرد… دلش قرار نداشت. چشم‌هايش در انتظار يك معجزه، يك اتّفاق تازه به در خيره شده بود. و مادر مثل هميشه همان معجزه بود. آهسته و آرام برگشت. بسته‌اي نان خشك و كيسه‌اي ماست به دستش داد و گفت:
ـ اين‌ها يادت نرود پسرم.
محمّدعلي آرام شد. به مادر نگاه كرد و لبخند زد. لبخندي مثل كودكي‌هايش شيرين و دوست‌داشتني.
***
انگار خورشيد قصد نداشت در ينگ‌آباد طلوع كند. شب چقدر طولاني بود. خواب به چشم هيچ‌ كدامشان نمي‌رفت. محمّدعلي در رختخواب پهلو به پهلو مي‌شد و به آينده‌ي مبهم پيش‌رو فكر مي‌كرد. به غربت، به مشكلات درس خواندن، به مادر و به صبح زود كه بايد بعد از طلوع خورشيد ينگ‌آباد را ترك مي‌كرد و راهي اصفهان مي‌شد.
صداي اذان كه بلند شد، انتظار به سر رسيد. اوّل مادر بلند شد و به حياط رفت. صداي شكستن يخ حوض آمد و بعد زمزمه‌ي صلوات و لحظاتي بعد با گونه‌ها و دست‌هاي سرخ و لرزان وارد اتاق شد. محمّدعلي دوست داشت بنشيند و با ديدن نماز مادر سيراب شود ولي نگاه و لبخند تحكّم‌آميز مادر، مثل كودكي‌هايش او را مجاب كرد و به حياط فرستاد.
محمّدعلي نمازش را كه تمام كرد، به عادت هر روز قرآن را باز كرد و با صدايي دل‌نشين شروع به تلاوت كرد. توشه‌ي سفرش آماده بود و مادر بساط صبحانه را جور مي‌كرد. اگر چه سعي مي‌كرد نشاني از دلتنگي در چهره‌اش نباشد ولي در دلش غوغايي بود. سعي كرد بي‌تفاوت باشد. اين دم آخر جاي عيان كردن نگراني‌اش نبود. مهربان و دل‌نشين صدايش كرد: محمّدعلي... .
محمّدعلي، به شنيدن صداي مادر قرآن را بست، بوسيد و لب طاقچه گذاشت و لحظاتي بعد مهمان سفره‌ي كوچك مادر بود.
آفتاب بالا نيامده بود كه محمّدعلي بار و بنه‌اش را بر دوش گرفته بود و ميان حياط آماده ايستاده بود. كلامي بينشان ردّ و بدل نمي‌شد امّا هر دو از نگاه هم مي‌خواندند كه چه مي‌خواهند. مادر تمام خواهش خود را در چشم‌هايش ريخته بود كه: پسرم مواظب خودت باش. و محمّدعلي با نگاه مطمئنش مي‌كرد.
اندكي بعد، قرآن درون سيني بود و دعاي خير مادر و زلال كاسه‌ي آبي كه به خاك كوچه ريخته شد. محمّدعلي قدم در راه گذاشت و آفتاب در گوشه‌ي آسمان كم‌كم پديدار شد.


روي جانان طلبي آينه را قابل سـاز
ورنه هرگز گل و نسرين ندمد از آهن و روي
«حافظ»

جاده از ميان بيابان پيچ و تاب مي‌خورد و پشت تپّه‌ماهورها از چشم پنهان مي‌شد. سكوت، روي بيابان سايه انداخته بود. فقط صداي گام‌هايش بود كه يك‌نواخت و موزون به گوش مي‌رسيد. بلورهاي ريز يخ روي بوته‌هاي خار نشان از سرماي شب پيش داشت. راه دور بود و محمّدعلي فكر مي‌كرد كاش همسفري داشت كه سختي راه كم‌تر مي‌شد.
سنگيني كوله‌بار، كلافه‌اش كرده بود. دوست داشت كمي بنشيند و خستگي در كند يا حدّاقل لقمه‌اي از غذايي كه مادر برايش گذاشته بود بخورد. امّا نه. وقت را نبايد تلف مي‌كرد. هر چه زودتر بايد به اصفهان مي‌رسيد و گرنه به شب برمي‌خورد. مدرسه‌ي كاسه‌گران[19][19] نزديك كاروان‌سراها بود. محمّدعلي بارها اين راه را طي كرده بود و بارها از كنار مدرسه رد شده بود، امّا هيچ وقت فكر نمي‌كرد روزي تصميم بگيرد در آن جا به تحصيل بپردازد.
سر بلند كرد و به آسمان خيره شد. آفتاب، بي‌جان و كم رمق بر بيابان مي‌تابيد و داشت به وسط آسمان نزديك مي‌شد. نفس عميقي كشيد وايستاد . تابش ملايم آفتاب، زورش به سرما نمي‌رسيد. گونه‌هايش سرخ بودند و راه گلويش خشك شده‌بود. كوله‌بارش را بر زمين گذاشت و از ميانش كوزه‌ي آب را بيرون آورد، چند جرعه نوشيد و با باقي‌مانده‌اش وضو ساخت. بار ديگر آسمان را نگاه‌كرد و مطمئن شد كه هنگام اذان است. زندگي در كوير، اين چيزها را خوب به او آموخته بود. بي‌اعتنا به سرما جانمازش را گشود، قامت بست و نيت‌كرد: … الله اكبر.
نسيم ملايمي در بيابان مي‌پيچيد و سكوت را آواي‌دل‌نشين قرائت محمدعلي نوازش مي‌داد.
***
خستگي امانش را بريده‌بود. شانه‌اش از سنگيني كوله‌بار درد مي‌كرد و پاهايش ديگر رمق نداشت. باد، اندكي شديدتر شده بود. بوته‌هاي خار اطراف جاده را در هم مي‌پيچييد و گردوخاك را به هوا مي‌برد. محمد‌علي خودش را بيشتر پوشاند و به گام‌هايش اندكي شتاب داد. ديگر از راه چيزي نمانده‌‌بود. دست به صورت برد و گردوغبار را از چهره پاك‌كرد كه سياهي كاروان‌سراها از دور پيداشد. لبخندي شيرين چهره‌اش را پوشاند و خستگي از تنش در رفت. نفس عميقي كشيد و باشوق به‌راه ادامه داد. مدرسه‌ي كاسه‌گران، آن‌چنان فاصله‌اي با كاروان‌سراها نداشت.
به در مدرسه كه رسيد، اندكي صبركرد تانفس تازه‌كند. احساس خوشايندي در تمام وجودش ريشه دوانده بود. شوق و اميد درونش را قلقلك مي‌داد و ترغيبش مي‌كرد كه هر چه زودتر پا به حياط مدرسه بگذارد. هيچ وقت فكر نمي‌كرد سرنوشت او را به اين جا بكشد. كودكي و نوجواني‌اش به سرعت از برابر چشمانش گذشت: مرگ پدر، سختي‌ها و مشكلاتي كه در نبود او هجوم مي‌آورند، تنهايي مادر و زحمت‌هايي كه كشيد، مكتب رفتنش، قد كشيدن و رشد كردنش، ازدواج و كار و كاسبي جوركردنش ؛ همه‌وهمه در چند لحظه مرور شد. به ياد حرف‌هاي آن شيخ پير افتاد و بازي‌‌هاي عجيب روزگار و حضور خدا را به وضوح حس كرد. جاي درنگ نبود. اشتياق بي‌تابش كرده‌‌بود. كوله‌بارش را روي دوش جابه‌بجا كرد، مصمم و با اراده سر به آسمان بلند كرد و زير لب زمزمه كرد : خدايا به اميد تو و پابه صحن حياط گذاشت. در يك لحظه، چهارگوش مدرسه و حجره‌هايش و ديوار‌هاي خشتي و حوض بي‌آبش از برابر نظرش گذشت. سادگي و صميميّت مدرسه و فضاي روحاني و آسماني‌اش سخت مجذوبش كرد. داشت دوروبر را برانداز مي‌كرد كه حس كرد زير سنگيني نگاه كسي است. آرام چشم گردانيد. طلبه‌ي جواني در چند قدمي‌اش ايستاده بود و نگاهش مي‌كرد. محمد‌علي پيش دستي كرد : سلام‌عليكم.
طلبه‌ي جوان لبخند زد و جلوتر آمد : ـ سلام‌عليكم و رحمـت الله. ديدم ناشناس هستيد گفتم شايد به كمك احتياج داشته ‌باشيد. تازه وارد هستيد؟
بله همين الان رسيده‌ام.
ـ رسيدن به خير. از كجا آمده‌ايد؟
از ينگ‌آباد. صبح راه افتاده‌ام.
ـ به سلامتي. براي چه كاري؟
به اميد خدا آمده‌ام درس بخوانم.
جوان يكه خورد. باتعجب براندازش كرد و پرسيد : ـ الان ؟ در اين سن و سال تصميم گرفته‌ايد؟ چرا؟
اين برخورد براي محمّد‌علي تازگي نداشت. خودش را از پيش آماده‌ي اين سؤال كرده ‌بود. در طي اين‌چند روز بار‌ها و بارها اين سؤال را از او پرسيده ‌بودند.
آرام جواب داد : قصّه‌اش طولاني است. مي‌توانيد بگوييد بايد به چه كسي مراجعه كنم؟
جوان به زاويه‌ي مقابل اشاره كرد و گفت : شما بايد به سراغ آشيخ عبّاس نهوجي برويد. اتفاقاً الآن هم در حجره حضور دارند.
محمّد‌علي تشكر كرد و از هم جدا شدند. به سمت حجره‌اي كه طلبه‌ي جوان اشاره كرده ‌بود رفت. پشت در ايستاد، كوله‌ بارش را كنارديوار تكيه داد و سرو وضعش را مرتب كرد. دستي به موهايش كشيد و گرد و غبار را تكاند. لحظه‌اي به در خيره شد. نفس عميقي كشيد و آرام چند ضربه به در كوبيد. صدايي آرام از درون پاسخ داد : بفرماييد و محمد‌علي پا به اتاق گذاشت. پيرمردي نوراني و سپيد‌موي به ديوار اتاق تكيه داده ‌بود و كتابي پيش روداشت. اتاق بسيار محقّر بود و غيراز مايحتاج ضروري زندگي، چيزي در آن ديده نمي‌شد.
محمد‌‌علي سرخم كرد : سلام‌عليكم حاج‌آقا.
ـ سلام جوان. بفرماييد.
شما شيخ‌عبّاس نهوجي هستيد؟
ـ بله. كاري داشتيد؟
محمد‌علي پابه‌پا شد : بله حاج‌‌آقا. به من گفته‌اند بيايم خدمت شما.
ـ چه كاري از دست من بر مي‌آيد جوان؟
حقيقت اين است كه من قصد دارم در اين مدرسه به تحصيل علوم ديني بپردازم.
شيخ‌عباس به چهره‌ي محمّد‌علي خيره شد، سرتاپايش را برانداز كرد و گفت : عجب… .
لحظاتي سكوت برقرار شد. فقط صداي غلغل كتري مي‌آمد كه در منقل گوشه‌ي اتاق مي‌جوشيد. محمّدعلي سر به زير انداخت و منتظر ماند. نمي‌دانست در پس نگاه شيخ عباس چه نهفته است. سكوت آزارش مي‌داد. يك لحظه دلش خواست سر بلند كند و حرفي بزند كه صداي گرم شيخ‌عبّاس در فضاي اتاق پيچيد:
ـ خوش آمدي جوان. نزديك‌تر بيا. بيا اينجا بنشين.
و با دست به نزديك خودش اشاره كرد. صداي مهربان شيخ‌عبّاس، درون پرآشوب محمّدعلي را آرام كرد. لبخند زد، جلوتر رفت و در جايي كه شيخ اشاره كرده بود دو زانو و مؤدّب نشست. بيرون صداي باد مي‌آمد و صداي طلبه‌هايي كه وارد مدرسه مي‌شدند و به حجره‌هايشان مي‌رفتند.
شيخ‌عبّاس كتابش را بست، دست به كمر گرفت و با سختي بلند شد: يا علي. . . به سمت ديوار مقابل رفت و كتاب را روي طاقچه گذاشت. محمّدعلي ماتِ حركاتش شده بود. در رفتار شيخ آرامش و معنويتي موج مي‌زد كه دوست داشت ساعت‌ها بنشيند و تماشايش كند. شيخ‌عبّاس عباي مندرسش را روي شانه جا‌به‌جا كرد، كتري را از روي منقل برداشت و در استكاني لب‌شكسته امّا تميز چاي ريخت و جلوي محمّدعلي گذاشت:
ـ بفرماييد جوان. بيرون هوا خيلي سرد است.
محمّدعلي جابه‌جا شد: دست شما درد نكند حاج آقا. راضي به زحمت نيستم.
شيخ به جاي خود برگشت و در حالي كه مي‌نشست پرسيد: خوب نگفتيد اسمتان چيست؟
محمّدعلي سر خم كرد و با احترام جواب داد: من‌ محمّدعلي هستم.
ـ به‌به. خدا حفظتان كند. خوب آقا‌ محمّدعلي از كجا تشريف آورده‌ايد؟
از ينگ‌آباد حاج آقا. در منطقه‌ي جرقويه است.
شيخ‌عبّاس جا‌به‌جا شد و سر تكان داد: بسيار عالي. رسيدن به خير. خوب تعريف كنيد. چطور شد كه الان تصميم به درس خواندن گرفتيد؟ حتماً مي‌دانيد كه جوان‌هاي به سنّ شما كه الان در حوزه مشغول به تحصيل‌اند، از كودكي درس را شروع كرده‌اند و هر كدام چند سال از شما جلوترند.
ـ محمّدعلي استكان چاي را زمين گذاشت، نفسش را ازسينه بيرون داد و آرام‌آرام شروع به تعريف كرد. از آن روز سرد طوفاني شروع كرد كه از او خواستند تا بر جنازه نماز بخواند. از اعتماد مردم گفت و از حرف‌هاي تحقيرآميز آن شيخ و از ايرادي كه به چشم معيوبش گرفت و از اين كه چرا بدون اجازه نماز خوانده است. از پدر كه سال‌ها پيش تنهايشان گذاشته بود و مادر كه حالا با رفتن محمّدعلي تنهاتر شده بود. از نامزدش كه چشم به راه بود و از مغازه‌ي كوچك روغن چراغ‌فروشي‌اش.
حرف‌هايش را كه تمام كرد نفسي به راحتي كشيد و به ديوار تكيه داد. شيخ‌عبّاس تمام اين مدت ساكت بود و با دقّت به حرف‌هاي محمّدعلي گوش مي‌داد. حرف‌هاي محمّدعلي كه تمام شد، دستي به محاسن سپيدش كشيد و به فكر فرورفت. از چهره‌اش كاملاً پيدا بود كه تحت تأثير قرار گرفته است. پس از مدّتي سكوت را شكست و گفت:
ـ مي‌داني جوان، در نگاهت چيزي است كه دلگرمم مي‌كند. با اين عقيده‌ي راسخي كه داري و اطميناني كه در كلامت موج مي‌زند، مطمئنم اين چند سال تأخير را به زودي جبران خواهي كرد. گفتي كه از خاندان روحاني و بزرگي هستي. پدر مرحومت ملا يوسف هم كه از عالمان زمان بودند. در پيشاني‌ات آينده‌اي درخشان مي‌بينم ولي….
محمّدعلي به دهان شيخ‌عبّاس خيره مانده بود. دلش شور مي‌زد. نمي‌دانست شيخ چه مي‌خواهد بگويد. دوست داشت هر چه زودتر كلامش را تمام كند. شيخ‌عبّاس متوجّه حال محمّدعلي شد. بيش از اين در انتظارش نگذاشت و با آرامش گفت:
ـ ولي آقا محمّدعلي. اين موقع سال حجره‌ي خالي نداريم. كجا مي‌خواهي سكونت كني؟ آيا در اصفهان كسي را داري كه پيشش بماني؟
محمّدعلي مات و مبهوت ماند. انتظار شنيدن اين حرف را نداشت. فكر نمي‌كرد در اصفهان با مشكلِ نداشتن جا مواجه شود. تمام التماسش را در چشم‌هايش ريخت و با نگاهي مستأصل و درمانده به شيخ‌عبّاس خيره شد:
ـ نه حاج‌آقا. من اينجا كسي را ندارم. دستم به دامنتان. راهي جلوي پايم بگذاريد.
شيخ نگاهي عميق به چهره‌ي محمّدعلي انداخت و ساكت ماند. سرش را پايين انداخت و به فكر فرورفت. اتاق، زير بار سنگين سكوت كمر خم مي‌كرد. محمّدعلي بي‌تاب بود. دل در سينه‌اش قرار نداشت. سكوت شيخ‌عبّاس و بلاتكليفي و انتظار كلافه‌اش كرده بود. هواي بيرون سرد بود و سوز باد از زير در تو مي‌آمد امّا محمّدعلي گرمش بود. قطره‌هاي درشت عرق بر پيشاني‌اش نشسته بود، از سر ناچاري با انگشت‌هايش بازي مي‌كرد و منتظر شنيدن كلامي اميدبخش از دهان شيخ‌عبّاس بود. انتظارش زياد هم طول نكشيد. شيخ‌عبّاس سر بلند كرد، نگاهي به حال و احوال پريشان و آشفته‌ي محمّدعلي كرد و به شيريني خنديد. صداي مهربانش سكوت اتاق را شكست:
ـ فقط يك راه به نظر مي‌رسد.
محمّدعلي با شوق به شيخ‌عبّاس خيره شد و او شمرده ادامه داد:
ـ آقا محمّدعلي اين مدرسه چهارگوش دارد به نام چهارزاويه. هر زاويه‌اي سه اتاق در قسمت پايين دارد و سه اتاق هم بالا. بقيه‌ي اتاق‌ها هم كه اطراف حياط است.
لحظه‌اي مكث كرد و دوباره ادامه داد: يكي از اتاق‌ها بسيار بسيار كوچك است. شايد مساحت اتاق فقط دو متر در يك‌ متر و نيم باشد.
البته اين اتاق الان قابل سكونت نيست. جايي است كه آن را به محل آشپزي طلبه‌ها اختصاص داده‌ايم. ولي مي‌توان آن را مرتّب كرد و براي زندگي آماده نمود. البته من خودم مي‌دانم كه زندگي در اتاقي با اين شرايط و فضايي به اين كوچكي بسيار بسيار سخت است. ولي چاره‌اي نيست. آقا محمّدعلي حتماً مي‌داني كه هيچ كاري بدون مشكل نيست. حالا كه تصميم گرفته‌اي درس بخواني و رضاي خدا را به دست آوري، بايد اين چيزها را هم به جان بخري. با اين توضيحات، حاضري در اين اتاق زندگي كني؟
محمّدعلي كه تا آن موقع سر به زير داشت و با دقّت به حرف‌هاي شيخ‌عبّاس گوش مي‌داد، سر بلند كرد و نگاهش را به نگاه زلال شيخ دوخت:
حاج آقا، من از همان موقع كه تصميم گرفتم ينگ‌آباد را ترك كنم و به اصفهان بيايم، خودم را آماده‌ي پذيرفتن هر مشكلي كرده بودم. زندگي كردن در آن اتاق كوچك هر چقدر هم كه سخت باشد، سخت‌تر از تنها گذاشتن مادرم كه نيست. خدا را شكر. همين سرپناه كوچك هم من را كفايت مي‌كند.
شيخ‌عبّاس از روي رضايت تبسّم كرد و محمّدعلي ادامه داد:
حاج آقا، پس تكليف طلبه‌ها چه مي‌شود؟ غذايشان را كجا تدارك ببينند؟ چطور بايد راضي‌شان كنم؟ شيخ‌عبّاس دستي به محاسنش كشيد و گفت:
ـ راضي كردن طلبه‌ها با من. مي‌توانند غذايشان را در همان مكاني كه آب مي‌كشند، تهيّه كنند. من هم حاضرم كمكت كنم كه خاكسترهاي اين اتاق را بيرون بياوري و دستي به سر و روي اتاق بكشي. فقط جوان، بايد اجازه‌ي سكونت در اين اتاق را از آقا سيّدمحمّدباقر‌ ابطحي سده‌اي[20][20] بگيري.
لحظه‌اي غبار ترديد نگاه محمّدعلي را پوشاند: يعني ممكن است قبول نكنند؟
ـ نه. حتماً قبول مي‌كنند. در هر صورت اجازه‌ي اين كار را بايد ايشان بدهند. تو فقط تمام ماوقع را برايشان شرح بده. نگران نباش. مشكلي پيش نمي‌آيد.
كجا مي‌توانم پيدايشان كنم؟
ـ چيزي به نماز مغرب نمانده است. نماز به جماعت ايشان برگزار مي‌شود. بعد از نماز مي‌تواني خدمتشان برسي.
محمّدعلي آسوده شده بود. چيزي شبيه شوق درونش ريشه دوانده بود و داشت به تمام وجودش سرك مي‌كشيد. آرام سر برگرداند و از پنجره‌ي كوچك اتاق شيخ‌عبّاس، نگاهي به آسمان دم غروب انداخت. نشاني از خورشيد نبود. هوا بوي برف تازه مي‌داد و ابرهاي سياه و سنگين توي هم مي‌لوليدند.
***
گرد و خاك فضا را پر كرده بود و نفس كشيدن را مشكل مي‌كرد. يك لايه‌ي غبار روي لباس‌ها و سر و صورتشان نشسته بود. آستين‌ها را بالا زده بودند و خاكسترها را دست به دست مي‌كردند و بيرون مي‌آوردند. طلبه‌ها شرمنده‌اش كرده بودند. چند نفرشان جمع شدند و خواستند كه كمكش كنند و محمّدعلي هر چه اصرار كرد كه خودش به تنهايي اين كار را انجام دهد. راضي نشدند. و حالا ديگر كف اتاق تميز شده بود. محمّدعلي با اصرار طلبه‌ها را راهي حجره‌هاشان كرد:
خيلي زحمت كشيديد واقعاً شرمنده‌ام كرديد. باقي كارها را خودم انجام مي‌دهم. اگر چه كاري هم نمانده است. همه‌ي زحمت‌ها به دوش شما افتاد.
تنها كه شد، دستمال بزرگي از ميان وسايل مختصرش برداشت و به سمت حوض وسط مدرسه رفت. آرام خم شد و دستمال را در آب خيس كرد و به طرف اتاق رفت. در چهارچوب در، لحظه‌اي مكث كرد و نگاهي به ديوارهاي سياه دودزده انداخت.اتاق خيلي كوچك بود. دو گام كه برمي‌داشت به ديوار مقابل مي‌رسيد!
لحظه‌اي به نظرش رسيد، اتاق قبر گَل و گشادي است كه براي زندگي و درس‌خواندنش مجبور است با آن بسازد. از فكر و خيال بيرون آمد، لبخند زد و بي‌اعتنا شانه‌هايش را بالا انداخت. اين چيزها كه براي او مهم نبود. قبلاً فكر همه‌ي اين مشكلات را كرده بود.
پا به اتاق گذاشت و شروع به پاك كردن دوده‌ها از ديوارها و سقف اتاق كرد. كارش زياد طول نكشيد و لحظاتي بعد تمام ديوارها تميز شده بودند. نفسي به راحتي كشيد و نتيجه‌ي كارش را با رضايت نگاه كرد.
حالا ديگر همه چيز آماده بود. دست‌هايش را در آب حوض شست و وسايل مختصرش را برداشت. اندكي در آستانه‌ي در ايستاد و به در و ديوار اتاق نگاه كرد. زير لب زمزمه كرد: خدايا به اميد تو و وارد اتاق شد. زيلوي كوچك و مندرسش را كف اتاق پهن كرد و رختخواب ناچيزش را نيز به ديوار اتاق تكيه داد. باقي وسايلش را كه حجم كوچكي داشتند، كنار رختخواب‌ها گذاشت. همه چيز آماده بود. كم و كسر نداشت.
احساس خستگي مي‌كرد. از صبح زود بي‌وقفه كار كرده بود. تا وقت اذان ظهر هنوز فرصت داشت و با خودش فكر كرد تا آن موقع كمي استراحت كند. آرام دراز كشيد و دستش را زير سر گذاشت. نفس عميقي كشيد و خواست پاهايش را دراز كند كه ديوار مقابل اجازه نداد! طول اتاق كوتاه بود و محمّدعلي بايد پاهايش را جمع مي‌كرد.
اعتنايي نكرد. بي‌خيال لبخند زد و چشم‌هايش را بست.
روز‌ها مثل هميشه بودند. تكراري و يك نواخت. آفتاب كه از گوشه‌ي آسمان سرك مي‌كشيد روشنايي رابه سر شهرمي‌پاشيد، زندگي شروع مي‌شد. لحظه‌ها تكرار مي‌شدند، تكثير مي‌شدند و تا به خود مي‌جنبيدي روز تمام مي‌شد. سياهي و تاريكي كوچه‌ها را مي‌بلعيد و پس از آن جنب‌وجوش مي‌خشكيد. شب، مهمان خانه‌ها مي‌شد. ساعاتي سكوت بود وآرامش. و دوباره صبح. دوباره روز از نو روزي از نو.
روزها مثل هميشه بودند. شبيه به هم. مي‌آمدند و مي‌رفتند و زندگي جريان داشت. آسمان مثل هميشه بود. گاهي ابرداشت و خورشيد را نشان نمي‌داد و گاهي صاف بود و روشن. هوا هم مثل هميشه بود. گاهي سردتر گاهي گرمتر.
همه چيز عادي بود. همه‌چيزمثل‌ هميشه بود. امّا براي محمّد علي زندگي شكل ديگري داشت. محمّد‌علي روزها را جور ديگري مي‌ديد. از وقتي كه درس را شروع كرده بود، زيرورو شده بود. احساس عجيبي داشت. با خودش كه خلوت مي‌كرد، نمي‌فهميد‌آن چه دردرونش مي‌گذرد، چيست. حال و هواي غريبي بود امّا هر چه بود عجيب شيدايش كرده بود.
روز برايش از اذان صبح شروع مي‌شد. نمازش را كه مي‌خواند ديگر نمي‌خوابيد. كتابش را به دست مي‌گرفت و يك نفس مي‌خواند. اتاق، كوچك بود. خيلي كوچك و محمّدعلي نمي‌توانست پاهايش را راحت دراز كند. امّا مگر براي او اهميّت داشت؟ چهار زانو مي‌زد و سرش را در زير كور سوي نور چراغ روي كتاب خم مي‌كرد و فقط از درد استخوان‌هاي پا وكمرش بود كه سربلند مي‌كرد و مي‌فهميد مدت‌ها است در حال مطالعه است.
اشتياق عجيبي در وجودش شعله مي‌كشيد. هر روز كه بيدار مي‌شد تا شروع درس لحظه شماري مي‌كردوبي‌تاب بود. درس‌ها از صبح شروع مي‌شد و محمّد علي زودتر از همه و گاهي ناشتايي نخورده سر درس حاضر مي‌شد. نه اينكه فرصت نكند چيزي بخورد، كه معمولاً چيز چشم گيري براي خوردن نداشت. غذاي روزانه‌اش وعده‌ي نا چيزي بود از نان بيات كه خيس مي‌كرد ودر سفره مي‌پيچيد و گاهي مقداري ماست، اگر آشنايي از ده مي‌آمد و مادر برايش مي‌فرستاد.
محمّدعلي اين روزها چقدر مديون دست‌هاي مادر بود. مادركه يكّه و تنها در ينگ‌آباد مانده بود و تمام بار زندگي به دوشش بود. زندگي‌شان هر چند ساده و بي‌پيرايه بود و هر چند سخت مي‌گذشت، امّا آبرومندانه بود و اين زندگي آبرو مند و شريف را دست‌هاي با تدبير و خسته‌ي مادر مي‌چرخاند. دست‌هايي كه با كاركردن بر روي تكّه زمين كشاورزي‌شان كه از پدر به يادگار مانده بود و با ترك خوردن و زخمي شدن پاي دار قالي، هم خرج محمّدعلي در اصفهان را مي‌داد وهم زندگي نامزدش را در ده تأمين مي‌كرد و در نهايت اگر چيزي مي‌ماند…خوب، مادر هم بايد روزگار مي‌گذراند!
زندگي سخت مي‌گذشت. محمّدعلي به ياد نداشت در اين چند روز اخير، يك وعده غذاي سير خورده باشد. وسايلي كه در اختيار داشت بسيارمختصر و ناچيز بود. اتاق، هميشه سرد بودو سوز سرما از درز در به داخل هجوم مي‌آورد و اگر جواني و توانايي محمّدعلي نبود، هرگز نمي‌توانست با روانداز نازك و چراغ نفتي كوچكش سرما را تاب بياورد.
زندگي طاقت فرسا بود امّا او با رضايت تحمل مي‌كرد. تحمّل كردن را از مدّت‌ها پيش آموخته بود و به سختي كشيدن عادت داشت. اين سختي‌ها هر چه بود از دوري مادر كه سخت‌تر نبود. تمام مشكلات را به جان مي‌خريد كه روزگار كم، روي ناخوشش را به او نشان نداده بود.
همه‌ي فكر و ذهنش درس بود. هر روز كه مي‌گذشت علاقه‌اش بيشتر مي‌شد و با انگيزه‌ي بيشتري بر سر درس حاضر مي‌شد. از همان روز اول خودش را نشان داد و نظرها را به سوي خودش جلب كرد.
زودتر از همه بر سر كلاس درس حاضر مي‌شد و ديرتر از همه بيرون مي‌آمد. هميشه اگر سؤالي در ذهن داشت سر به زير و مؤدب از استاد مي‌پرسيد و جواب مي‌گرفت. درس هم كه تمام مي‌شد به اتاق محقرّش بر مي‌گشت و دوباره مهمان كتاب مي‌شد.
وقتش را تلف نمي‌كرد. به ندرت از محيط مدرسه بيرون مي‌رفت،مگر گاه گداري كه مي‌خواست مختصر ناني تهيّه كند يا كاري ضروري داشت. سرگرمي چنداني نداشت. دل مشغولي اش كتاب بود و مطالعه، و گاهي به حجره‌ي طلبه‌هاي ديگر مي‌رفت و لحظاتي مهمانشان مي‌شد. اتاق كوچك و محقّر خودش پذيراي مهمان نمي‌توانست باشد كه خودش را نيزبه سختي تحمّل مي‌‌كرد. طلبه‌ها دوستش داشتند. به سادگي و صداقتش احترام مي‌گذاشتند و اراده‌اش را تحسين مي‌كردند. همراهي باطلبه‌ها، تنها سرگرمي زندگي ساده‌ي محمّدعلي بود و پس از جدايي از آنها باز دوباره گوشه‌ي تنهايي خودش بود و درس و درس ودرس.
زندگي جريان داشت. روزها، مي‌آمدند و مي‌رفتند و روزهاي محمّدعلي اين گونه مي‌گذشت... .
يكي‌دو ساعت از ظهر گذشته بود. از جنب و جوش طلبه‌ها خبري نبود و سكوت روي سر مدرسه سايه انداخته بود. هر از گاهي خلوت محيط را عبور شتاب‌زده‌ي پرنده‌اي از فراز آسمان مدرسه، يا صداي به ‌هم ‌خوردن دري آشفته مي‌كرد. هميشه همين‌طور بود. معمولاً در اين ساعت كسي بيرون كاري نداشت. درس‌هاي صبح كه تمام مي‌شد و نمازظهر را كه مي‌خواندند، يك‌باره مدرسه را سكوت فرا مي‌گرفت. همه در حجره‌هايشان مي‌ماندند و تا شروع درس‌هاي بعدازظهر به كارهايشان مي‌پرداختند. مختصر غذايي ـ اگر بود‌ـ مي‌خوردند، استراحت مي‌كردند يا درس مي‌خواندند. و بعد، دوباره جنب‌و‌جوش شروع مي‌شد و مدرسه جان مي‌گرفت.
محمدعلي در گوشه‌ي اتاق كوچكش روي كتاب سرخم كرده بود و با دقّت سرگرم خواندن بود. از بعد از نمازظهر، بي‌وقفه خوانده بود و حالا استخوان‌هايش درد مي‌كرد و چشم‌هايش خسته شده بود. لحظه‌اي چشم از كتاب برداشت و صاف نشست. ديگر خسته شده بود و نمي‌توانست ذهنش را متمركز كند. احتياج به كمي استراحت داشت.
به ديوار تكيه داد و پاهايش را دراز كرد. نفس عميقي كشيد، چشم‌هايش را آرام روي‌هم گذاشت و به فكر فرو رفت. فكر درس‌ها، فكر تنگ‌دستي، فكر ماه ‌رمضان كه در راه بود و فكر مادر ….
خيال مادر كه به سرش هجوم آورد، دلش را لرزاند. خيلي وقت بود كه مادر را نديده بود. نه ‌اين‌كه از او بي‌خبر باشد؛ دورادور از طريق كساني كه از ده مي‌آمدند خبرش را مي‌گرفت، امّا دلش هواي ديدنش را داشت.
چند روزي بود كه فكر جديدي ذهنش را مشغول كرده بود. خيال داشت ماه‌رمضان را در ده خودشان باشد. دوست داشت آموخته‌هايش را در اختيار مردم بگذارد. دلش مي‌خواست تصوير پدرش دوباره براي اهالي زنده شود امّا مردّد بود. نمي‌دانست شرايط چگونه خواهد شد. آيا مردم محل… ؟
ضربه‌اي كه به در خورد، رشته‌ي افكارش را از هم گسيخت. گوش خواباند… كسي آرام به در مي‌كوبيد و اسمش را صدا مي‌كرد. سريع بلند شد، عبايش را روي شانه مرتّب كرد و با دو گام خودش را به در رساند! لحظه‌اي مكث كرد و در را باز كرد. چهره‌ي خندان شيخ عبّاس كه دستش را دوباره براي درزدن بالا برده بود، در قاب در نمايان شد.
محمّدعلي لبخند زد و پيش‌دستي كرد: سلام حاج‌آقا.
ـ سلامُ‌عليكم جوان، داشتم نااميد مي‌شدم. فكر كردم دراتاق نيستي. صداي در را نمي‌شنيدي؟!
محمّد علي با شرمندگي سر به زير انداخت:
شرمنده حاج‌آقا. داشتم فكر و خيال مي‌كردم. حواسم نبود. بفرماييد داخل.
و از كنار در عقب كشيد و راه را براي شيخ‌عبّاس بازكرد. شيخ عبّاس نعلين‌هاي مندرسش را درآورد و داخل شد. محمّدعلي، قبل از اين‌كه در را ببندد نعلين‌هاي شيخ را جفت كرد و بعد داخل اتاق شد.
شيخ‌عبّاس به ديوار تكيه داد و نفس راحتي كشيد. نگاهش را به اطراف چرخاند و روي كتاب‌هاي محمّدعلي مكث كرد. سربلند كرد و پرسيد:
ـ خوب تعريف كن. چه خبر؟ درس‌ها خوب پيش مي‌روند؟
بله حاج‌آقا. تا حالا كه خدا خيلي به من عنايت داشته است. خدا را شكر عقب‌ماندگي‌هايم را هم با كمك طلبه‌هاي ديگر و آقايان اساتيد جبران كرده‌ام. خودم هم تا جايي كه در توان دارم تلاش مي‌كنم.
ـ زندگي سخت نمي‌گذرد؟ راضي هستي؟
محمّدعلي تبسّم كرد:
بازهم خدا را شكر. خيلي سخت نيست. مي‌گذرانيم. از آن گذشته زندگي همه‌ي طلبه‌ها همين‌جور است. با سختي‌ها كنار مي‌آيند.
شيخ‌عبّاس جابه‌جا شد، از سر رضايت لبخند زد و سر تكان داد:
ـ احسنت. احسنت. همه‌ي اهل حوزه همين‌طورند. سادگي و فقر، جزء اصلي زندگي همه‌ي طلبه‌ها است. خوب حالا تعريف كن. كجا سير مي‌كردي؟ فكر و خيالت در مورد چه بود؟ همان كه نگذاشت صداي در را بشنوي.
از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان حاج‌آقا. من قصد دارم ماه مبارك رمضان را در ده خودمان باشم. دوست داشتم رونقي به مسجد محل بدهم و ياد پدر مرحومم را زنده كنم. امّا نمي‌دانم عكس‌العمل مردم محل چيست. به‌خاطر ماجراي آن روز كذايي و حرف‌هاي آن شيخ كه گفت نمازي كه خواندي با چشم معيوبت اشتباه بود. البته مردم هميشه به من لطف داشتند و به من اعتماد كردند. الان هم همه مي‌دانند كه من در حوزه‌ي اصفهان مشغول به تحصيل‌ام. امّا به هرحال…
شيخ عبّاس شگفت‌زده حرفش را قطع كرد:
ـ عجيب است. من هم براي همين موضوع به سراغت آمده بودم. حتماً مي‌داني اصفهان آقايان فقهاي بزرگي دارد. آمده بودم پيشنهاد بدهم كه اگر مايل باشي، استفتايي از آنها بخواهيم.
محمّدعلي با تعجّب به چشم‌هاي شيخ‌عبّاس خيره شد:
استفتاء؟ در چه موردي؟
ـ در مورد ماجراي خودت. اين‌كه آيا كسي كه يك چشمش معيوب است نمي‌تواند پيش‌نماز شود و نمازميّت و نمازجماعت بخواند؟ حكمش را برايمان مي‌نويسند و خيالت راحت مي‌شود.
محمّدعلي تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بود. پيشنهاد خوبي بود. اگر اين كار عملي مي‌شد، هم خيال خودش راحت مي‌شد و هم جواب و امضاي فقها برايش مثل يك سند بود و كمكش مي‌كرد. تمام قدرداني‌اش را در نگاهش ريخت و به شيخ عبّاس نگاه كرد:
خيالم راحت شد. خدا خيرتان بدهد حاج‌آقا. به دادم رسيديد. خيلي پيشنهاد خوبي است. تا حالا اين موضوع به فكر خودم نرسيده بود.
ـ پس اگر موافق باشي من خودم با آقايان مكاتبه مي‌كنم و خبرش را هر وقت كه رسيد به تو هم مي‌دهم.
محمّدعلي تبسّم كرد و متواضعانه سر به زير انداخت:
من حرفي ندارم. حاج‌آقا شما هميشه به من لطف داشته‌ايد و كمكم كرده‌ايد. خودتان مختاريد و هرجور كه صلاح مي‌دانيد عمل كنيد. من منتظر رسيدن جواب مي‌مانم.
شيخ عبّاس آماده‌ي رفتن شد. عبايش را روي شانه مرتّب كرد، دست به زانوگرفت و بلند شد:
ـ ياعلي… خوب آقا محمّدعلي من ديگر مزاحم نمي‌شوم. آمده بودم همين موضوع را بگويم و بروم. خدا را شكر، شما هم كه موافق بودي. من بروم تا تو هم به درس‌هايت برسي.
محمّدعلي دست به سينه گذاشت و سرخم كرد:
حاج‌آقا خيلي در حقّ من لطف كرديد. واقعاً نمي‌دانم زحماتتان را چطور جبران كنم.
شيخ عبّاس به شيريني خنديد و دست به شانه‌ي محمّدعلي گذاشت:
ـ نه آقا محمّدعلي. من خيلي هم خوشحال مي‌شوم كه به جوان‌هايي مثل شما كمك كنم. ان‌شاء‌الله خدا از همه‌ي ما راضي باشد. شما فعلاً تمام فكر و ذكر خود را به درس‌ها مشغول كنيد. فعلاً خدانگهدار.
اين را گفت و از حجره محقّر بيرون رفت و قدم به حياط گذاشت. محمّدعلي شيخ را چندقدمي مشايعت كرد و سپس به سمت اتاق برگشت. دم در، قبل از آن كه پا به اتاق بگذارد، لحظه‌اي مكث كرد. آسمان صاف بود و خورشيد داشت كم‌كم از چشم پنهان مي‌شد. طلبه‌ها يكي‌يكي بيرون مي‌آمدند و دوباره مدرسه را همهمه‌اي گنگ پرمي كرد.
پا به اتاق گذاشت و در را بست. كتابهايش در گوشه‌ي اتاق ـ آنجا كه شيخ عبّاس لحظاتي قبل نشسته بود ـ بازمانده بود و او را به خود مي‌خواند.به ديوار تكيه داد و چشم‌هايش را بست. غروب داشت فرامي‌رسيد و محمّدعلي بار ديگر با يك دنيا انديشه تنها مانده بود. انديشه‌ي پيشنهاد شيخ، انديشه‌ي سفر به ينگ‌آباد، انديشه‌ي فردا، انديشه‌ي آنچه اتّفاق افتاده بود و آن‌چه در پيش‌رو داشت.
خبر در تمام ده پيچيده بود. دهان به دهان گشته بود، خانه به خانه سرك كشيده بود و حالا داشت مردم را گروه گروه جلوي خانه‌ي ملا يوسف مرحوم جمع مي‌كرد. خبر را نايب ابراهيم به همه رساند. از دو روز پيش كه از اصفهان برگشت دست به كار شد. كوچه به كوچه گشت و هرجا رسيد گفت كه مُل مَندَلي[21][21] پسر حاج ملا يوسف پُتـه [22][22] گرفته است. گفت كه آقايان فقهاي اصفهان نوشته‌اند مي‌تواند با چشم معيوبش نماز بخواند و حالا قصد دارد به ده برگردد و ماه رمضان را در ده بماند.
مردم مي‌دانستند كه محمد علي در حوزه مشغول به تحصيل است و مي‌دانستند چيزي نمانده است كه جاي پدر مرحومش را بگيرد و مسجد محل را رونق ببخشد. و حالا همه خوشحال و منتظر كنار خانه‌ي ملا يوسف جمع شده بودند و هر لحظه بر تعدادشان افزوده مي‌شد. شور و اشتياق عجيبي بود. بوي اسپند و كندر تمام فضا را آكنده بود و همه چيز براي استقبال آماده بود: امروز محمد علي به ينگ‌آباد بر مي‌گشت.
آسمان صاف و بي ابر بود و خورشيد روشن‌تر از هميشه مي‌تابيد. انگار نه انگار زمستان بود. نسيم ملايمي ميان شاخه‌هاي درختان پيچيده بود و شاخه‌هاي لخت و بي برگ را به بازي گرفته بود. كوچه را آب پاشيده بودند و رايحه‌ي دل انگيز خاك آب خورده، هوش از سر آدم مي‌برد. همهمه بالا گرفته بود وانتظار، داشت مردم را كلافه مي‌كرد. همه به انتهاي كوچه چشم دوخته بودند و منتظر بودند هر چه زودتر محمد علي از خم كوچه پيدا شود.
نايب ابراهيم جلوتر از همه ايستاده بود و سيني منقل را در دست داشت. هر از گاهي، همان طور كه به روبرو نگاه مي‌كرد مشتي اسپند از كاسه‌اي كه كنار سيني منقل بود بر مي‌داشت، در آتش مي‌ريخت و دود با بوي خوش اسپند بالا مي‌گرفت. نايب ابراهيم، شكارچي ده بود و از اقوام دور محمد علي، آدم عجيبي بود. آزاد مرد و شوخ. همه دوستش داشتند. اصفهان كه بود فهميد محمد علي از فقها اجازه گرفته است، ده كه آمد قوم و خويش‌ها هم همين را گفتند و او ديگر درنگ را جايز نديد و با شادي و شعف بسيار همه را خبر كرد. ملا يوسف كه زنده بود، خيلي به او علاقه داشت. بعد از آن مرحوم تمام علاقه‌اش اين بود كه محمد علي جاي پدرش را بگيرد و حالا ملا محمد علي داشت بر مي‌گشت و اين همه آدم و چاوشي خوان و اسپند و گلاب و... را او جمع كرده بود.
در اين ميان حال مادر نگفتني بود. پشت در خانه نشسته بود و منتظر بود. دل در سينه‌اش قرار نداشت، بي‌تاب بود و آرام نمي‌گرفت. انگار همه‌ي دنيا مال او بود. مگر نه اين كه پسرش داشت بر مي‌گشت؟ ياد آن وقت‌ها افتاد كه محمد علي تصميم به رفتن گرفته بود و او موافقت نكرده بود. به ياد همه‌ي آدم‌هايي افتاد كه سعي كردند جلوي پسرش را بگيرند و سعي كردند تا او را از تصميمش منصرف كنند و حالا همان‌ها منتظر آمدنش بودند كه سربلند مي‌آمد و با افتخار… .
صداي اوج گرفتن همهمه‌ي مردم و صداي رساي نايب ابراهيم رشته‌ي افكارش را گسيخت:
ـ بر محمد و آل محمد صلوات .
سراسيمه بلند شد. انگار آمده بود. لبخند زيبايي چهره‌اش را رنگ زد. اشك، چشم‌هايش را پر كرد و در را باز كرد. چشم‌هايش از اشك تار شده بود امّا نه آن‌قدر كه محمد علي را نبيند. آن‌جا ايستاده بود. بين حلقه‌ي مردم و دود اسپند و بوي گلاب، ديگر از خدا چيزي نمي‌خواست … .


اي عاشقان اي عاشقان من خاك را گوهر كنم
«مولوي»

فانوس را از لبه‌ي ايوان برداشت و فتيله‌اش را بالاتر كشيد. در كورسوي روشنايي فانوس، نعلين‌هاي مندرسش را پيدا كرد و پوشيد و با گام‌هاي آرام به سمت چاه به راه افتاد. صداي برخورد تخت نعلين‌ها با كف حياط، سكوت كسل‌كننده‌ي آن موقع شب را شكست و مرغ و خروس‌هاي لانه‌ي انتهاي حياط را به جنب و جوش واداشت. هوا دم كرده بود و هر از گاهي بادي گرم، هرم خشك و شور كوير را با خود مي‌آورد. شب، تاريك و سنگين روي سينه‌ي روستا آوار شده بود و ستاره‌هاي نزديك و روشن كوير نيز حريفش نمي‌شدند.
كنار چاه كه رسيد. فانوس را با احتياط روي لبه‌ي چاه گذاشت و طناب سطل را از روي چوبي كه كنار چاه به زمين فرو كرده بودند، برداشت. اندكي مكث كرد. جلوتر رفت و به تاريكي داخل چاه خيره شد. چند ستاره‌ي روشن و پرنور آن پايين، روي سطح محو آب افتاده بودند. سر بلند كرد و خود ستاره‌ها را هم در آسمان ديد! تبسّمي كم‌رنگ بر لبانش نشست و سطل را به داخل چاه فرستاد. صداي برخورد سطل با سطح آب، سكوت را خراش داد. چند بار طناب را تكان داد. وقتي مطمئن شد سطل پر شده است، طناب را بالا كشيد و لحظاتي بعد سطل لبريز از آب در دهانه‌ي چاه ظاهر شد.
سطل آب را روي سنگ كنار چاه گذاشت و خودش هم روي پا نشست. آستين‌ها را بالا زد، كلاهش را برداشت و مقداري از آب را در دست راست ريخت:
ـ اللّهُم صَلِّ عَلي مُحمّد و آل محمّد.
قطرات آب وضو از روي دست‌ها و صورتش به زمين مي‌ريخت و خاك گرم و سنگ‌ريزه‌هاي تشنه‌ي كنار چاه را سيراب مي‌كرد. باد، نرم و آرام در شاخه‌هاي درختان مي‌پيچيد و برگ‌ها را به بازي مي‌گرفت. ستاره‌ها نزديك‌تر آمده بودند. خيلي نزديك. آن‌قدر كه انعكاس نورشان روي چهره‌ي آشيخ محمّدعلي، درخشش سحرآميزي داشت. انگار براي لحظاتي همه چيز و همه‌جا مبهوت و انگشت به دهان مانده بودند و به اين صحنه‌ي ملكوتي نگاه مي‌كردند... .
وضويش را كه تمام كرد بلند شد و كمر راست كرد:
ـ يا علي... .
و باقي‌مانده‌ي آب سطل را پاي نهال تازه رسته‌ي كنار چاه ريخت. همان‌طور كه ريشه‌هاي درخت را نگاه مي‌كرد و خاك را كه چطور آب را با اشتياق فرو مي‌بلعد، حسّ خوشايندي در تمام جانش ريشه دواند و قد كشيد. حسّ خوشايندي مثل آن وقت‌ها كه زير نگاه پدر نماز مي‌خواند و نوازش لبخند پدر بر سرش مي‌ريخت و او چقدر كيف مي‌كرد! حسّ خوبي مثل... .
نه، وقت را نبايد تلف كرد. هر شب همين موقع‌ها شروع كرده بود. از فكر و خيال بيرون آمد و سطل را سر جايش گذاشت. آرام‌آرام به طرف ايوان راه افتاد. ماه، حالا ديگر پيدا شده بود و درست بالاي سرش بود. نعلين‌ها را كه پايين پلّه‌ها درمي‌آورد، تمام حواسش به اين بود كه مادر و همسر و فرزندانش بيدار نشوند. جانماز و قرآن را از طاقچه‌ي اتاق برداشت و با نوك پا آهسته‌آهسته از كنار بستر فرزندانش گذشت. قبل از اين كه از در بيرون برود لحظه‌اي مكث كرد، سرش را برگرداند و پدرانه و مهربان به چهره‌ي معصوم حسن[23][23] و يوسف [24][24] كه آرام و بي‌دغدغه در خوابي عميق بودند، نگاه كرد.
ديگر نيازي به فانوس نبود. ايوان حالا از نور ماه يك‌پارچه روشن شده بود. فتيله‌ي فانوس را پايين كشيد و به ميخ ديوار آويزان كرد. مهتاب، شب، جنبش آرام برگ‌ها و سكوتي كه هرازگاهي صداي زنجره‌اي يا وزش نسيمي آن را مي‌شكست، همه و همه فرصت خوبي براي خلوت كردن بود.
شيخ همان‌طور كه به آسمان نگاه مي‌كرد و مهتاب چهره‌اش را روشن‌تر از پيش كرده بود، داشت فكر مي‌كرد چقدر روزها برايش زود گذشته بودند. انگار همين ديروز بود كه تصميم گرفت به اصفهان برود و درس بخواند. چه مشقّت‌ها كه نكشيده بود! باز انگار همين ديروز بود كه با سلام و صلوات به ينگ‌آباد برگشت و كم‌كم جاي پدر مرحومش را در روستا پر كرد. انگار از آن حجره‌ي تنگ و تاريك در اصفهان تا مسجد ساده و پررونق مصلّي[25][25] در ينگ‌آباد راهي نبود.
حالا ديگر شيخ محمّدعلي نامي بود كه با ذهن و ياد مردم ده، عجين شده بود. حالا ديگر امكان نداشت كه امر مهمّي در پيش باشد و شيخ محمّدعلي را در جريان نگذارند. حرف اوّل و آخر، حرف او بود. مردم از هر جهت قبولش داشتند و در هر كاري از كمك و راهنمايي او بهره‌مند مي‌شدند. در ينگ‌آبادِ جرقويه و حتّي روستاهاي اطراف، از پيوند ازدواج گرفته تا مراسم مذهبي و اعتقادي و مرگ و … با نظر مستقيم او برگزار مي‌شد.[26][26] اين خانه‌ي كوچك و ساده، مثل كودكي‌هايش، مثل آن وقت‌ها كه پدر بود، محلّ رفع و رجوع مشكلات مردم و شنيدن دردهاي دلشان بود. بي‌خود نبود كه مردم او را پدر خود مي‌دانستند و ياد ملا يوسف بزرگوار را در آينه‌ي سيماي او تازه مي‌كردند.
و شيخ محمّدعلي اين‌ها را به بهاي ارزاني به دست نياورده بود. سال‌ها درس خواندن[27][27] و سختي كشيدن، سال‌ها غربت و دوري پشتوانه‌ي اين مقام بود. زندگي ساده و فقيرانه‌اي داشت امّا هر چه بود راضي بود. كتاب، چند فرش ساده و نخ‌نما، وسايل مختصر و ناچيز زندگي، و چند صندوق چوبي كهنه كه درِ چند تا از آنها هم خراب بود! بيشتر از اين را براي چه مي‌خواست؟ مگر نه اينكه زندگي براي او تعريف ديگري داشت؟ تمام افتخارش در اين بود كه در همين خانه درس قرآن و موعظه مي‌دهد و مردمي كه به عناوين مختلف در خانه وي گرد مي‌آمدند را آموزش و راهنمايي مي‌داد.
كسي چه مي‌دانست؟ خداوند نيز مزد اين زحمات را به ايشـان داد و از وراي همين نيّات خالصانه و بي ريا و انفاس طيّبه و تلاش خيرخواهانه‌ي وي بچه‌هايي اين چنين پر آوازه تقديم جهان اسلام نمود.
... بگذريم. نگاهش را از ماه برگرفت و مهر و تسبيح روي سجاده‌اش را مرتّب كرد. دست به زانو گرفت، بلند شد و قامت بست:
ـ الله‌اكبر.
بال‌هاي عبايش در تاريك و روشن شب، با وزش نسيم، آرام‌آرام تكان مي‌خورد. ماه، پايين‌تر آمد.
***
به نفس‌نفس افتاده بود. سنگيني بار از يك طرف و سنگلاخ كوچه‌ها از طرف ديگر امانش را بريده بود. كف ناهموار كوچه پر از قلوه‌سنگ‌هاي نوك تيز بود كه در تاريكي شب ديده نمي‌شد و تعادلش را به هم مي‌زد. با يك دست كيسه‌ي نسبتاً بزرگي در دست داشت و با دست ديگر عبايش را جمع كرده بود تا به پاهايش نپيچد و مزاحمش نشود.
لحظه‌اي ايستاد تا نفس تازه كند. كيسه را به زمين گذاشت و با دست عرق پيشاني را سترد. كوچه در تاريكي فرورفته بود و چشم به سختي جايي را مي‌ديد. نفس عميقي كشيد و دوباره كيسه را در دست گرفت. از كنار ديوار، آرام‌آرام قدم برمي‌داشت تا تعادلش به هم نخورد. چشمش ياري نمي‌كرد و پيدا كردن راه برايش در آن تاريكي مشكل بود. از دور دست خروسي بي‌محل آواز مي‌خواند و ديگري جوابش را مي‌داد.
بالاخره رسيد. لحظه‌اي در چوبي فرسوده‌ را برانداز كرد و بعد كيسه‌ي آرد را كنار ديوار تكيه داد. عبايش را مرتّب كرد و دستي به چشم معيوبش كشيد. زير لب بسم‌الله گفت و كوبه‌ي در را به صدا درآورد. صداي دَر سكوت كوچه را شكست. شيخ، ديگر ماندن را جايز نديد، با گام‌هايي تند از خانه فاصله گرفت و در خَم كوچه پنهان شد. صداي پا از درون خانه به گوش رسيد و لحظاتي بعد در باز شد. ديگر نماند تا شادماني بيوه‌ي فقير را ببيند و دعاي خيرش را بشنود.
***
دست‌هاي كوچك يوسف را در دست گرفته بود و كوچه‌ها را يكي پس از ديگري پشت سر مي‌گذاشت. يوسف، سرخوش و شاد پا به پاي پدر گام برمي‌داشت و بي‌تاب بود. گاه دستش را از دست پدر بيرون مي‌كشيد، با شوقي كودكانه قلوه‌سنگي را با نوك پا به بازي مي‌گرفت، جست و خيز مي‌كرد و سپس دوباره به سراغ پدر برمي‌گشت و دستش را در دست‌هاي زبر و مهربان پدر مي‌گذاشت. آفتاب، لحظه‌به‌لحظه گرم‌تر مي‌تابيد.
امروز قرار بود شيخ‌محمّدعلي، يوسف را به آشيخ محمّد, روحاني مكتبي ده بسپارد. به فرزند 6 ساله‌اش[28][28] كه نگاه مي‌كرد، خاطرات سال‌هاي دور برايش زنده مي‌شد. آن روز كه مادر دستش را گرفته بود و به مكتب مي‌برد، مثل اين روزها روشن و آفتابي بود. و حالا با ديدن هيجان كودك، خودش هم به وجد مي‌آمد و يادها برايش تازه مي‌شد.
اگر چه، شادي خودش هم كمتر از يوسف نبود! مگر نه اينكه قصد داشت همين روزها به زيارت عتبات عاليات برود؟ چه شادي بالاتر از اين، كه شيخ عمري آرزويش را داشت؟ امّا آنچه فكرش را عذاب مي‌داد، شرايط سفر بود. رفتن به كربلا ممكن نبود، حكومت اجازه نمي‌داد و شيخ قصد داشت با عدّه‌اي ديگر به صورت مخفيانه سفر كند. هيچ اعتمادي به نتيجه‌ي كار نبود. اگر چه توكلش هميشه به خدا بود و آن كه او را طلبيده بود حفظش هم مي‌كرد ولي فكر و ذكر كودكان خردسالش و تنهايي مادر و همسرش آزارش مي‌داد. اگر در اين سفر بلايي به سرش مي‌آمد، آن وقت چه بر سر فرزندان بي‌پناهش مي‌گذشت؟
آثار ناراحتي و فشار كاملاً از چهره‌اش هويدا بود و در خيالات غرق شده بود كه ناگهان فشار اندك دست‌هاي يوسف او را به خود آورد. كودك، خوشحال و هيجان‌زده درِ خانه‌ي آشيخ‌محمّد را نشان مي‌داد و پدر حواسش نبود كه رسيده‌اند. به روي يوسف لبخند زد و ايستاد. قبل از اين كه در بزند عبايش را مرتب كرد. تا در را به رويشان باز كنند، دستي به سر يوسف كشيد و برايش دعا كرد و از خدا خواست توفيقش دهد. اگر چه نمي‌دانست سرنوشت چه در پيش دارد ….
***
دود… دود … دود اسفند تمام حياط را پر كرده بود. گلاب‌پاش‌ها بي‌كار نمي‌ماندند و تمام فضا از رايحه‌اي خوش آكنده بود. در گوشه‌اي از حياط، گوشت گوسفند قرباني كه به درخت آويزان بود تكّه‌تكّه مي‌شد تا به دست مردم برسد.
مردم گروه‌گروه وارد خانه مي‌شدند و هر بار با ورود عدّه‌اي جديد صداي صلوات اوج مي‌گرفت. شيخ از سفر كربلا[29][29] برگشته بود و مردم كه خبردار شده بودند با شوق به ديدنش مي‌آمدند. اتاق پر شده بود. همه به دورش حلقه زده بودند و او تعريف مي‌كرد. از آن چه ديده بود و همه، آرزويش را داشتند. گاه حرف‌هاي شيخ، اشك به چشم‌ها مي‌فشاند و لحظاتي حال و هواي اتاق عوض مي‌شد. مردم، از كنار شانه‌ي هم سرك مي‌كشيدند تا شيخ‌محمّدعلي را بهتر ببينند و صدايش را بهتر بشنوند.
در اين ميان حال حسن و يوسف نگفتني بود. پدر، به سلامت برگشته بود و نگراني‌هايشان به پايان رسيده بود و بعد از مدّت‌ها دوري و دل‌تنگي حالا با شنيدن بوي عبايش احساس آرامش مي‌كردند. هر چند سر پدر شلوغ بود و بايد به مهمان‌ها مي‌رسيد ولي باز هم غنيمت بود. حداقل نزديك پدر بودند و او هر وقت فرصت مي‌كرد، دستي به مهرباني به سرشان مي‌كشيد و از محبّت بي‌دريغش لبريز مي‌شدند. دو خواهرشان امّا در قسمت ديگر خانه بودند و بايد منتظر مي‌ماندند تا خانه خلوت شود و آن‌وقت به سراغ پدر بروند.
آفتاب پايان روز، بي‌رمق و كم‌نور بساطش را جمع مي‌كرد، از روي بام خانه‌ها رد مي‌شد و به سمت كوه مي‌رفت. هوا داشت تاريك مي‌شد و مهمان‌ها كم‌كم خانه را ترك مي‌كردند. اذان كه گفته مي‌شد، شيخ بايد در محراب مسجد مصلّي مي‌ايستاد و مردم در صف‌هاي مرتّب و انبوه پشت سرش قامت مي‌بستند.
تا اذان راهي نبود ….
***
پدر انگار خستگي نمي‌شناخت. هر روز از صبح زود يوسف را روبروي خودش مي‌نشاند و درس را شروع مي‌‌كرد. ممكن نبود از حرفش برگردد. تصميم گرفته بود خودش يوسف را در خانه درس بدهد و بايد اين كار را تمام مي‌كرد. همه چيز از فرداي بازگشتش از كربلا شروع شده بود. ديد و بازديدها كه تمام شد و زندگي روال عادي را در پيش گرفت، فهميد كه آشيخ‌محمّد، يوسف را از مكتب بيرون كرده است:
ـ برگرد خانه. درس خواندن تو فايده‌اي ندارد. استعداد نداري و به هيچ جايي نمي‌رسي…!
و حالا دو ماه تمام بود كه پدر از صبح يوسف را پاي درس مي‌نشاند و با صبر و حوصله‌ي تمام، هجّي‌ها را به او مي‌آموخت. قرآن خطّي كوچكي برايش خريده بود و در هر فرصتي كه به دست مي‌آورد، سؤال مي‌كرد و كودك را مي‌‌سنجيد. ديگر مطمئن شده بود كه يوسف كاملاً قرآن خواندن را ياد گرفته است. آن‌قدر كه مي‌توانست با خيال راحت او را جلوي همه مخصوصاً آشيخ‌محمّد امتحان كند و آن روز فرصت خوبي بود ….
... بوي خوش نان‌هاي مادر، همه‌ي خانه را پر كرده بود. مادر، از صبح زود تنور را آتش كرده بود و حالا با چشم‌هاي سرخ از حرارت و دود، نان‌هاي برشته را يكي‌يكي از تنور درمي‌آورد و در بقچه‌ي كنار دستش مي‌چيد. تنور كه خالي مي‌شد، خميرهاي آماده و ورآمده را از مجمعه‌اي بزرگ برمي‌داشت، با مهارت پهن مي‌كرد و شكل مي‌داد و آن وقت خم مي‌شد و خمير را به ديواره‌ي تنور مي‌چسباند.
يوسف، نزديك تنور نشسته بود و محو حركات مادر بود. بخار خوشبويي كه از روي نان‌هاي روي هم چيده برمي‌خواست اشتهايش را تحريك كرده بود كه در، صدايي خورد و پدر وارد حياط شد:
ـ يوسف جان، قرآنت را بياور.
كودك اندكي حيرت كرد. درس‌هاي امروزش را كه مرور كرده بود. آن وقت روز، زمان شروع درس نبود. خواست چيزي بگويد امّا مگر نه اين كه او هيچ‌وقت روي حرف پدر حرف نمي‌زد؟ سريع به اتاق رفت و لحظاتي بعد در حالي كه قرآنش را در آغوش داشت، برگشت.
پدر، مهربان و متبسّم نگاهش كرد، در خانه را باز كرد و دست به پشت فرزندش گذاشت:
ـ برويم. كارت دارم.
ساعاتي از صبح گذشته بود. عدّه‌اي از اهالي به عادت هميشگي در فضاي باز و وسيع روبروي خانه نشسته بودند. كار هميشگي‌شان بود. وقتي محصولات را درو كرده بودند و سرشان خلوت بود يا وقتي آسمان بخيل شده بود و مدّت‌ها نباريده بود مردان ده كاري نداشتند. يكي از سرگرمي‌هاي محدودشان در زندگي يكنواخت و ساده‌ي روستايي همين بود كه در آن جا دور هم بنشينند و حرف بزنند.
با ديدن آشيخ محمّدعلي همه به احترام از جايشان بلند شدند و با صداي بلند سلام كردند. و يوسف از پناه عباي پدر، آشيخ‌محمّد، مكتب‌دار ده را ديد. پدر با روي گشاده به سمت جمع رفت و سلامشان را پاسخ گفت. مردم به سرعت ميان خود جايي باز كردند كه پدر بنشيند و يوسف سر به زير و خجول پشت سرش ايستاد.
خوش و بش‌هاي معمول كه تمام شد، پدر رو به آشيخ‌محمّد كرد و پرسيد:
ـ پسرم را كه مي‌شناسيد؟ يوسف. يادتان هست آوردم مكتب خدمتتان؟
آشيخ‌محمّد نگاهي به يوسف كرد:
ـ بله. خوب هم يادم هست. گفتم كه ديگر نيايد. درس خواندنش فايده ندارد. ياد نمي‌گيرد. استعداد ندارد و هيچ نمي‌شود.
پدر تبسّم كرد، قرآن را از دست يوسف گرفت و به آشيخ‌محمّد داد:
ـ لطفاً قرآن را باز كنيد و از هر جا كه مي‌خواهيد، از يوسف سؤال كنيد.
شيخ‌محمّد مات مانده بود. متعجّب و حيران نگاهش را از يوسف به پدر برمي‌گرداند و نمي‌دانست چه بگويد. عاقبت به حرف آمد:
ـ اين چه حرفي است كه مي‌زنيد آشيخ‌محمّدعلي؟ اين پسر الف و ب را هم نمي‌توانست بفهمد. حالا من با فاصله‌ي 2 ماه، از هر جاي قرآن كه مي‌خواهم سؤال بپرسم؟
جمعيّت ساكت نشسته بودند و نگاه مي‌كردند. پدر، امّا مصمّم بود:
ـ حالا شما اين كار را بكنيد. امتحانش ضرر ندارد.
و يوسف را كنار خودش نشاند. انگار چاره‌اي نبود. آشيخ‌محمّد بسم‌الله گفت. قرآن را باز كرد، به دست يوسف داد و ناباورانه به او خيره شد.
همه منتظر بودند و نگاه مي‌كردند. پدر اندك فشاري به دست يوسف داد و مهربان، لبخند زد. يوسف زير نگاه پدر گرم مي‌شد و اطمينان پيدا مي‌كرد. نفس عميقي كشيد و آرام و شمرده شروع به خواندن كرد ….
لحظاتي بعد، آشيخ‌محمّد مبهوت و انگشت به دهان مانده بود. باورش سخت بود. انگار نه انگار اين همان كودكي بود كه دو ماه پيش كلافه‌اش كرده بود و درس ياد نمي‌گرفت. و حالا روبرويش نشسته بود و سليس و روان كلمات را هجّي مي‌كرد.
حرفي براي گفتن نداشت. فقط مي‌توانست دستي به سر يوسف بكشد و چند بار با شگفتي بگويد:
ـ احسنت… احسنت ….
يوسف خوشحال بود. امّا بيشتر از هر چيز، نگاه زلال پدر بود كه شوق را به كامش مي‌ريخت.
***
انگار روزگار خيال سازگاري نداشت. از زمان كودكي، سختي‌ها و مشكلات را به جانش ريخته بود و او اين زخم‌هاي كاري و كمرشكن را متين و بردبار تحمّل كرده بود. تكيه‌گاهش غير از خدا كه مي‌توانست باشد؟ و او هر بار پيش بي‌رحمي‌هاي زمانه، به خدا پناه مي‌برد و آرام مي‌گرفت.
روزگار امّا دست بردار نبود. هر روز بازي تازه‌اي جور مي‌كرد و گره تازه‌اي مي‌افكند و بيش از پيش بر چين‌هاي چهره اش مي‌افزود. انگار تقدير آشيخ اين بود كه صبور و آرام تحمّل كند و دم بر نياورد. مگر نه اين‌كه باور داشت همه اين‌ها را خدا مي‌بيند؟
امّا تحمل اين مصيبت سخت بود. باورش سخت تر. هنوز خيلي زود بود كه همسرش را از دست بدهد.[30][30] هنوز زود بود براي تنها شدن. فرزندان خردسالش از آب و گل در نيامده بودند و شيخ نمي‌دانست بدون مادر چه برآن‌ها خواهد گذشت. فرزند نوزادش را چه مي‌كرد؟ نوزادي كه چشم گشودنش به اين دنيا و نعمت زندگي اش به بهاي از دست دادن مادر تمام شده بود.
غم و اندوه و بيچارگي از در و ديوار خانه مي‌باريد و بهت و حيرت به جان شيخ چنگ انداخته بود. ساعتي پيش از قبرستان برگشته بودند و حالا خانه غلغله بود. نه فقط زنان قوم خويش و همسايه، كه تمام محل گروه گروه به خانه وارد مي‌شدند و چندي بعد مادر شيخ، براي بدرقه‌ي عدّه‌اي ديگر تا دم در مي‌آمد و بر مي‌گشت. نوزاد، بي‌خيال از همه‌ي آن چه در اطرافش مي‌گذشت در آغوش مادر بزرگ خوابيده بود و دختر خردسال آشيخ نيز گوشه‌ي چادرش را در دست داشت و همه‌جا دنبالش روان بود. چند نفر گوشه‌ي حياط آتشي برپا كرده بودند و بوي خوش گلاب و حلوا در فضا پر بود.
شيخ محمّد علي نگاه محزونش را آرام گرداند و بين جمعيّت حسن و يوسف را پيدا كرد. كنار ديوار نشسته بودند و مات و خيره به روبرو نگاه مي‌كردند. چشمه‌ي اشكشان خشكيده بود و رنگ به صورت نداشتند. دست‌هايش را از آستين عبا رد كرد و به سمت آنها به راه افتاد. فشار غم چهره‌اش را مچاله كرده بود امّا سعي كرد آرام باشد. لبخند كم رنگي چهره اش را جلا داد و روبروي فرزندانش به زمين نشست. دست‌هايش را دور گردنشان حلقه كرد و آنها را به سينه فشرد. در انديشه‌ي روز‌هاي بعد بود و مي‌دانست خانه بدون همسرش، مثل قبل نخواهد بود. از اين به بعد جاي خالي مادر و محبّت‌هاي او را بايد خودش پر مي‌كرد.[31][31]
نسيم، گوشه‌ي عباي شيخ را به بازي گرفته بود و بچه‌ها روي سينه‌ي پدر آرام گرفته بودند.
***
چشم چشم را نمي‌ديد. بخار غليظ آب داغ جلوي ديد را گرفته بود و نفس كشيدن را مشكل مي‌كرد. همهمه‌اي گنگ فضاي حمّام را گرفته بود و انعكاس چند باره‌ي صداي برخورد جام‌هاي مسي با زمين، گوش را آزار مي‌داد. آفتاب، روشن و پر نور از شيشه‌هاي سقف عبور مي‌كرد و كف خيس حمّام را لغزنده‌تر نشان مي‌داد.
شيخ محّمد علي در حالي كه وسايل مختصر حمّام را در ظرف مسي كوچكي زير بغل داشت، دست پسرانش را گرفته بود و آن‌ها را با احتياط از كنار ديوار عبور مي‌داد و مواظب بود زمين نخورند. مدّتي از نبود مادر مي‌گذشت و حالا شيخ لازم ديده بود كه بچّه‌ها را به حمّام بياورد و حال و هوايشان را تغيير دهد. داغ مصيبت بيش از اين نبايد بچّه‌ها را از پا در مي‌آورد.
در پس پرده‌ي غليظ بخار، يوسف و حسن در گوشه‌اي از حمّام به اشاره‌ي پدر نشستند. شيخ خود نيز كنارشان نشست و وسايل حمّام را گسترد. كمي آن‌طرف‌تر، سلماني ده با لنگي بر كمر و چهره‌اي كه از خستگي در‌هم فشرده بود كنار خزينه نشسته بود و از منبع با پا آب مي‌كشيد و خزينه را پر مي‌كرد.[32][32]
فشار و سختي كار كاملاً از چهره‌اش مشهود بود و دانه‌هاي درشت عرق بر پيشاني‌اش نشسته بود.
سلماني با ديدن آشيخ و فرزندانش بي‌درنگ دست به كمرگرفت، بلند شد و چشم برهم زدني خودش را به آنها رسانيد:
ـ سلامُ عليكم آشيخ. آقازاده‌ها سلام.
يوسف و حسن با صداي بلند و پدر با لبخند جواب سلامش را دادند. مرد درنگ نكرد. ظرف شيخ را برداشت و به سمت خزينه رفت. لحظاتي بعد با ظرف پر از آب برگشت و آن را با احترام پيش روي شيخ بر زمين گذاشت. منتظر ماند تا شيخ آب را به سر و روي خود و فرزندانش بريزد تا دوباره ظرف را پر از آب كند و بياورد، امّا آشيخ محمد علي با لبخند راهي‌اش كرد:
ـ زحمت كشيديد. تشريف ببريد و به كارتان برسيد. خدا خيرتان بدهد.
مرد تعجّب كرد. امّا متواضع و سر به زير بدون هيچ حرفي اطاعت كرد و همان‌طوركه دور مي‌شد صدا زد: كاري داشتيد حتماً صدايم كنيد.
صدايش در سقف گنبدي حمّام مي‌پيچيد و دور مي‌شد. تنها كه شدند، شيخ آب را پيش‌تر كشيد و همان‌طور كه سر و روي فرزندانش را خيس مي‌كرد با ناراحتي گفت:
ـ چرا نگفتيد كه سلماني دارد مي‌آيد؟ من بايد اول سلام مي‌كردم.[33][33]
كيسه‌ي حمّام را از ميان بقچه برداشت و يوسف را به خود نزديك‌تر كرد. امّا پشيمان شد، كيسه را كنار گذاشت و با كف دست شروع به تميز كردن بدن فرزندش كرد:
ـ اين طوري بهتر است. كف دست من زبر است شايد از كيسه بهتر است. بدنتان را اذيت نمي‌كند.
يوسف زير دست مهربان پدر نشسته بود و اطراف را نگاه مي‌كرد. سلماني هر چند وقت يك‌بار به سراغ بعضي از مشتري‌ها مي‌رفت، با احترام آبي را كه پيش رويشان بود و سرد شده بود كف حمّام مي‌ريخت و آب تازه و داغ مي‌آورد.[34][34] هر بار سراغ آشيخ هم مي‌آمد ولي او با مهرباني مي‌گفت كه هنوز به آب احتياج ندارد.
شيخ با دقّت و حوصله‌ي تمام سر و تن فرزندانش را شست. باقي مانده‌ي آب را كه روي خودش مي‌ريخت، سردي آب و جمع شدن پوستش كاملاً مشهود بود. يوسف طاقت نياورد و بي‌تاب پرسيد:
ـ پدر، مگر اين چقدر آب است؟ چرا اجازه نمي‌دهيد آب داغ بياورد؟
پدر دست از كار كشيد. لحظه‌اي به چشمان يوسف خيره شد. مهربان لبخندي زد و به مهر نجوا كرد:
ـ پسرم، مگر نمي‌بيني كه سلماني با چه زحمتي با پا آب مي‌كشد و چه رنجي را تحمّل مي‌كند؟ آن وقت من چطور به خودم اجازه بدهم كه آبي را كه او با زحمت مي‌آورد كف زمين بريزم؟[35][35]
يوسف چشم گرداند. بخار غليظ در هوا پراكنده بود. صداي خالي شدن جام‌هاي آب بر كف زمين از هرطرف به گوش مي‌رسيد و مرد سلماني عرق بر پيشاني داشت. امّا يوسف واضح‌تر از همه‌ي اين‌ها پدر را مي‌ديد كه آرام نشسته بود. نور آفتاب از شيشه‌هاي سقف مي‌گذشت و روي پيشاني‌اش منعكس مي‌شد.
***
شب از نيمه گذشته بود. باد دست بردار نبود. دانه‌هاي درشت برف را با خود به اين طرف و آن طرف مي‌برد و شاخه‌هاي شكسته‌ي درختان را ديوانه‌وار به سقف خانه‌ها مي‌كوفت. برف همه‌جا را سفيد كرده بود. سرما بيداد مي‌كرد و زوزه‌ي باد لحظه‌اي قطع نمي‌شد. آسمان، سرخ سرخ بود. سوز سرما از درز پنجره‌ها و شكاف‌هاي دَر به داخل هجوم مي‌آورد و آتش ناچيز داخل منقلِ گلي نمي‌توانست با آن مقابله كند.
بچّه‌ها خوابيده بودند و سرما آنها را در خود مچاله كرده بود. شيخ، لحاف روي آنها را با احتياط بالاتر كشيد. با محبّت نگاهي به چهره‌ي معصوم و آرام فرزندانش انداخت و دوباره به سراغ سجّاده اش رفت.
عبا را دور خودش پيچيد و در كور سوي نور شمع روي صفحات قرآن خم شد.
هنوز اندكي نگذشته بود كه احساس كرد صدايي در باد مي‌پيچد و اسمش را تكرار مي‌كند. بادقّت گوش داد ... . كسي به در مي‌كوبيد و صدايش مي‌كرد:
ـ آشيخ ... آقا شيخ ... .
نگراني به جانش چنگ انداخت. اين وقت شب؟ شمع را برداشت و كورمال كورمال خود را به در رساند. در را كه باز كرد، سيلي باد به صورتش خورد و شمع را خاموش كرد. دست به چشمش گرفت و از ميان تاريكي و غوغاي برف و باد، به سختي چهره‌ي سرمازده و مفلوك يكي از اهالي را تشخيص داد. مرد با بدني لرزان و لباس‌هايي مندرس جلوتر آمد و گفت:
سلام آشيخ. ببخشيد اين موقع شب مزاحمتان شدم، حقيقتش ... .
چشم‌هاي منتظر شيخ، مكث مرد را بيش از اين طولاني نكرد:
ـ حقيقتش پدرم لحظاتي پيش عمرش را داد به شما. اگر زحمتتان نيست ... مي‌دانم اذيت مي‌شويد ولي چاره‌اي ندارم. محبّت كنيد تشريف بياوريد براي تلقين و نماز ميّت.
چشم‌هاي منتظر و نگران مرد فقير به دهان شيخ دوخته شده بود. آشيخ محمد علي امّا معطّل نكرد دست مرد را گرفت و با مهرباني او را به داخل كشيد:
ـ چشم. فقط كمي صبر كنيد. الان حاضر مي‌شوم.
انگار دنيا را به مرد دادند. باورش نمي‌شد كه شيخ قبول كند آن وقت شب آن هم در اين اوضاع، خواسته‌اش را برآورده كند.
شيخ به سرعت مختصر لباس گرمي را كه داشت پوشيد. مي‌دانست مرد چراغي با خود نيا‌ورده است. در حال روبه راه كردن چراغ بادي بود كه صداي مادر را شنيد:
محمّد علي ...
ـ بله مادر.
مادر در قاب در ايستاده بود و خواب آلود به دست‌هاي پسرش خيره شده بود:
ـ قصد داري بروي؟ آن هم با اين هوا؟ اين وقت شب؟
شيخ حالا آماده‌ي آماده بود. چراغ را به دست گرفت، شال پشمي‌اش را چند بار دور صورتش پيچاند و آرام و مهربان، طوري كه مرد صدايش را نشنود گفت:
ـ بله مادر، چرا نروم؟ وظيفه‌ي شرعي‌ام اين است. از آن گذشته اگر قبول نكنم، آن وقت اين بنده‌ي خدا با خودش مي‌گويد چون پول نداشتم نيامد. آبروي روحانيت را بايد حفظ كرد. نگران نباش مادر. زود برمي‌گردم. مواظب بچّه‌ها باشيد.
چشم برهم زدني نگذشت كه شيخ و مرد پا به كوچه گذاشتند. اندكي بعد، مادر، دم در ايستاده بود و پسرش را مي‌ديد كه دوشادوش مرد تا زانو در برف فرو مي‌رفت و در ميان باد و بوران ناپديد شد.[36][36]
***
كم‌تر حرفي ردّ و بدل مي‌شد. سرها پايين بود و همه با جدّيت مشغول خوردن بودند. گاهي صداي سرفه‌اي يا برخورد ظرفي سكوت را مي‌شكست. شيخ محمّد علي در گوشه‌اي از سفره نشسته بود و دو پسرش نيز كنارش بودند. مهمان‌ها كه همه از شخصيّت‌هاي محترم و متعيّن بودند دور تا دور سفره نشسته بودند و از ظرف‌هاي آبگوشت و ماست كناردستشان لقمه بر مي‌داشتند. ميزبان هر ‌ازگاهي سر بلند مي‌كرد و به صداي بلند به جمع تعارف مي‌كرد.
فضاي يكنواخت جمع را صداي يك روحاني از جمع مهمانان شكست:
ـ به‌به. عجب ماست خوبي است!
ميزبان سر بلند كرد. لبخند زد و گفت: نوش جانتان آشيخ.
آشيخ محمد علي چهره درهم كشيد. از اين حرف شيخ اصلاً خوشش نيامد. سرش را به خوردن گرم كرد كه دوباره صداي آن شيخ بلند شد:
ـ به‌به. واقعاً ماست عجيبي است. چقدر خوش‌مزه است.
آشيخ محمد علي نمي‌توانست تحمّل كند. نارضايتي از چهره اش كاملاً مشهود بود. شيخ، حرفش را مرتّب تكرار مي‌كرد و شيخ محمد علي از اين طرف سفره با ايما و اشاره مي‌خواست به او بفهماند كه اين‌قدر اين حرف را تكرار نكند. امّا انگار فايده‌اي نداشت.
سر برگرداند و نگاهش را متوجّه فرزندانش كرد. حالا نا‌آراميش دوبرابر شده بود. هميشه قبل از مهماني‌ها به بچّه‌هايش تذكّر مي‌داد امّا انگار اين‌بار يوسف يادش رفته بود! بي‌توجّه به اطراف سرش به ظرف آبگوشت گرم بود و لقمه برمي‌داشت. پدر، آرام جوري كه متوجّه نشود پايش را به پاي پسرش فشار داد. كودك به‌خود آمد. فهميد كه زياده روي كرده است. دست از خوردن كشيد و عقب نشست. پدر، امّا هنوز آرام آرام لقمه‌هاي كوچك برمي‌داشت و با حوصله مي‌جويد و فرو مي‌داد و اين از چشم تيزبين كودك پنهان نماند.
سفره را كه جمع كردند، مهمانها كم‌كم براي خداحافظي آماده مي‌شدند و يكي‌يكي بيرون مي‌رفتند. آشيخ محمّد علي و فرزندانش هم به اتّفاق آن روحاني مهمان بلند شدند و بعد از خداحافظي از ميزبان پا به كوچه گذاشتند.
كمي كه رفتند و اطرافشان خلوت شد، شيخ محمد علي ناگهان ميان كوچه ايستاد. صورتش برافروخته بودو ‌رگه‌هايي از خشم در چهره‌اش ديده مي‌شد. دست شيخ را گرفت و گفت:
ـ آشيخ اين چه‌كاري بود؟ از شما انتظار نداشتم.
شيخ مبهوت و متحيّر آقا شيخ محمد علي را نگاه مي‌كرد. يوسف و حسن هم اندكي دورتر كنار هم ايستاده بودند و نگاه مي‌كردند.
: چه‌كاري؟ چه‌خطايي كرده‌ام؟
ـ چرا هي پشت سرهم تكرار مي‌كرديد چه ماست خوبي؟ مگر تاحالا ماست خوب نخورده‌ايد؟
: چرا خورده ام. يعني كمتر خورده‌ام ... .
پدر به تلخي خنديد. تمام تلاشش را مي‌كرد كه صدايش را بلند نكند:
ـ آشيخ. حالا اصلاً هم نخورده باشيد. نبايد سر سفره از ماست تعريف مي‌كرديد. حالا همه خيال مي‌كنند ما چيزي گيرمان نمي‌آيد و وضعمان خوب نيست. آبروي روحانيت را بايد حفظ كرد. يادتان باشد تا وقتي در اين محل مهمان هستيد هيچ وقت روحانيت را ضعيف و بدون مناعت طبع معرّفي نكنيد.
فعلاً به‌اندازه‌ي كافي شرايط برضد ما هست.[37][37] خودمان كه ديگر نبايد به اين مسايل دامن بزنيم. اعتبار روحانيت با اين كارها زير سؤال مي‌رود.
شيخ محمد علي راست مي‌گفت و شيخ حرفي براي گفتن نداشت. سر پيچ كوچه كه رسيدند راهشان جدا مي‌شد.شيخ سربه زير و اندك شرمنده از كاري كه كرده بود با شيخ محمد علي و فرزندانش خداحافظي كرد و دور شد. دوساعتي از ظهر گذشته بود و كوچه‌ها خلوت بودند. پدر عبايش را مرتّب مي‌كرد، دستي به چشمانش كشيد و راه افتاد. همان‌طور كه آرام كنار هم قدم برمي‌داشتند، رو به يوسف كرد:
ـ آقا يوسف. قبلاً به شما چه گفته بودم؟
يوسف سر بلند كرد و به چشم‌هاي پدر خيره شد. مي‌دانست در مورد چه حرف مي‌زند. طاقت نياورد آن‌چه را در دلش مي‌گذشت و از ظهر فكرش را مشغول كرده بود پنهان كند:
ـ آخر پدر، پس چرا خودتان تا آخر پاي سفره مي‌نشينيد؟ در حالي كه ما هنوز غذاي جلومان باقي ـ مانده است بايد عقب بكشيم؟[38][38]
تبسمي شيرين لب‌هاي پدر را از هم گشود:
ـ خيلي فرق مي‌كند پسرم. من در نظر اين‌ها محترمم. بايد آرام‌تر بخورم تا كسي كه مي‌خواهد غذا بخورد سر سفره خجالت نكشد. رسم سفره اين است. عيبي ندارد. مي‌دانند كه آهسته آهسته مي‌خورم.
امّا اگر شما‌ها بخواهيد اين‌طوري بخوريد، مردم با خودشان چه‌فكر مي‌كنند؟ اين‌كه بچّه آخوند‌ها پرخورند و به غذاي مفت كه مي‌رسند اين‌طوري مي‌خورند.
حرف‌هاي پدر تازه تمام شده بود كه كسي صدايشان كرد:
ـ آشيخ محمد علي... .
رو به صدا برگشتند. ميرزا آقا قصاب سر از دكان بيرون كرده بود و آنها را نگاه مي‌كرد. بعد از سلام و احوال‌پرسي و تعارف، قصاب سرش را خاراند و به آقاشيخ گفت:
ـ آقا شيخ، امروز گوشت تازه و خوبي برايم رسيده است. هفت هشت سير گوشت خوب برايتان كنار گذاشته‌ام كه ببريد. خوب شد خودم شما را ديدم. مي‌خواستم كسي را بفرستم خبرتان كند.
مرد، خوشحال از خدمتي كه كرده بود به شيخ نگاه مي‌كرد و منتظر بود. هر لحظه انتظار داشت شادي شيخ را ببيند و دعاي خيرش را بشنود.
رنگ چهره‌ي پدر امّا برگشت و لبخندش محو شد. آثار ناراحتي در چهره‌اش ديده مي‌شد و سر به زير داشت. بعد از لحظاتي كه به سكوت گذشت سر بلند كرد و به قصّاب نگاه كرد:
ـ دستتان درد نكند. امّا من اين گوشت را نمي‌خواهم. بفروشيد به مشتري‌هاي ديگر.
لبخند روي لب‌هاي مرد ماسيد:
ـ چرا؟ من اين گوشت را مخصوصاً براي شما كنار گذاشته‌ بودم.
ـ ميرزا آقا، من گوشتي را كه شما در آن رعايت حال مرا كرده باشي نمي‌خواهم. من به خودم اجازه نمي‌دهم در حقّ من ملاحظه كنيد.[39][39] چون اولاً اين ملاحظه را شايد در حقّ ديگران انجام ندهيد كه گوشت بهتري به آنها بدهيد. ثانياً شايد به‌خاطر اين گوشت خوبي كه به من مي‌دهيد، حقّي از ديگران ضايع شود. از اين به بعد با من هم مثل بقيه رفتار كنيد. از محبّتي هم كه در حقّ من داشتيد ممنونم.
... شيخ و فرزندانش دقايقي مي‌شد كه خداحافظي كرده و رفته بودند امّا مرد قصاب هنوز نگاه به در داشت و تعجّب و تحسين از چهره‌اش مي‌باريد.

***
صحبت‌هايش كه تمام شد، برق رضايت را در چشم‌هاي حسن و يوسف ديد. تصميمش را گرفته بود و بچّه‌ها هم حرفي نداشتند. مدّت‌ها فكر كرده بود و حالا هيچ چيز نمي‌توانست جلودارش باشد. نه حرف‌هاي مردم و نه فكر كار و منبر و كلاس‌هاي قرآنش در روستا. تصميم گرفته بود يوسف و حسن را به اصفهان بفرستدتا در حوزه درس بخوانند[40][40] و خودش هم بايد همراهشان مي‌رفت. هنوز كوچك بودند و نمي‌شد تنها رهايشان كرد.
تصميم عجيبي بود. آن روزها حتّي خود روحانيون هم ميلي به فرستادن فرزندانشان به حوزه نداشتند[41][41] و حالا آقا شيخ محمد علي عزمش را جزم كرده بود كه فرزندانش را همراهي كند. در اين مدّت حرف‌ها و كنايه‌هاي زيادي را نشنيده گرفته بود. چه اهمّيتي داشت ديگران چه مي‌گويند؟ شيخ در سيماي فرزندانش‌آينده‌اي را مي‌ديد كه ديگران را به آن را هي نبود و اين براي پافشاري كردنش كفايت مي‌كرد .
... جاده، يك‌بار ديگر سر به قدم‌هاي شيخ نهاد كه اين‌بار گام‌هاي كوچك‌تري نيز همراهي‌اش مي‌كردند .
تا اصفهان، راهي نبود ... .
***
سخت مي‌گذشت. خيلي سخت. زمان لازم بود تا بچّه‌ها به دوري از محيط آشناي ينگ‌آباد عادت كنند. آن‌جا درآن حجره‌ي تنگ و كوچك در مدرسه‌ي كاسه‌گران اصفهان، فقط حضور آشناي پدر بود كه دلگرمشان مي‌كرد. نه نشاني از آشنايان و خويشان، نه تصويري از كوچه‌ها و زمين‌هاي ده. اگر سايه‌ي گسترده‌ي محبّت پدر نبود، تلخي غربت را نمي‌شد تحمّل كرد.
كاش فقط اين بود. از همه بدتر طعنه‌هاي گاه و بي‌گاه ساير طلبه‌ها و روحانيون بود كه دست از سر بچّه‌ها بر نمي‌داشت. بارها و بارها وقتي با پدر مواجه مي‌شدند با تعجّب و حيرت مي‌پرسيدند:
ـ چرا اين‌ها را آورده‌ايد كه طلبه شوند؟ آن هم در اين اوضاع و احوال.
از گوشه و كنار روزي چند بار هم اين حرف به گوش بچّه‌ها خوانده مي‌شد كه:
ـ واقعاً تصميم داريد در حوزه درس بخوانيد؟ فايده‌اي ندارد، وقتتان را تلف نكنيد.
امّا پدر حواسش خوب جمع بود. هر بار كه بچّه‌ها اين حرف‌ها را مي‌شنيدند، قبل از اين‌كه غبار ترديد، نگاهشان را فرا بگيرد دست به‌‌كار مي‌شد و مهربانانه دلگرمشان مي‌كرد:
ـ به اين حرف‌ها توجّه نكنيد. اين آدم‌ها متوجّه نيستند كه اين حرف‌ها را مي‌زنند. شما فقط درستان را بخوانيد.
و آن‌وقت، ذهن بچّه‌ها را كه آماده و مشتاق براي شنيدن مي‌ديد، مطمئن و مهربان برايشان مثالي مي‌زد:
ـ فكر كنيد كه يك چيز خيلي قيمتي داريد مثل فيروزه‌اي كه بالاي قبر ثامن‌الائمه(عليه السلام) است. آن وقت همين سنگ ارزشمند را ببريد سبزه ميدان اصفهان[42][42] و از كسي سبزي بخواهيد. فكر مي‌كنيد چه اتّفاقي مي‌افتد؟ هيچ. طرف، فيروزه را پرت مي‌كند آن‌طرف و مي‌گويد: اين كاشي كه سبزي نمي‌شود، برو پول بياور. امّا اگر ده شاهي كف دستش بگذاريد، سبزي حسابي به شما مي‌دهد. حالا اين دليل نمي‌شود كه آن فيروزه ارزشي ندارد. بلكه او نمي‌داند؛ او نمي‌شناسد. حالا ماجراي شما هم همين است. ارزش كار شما معلوم است. به حرف ديگران گوش نكنيد. خدا را شكر كنيد كه اين موقعيت براي درس خواندن شما فراهم شده است. اصلاً فوت مادرتان[43][43] هم براي شما يك لطف خداداد است!
بچّه‌ها هنوز كوچك بودند و فهم اين حرف برايشان سنگين بود. ناباورانه به پدر زل مي‌زدند و او مطلب را برايشان باز مي‌كرد:
ـ اگر مادرتان به رحمت خدا نمي‌رفت در اثر علاقه‌اي كه به شما داشت، اجازه نمي‌داد من شما‌ها را به اصفهان بياورم. به‌همين خاطر در ده مي‌مانديد و موقعيت درس خواندن برايتان فراهم نمي‌شد.
پس حالا كه اين موقعيّت را داريد،حداكثر استفاده را از آن ببريد.
هيچ چيز در حوزه براي پدر تازگي نداشت. همه‌ي آن چه كه اتفاق مي‌افتاد، در خاطرات پدر از گذشته‌ي نه چندان دور هم بود، انگار هيچ چيز فرق نكرده بود.
مثل آن روزها كه خودش درس مي‌خواند همه‌ي امكانات در كم‌ترين شكل ممكن وجود داشت. بچه‌هايش‌ مثل دوران تحصيل خودش در مدرسه‌ي كاسه‌گران، در مضيقه‌ي تمام بودند. نان خشك را از محل مي‌آوردند كه پدر، شب به شب آب مي‌زد و به بچه‌ها مي‌داد. نان خالي! تنها چيزي كه در اختيار داشتندهمين بود و اگر اتفاقاً روزي توان مالي اجازه مي‌داد كه پدر مقداري سيب‌زميني بخرد، آن روز روز خوشايندي بود. پدر سيب‌زميني‌ها را مي‌پخت و بچه‌ها را صدا مي‌زد كه:
ـ حسن، يوسف. بياييد امروز خورشت داريم!
و اين براي بچه‌ها بسيار لذّت بخش بود كه در هفته يك روز توانسته‌اند با نان خالي‌خود چيزي بخورند.[44][44]
... ولي مهم نبود. هيچ كدام از اين‌ها براي بچّه‌ها مهم نبود. مهم اين بود كه درس را دوست داشتند و مهم‌تر اين‌كه پدر بود. سايه‌ي مهربان و مطمئنش روي سرشان بود و مواظبتشان مي‌كرد.
حضور پدر بركت بود، نعمت بود و بچّه‌ها اين را مي‌دانستند. صبح‌ها، صداي گرم پدر از خواب بيدارشان مي‌كرد و شب‌ها گرماي وجود پدر خوابشان مي‌كرد.[45][45]
... پدر، آن‌روزها چقدر صبور بود.
***
17 شهر ج 1 (جمادي الاول)
ياهو
نور چشمان؛ آقا حسن و يوسف، انشاءالله به سلامت بوده باشيد، همه وقت از خلاّق تبارك و تعالي مسئلت مي‌نمايم كه به حرمت انبياء و اولياء و 14 معصوم پاك، توفيق علم و عمل به شما بدهد و شكر گزار نعمت آن ضمير شريف باشيد. البته شكر خدا را بكنيد كه گرفتار جايي كه انسان هيچ ندارد، و نه رفيق، نه مونس، نه نعمت ارزاق، نه نعمت زيارت. شما بايد هر ساعتي را غنيمت بداريد. ضمناً كاغذ و نامه‌هاي شما رسيد از وضع ده خواسته بوديد، بحمدالله به كسي ضرر نرسيد ولي خرابي صدي پنجاه خراب شد بلوك جرقويه.
مطلب ديگر: آن كه راجع به شخص بزرگوار، به جان شما غير از ترويج ابداً حرفي نمي‌زد، و هر روز عالم برزخ طي مي‌كرد، تقريباً شايد 200 تومان خمس به او دادند تقسيم بعض سادات محل نمود به هر كدام داد، باقي داشتند، به هر كدام نرسيد سر دشمن پيدا شد، بماند مطالب.
اما راجع به پول 55 به حسينعلي داده بودم و 5 تومان به ابراهيم، بنويسيد چقدر حسن، چقدر يوسف، و فعلاً 50 تومان دادم هركدام نصف برداريد، و قدري گوشت فرستادم هر كدام نصف برداريد. انشاء‌الله كمال جدّيت در اخلاق خوب و برادري باشد، بد نفس نباشيد. انشاءالله روزهاي تعطيل شرح باب حادي عشر بخوانيد و تمام اهل علم و دوستان و محبان را سلام برسانيد. از شما التماس دعا دارم . البته البته فراموش نكنيد 22 تومان و 5 ريال به اسم محمد ولد ميرزا اسماعيل گرفته هر قسم مي‌دانيد، يا به عنوان سؤال گرفته؛ چون يك سال است كه مطالبه مي‌كند و اسباب فراهم نشد.
مطلب ديگر 10 تومان ديگر فراهم شد هر كدام 5 تومان برداريد.[46][46]
نامه كه تمام شد شيخ قلم را زمين گذاشت، كمر راست كرد و نفسي به‌راحتي كشيد. يك‌بار ديگر به‌دقّت نگاهي به كاغذ انداخت و وقتي مطمئن شد كه چيزي را از قلم نينداخته است، دست به زانو گرفت و از جا بلند شد:
ـ يا علي... .
روبروي طاقچه‌ي انتهاي اتاق ايستاد، نامه‌ي تا شده را داخل صندوق كوچك چوبي‌اش گذاشت و به فكر فرو رفت. دلش تنگ بچّه‌ها بود. از زماني که حسن و يوسف به قم رفته بودند [47][47]و او به ينگ‌‌آباد برگشته بود مدّت‌ها مي‌گذشت. اگرچه در اين مدّت به‌طور مرتّب نامه نوشته بود، جوياي احوالشان شده بود و توصيه‌هاي لازم را كرده بود امّا باز هم نگرانشان بود. مي‌دانست بچّه‌ها سخت مي‌گذرانند. كاري نمي‌توانست بكند. دستش تنگ بود و فقط ماهي مختصر پولي در حدّ 15 يا 20 تومان مي‌توانست برايشان بفرستد. بيش‌از اين از دست خالي پدر چه انتظاري مي‌رفت؟![48][48]
عطر خوش چاي دم كشيده و صداي غلغل قوري روي منقل گِلي، شيخ را به خود آورد. كنار منقل نشست و با انبر خاكستر‌هاي كف آن را به‌هم زد. به بخار غليظ چاي خيره شد و دوباره به فكر فرو رفت. فكر بچّه‌ها كه راه خود را پيدا كرده بودند، فكر ينگ‌آباد كه آشناترين وآرام‌ترين جاي دنيا برايش بود، فكر مردم كه با تمام وجود دوستشان داشت و همه چيز آن‌ها بود، فكر دردهاي هم‌محلي‌هايش كه انگار فقط او مي‌توانست مرهمشان باشد و با حرف‌هايش آرامشان كند، فكر... .
زندگي مثل هميشه ادامه داشت. براي مردم ينگ‌آباد از تولّد گرفته تا وصلت و مرگ، همه بايد زير نگاه مهربان و با درايت آقا شيخ محمد علي انجام مي‌شد.
باز هم شيخ مانده بود و ينگ‌آباد و خدا... .
و باز هم خطابي ديگر :
ياهو
20 شهر رجب
نور چشمان؛ آشيخ حسن و آشيخ يوسف، انشاءالله به سلامت توفيق و سلامتي شما را از حضرت احديت خواسته و مي‌خواهم ،كاغذ روز 20 رجب رسيد و خيلي خوش وقت شدم، اما راجع به چشم بحمدالله بهترم، اميد خوبيست، تمام دوستان خصوص حضرت آقاي شيخ جمال الدين سلام مي‌رساند، ينگاباد تازه‌اي نيست، زحمت كشيده راجع به امر شفيع را با سؤالي براي رضا، پسر اسماعيل جعفر تمام كنيد.
راجع به رضا اينطور سؤال، حجـت الاسلام آيـت الله العظمي في الارضين ، اين رضا ينگابادي ابن مرحوم اسماعيل جعفر در چند سال قبل آب و ملكي را خريده 700 تومان براي زراعت و فعلاً ترقّي كرده 1700 تومان قيمت دارد، مي‌خواهم سهم امام بدهم آيا از روي خريد بايد بدهم يا قيمت آنروز؟ در ثاني چون نمي‌توانم امروز بدهم اذن مي‌دهيد متدرّجاً به طلبه اهل علم قديم كه مشغول تحصيل و مستحقّ است بدهم؟ امر، امر مبارك است.
***
آفتاب هنوز به وسط آسمان نرسيده بود. چند تكّه ابر سفيد روي سينه‌ي لاجوردي آسمان آرام گرفته بودند و باد آهسته شاخه‌هاي درختان را مي‌رقصاند. گرما، كم‌كم بساط خود را پهن مي‌كرد. سنگ‌فرش كوچه‌ها صداي نعلين‌هاي مندرس شيخ را مي‌شنيدند و صداي گام‌هاي شادمانه‌ي كودكي را كه دست‌هاي شيخ را در دست داشت و سرازپا نمي‌شناخت. لبخند تمام پهناي صورت كودك را قاب گرفته بود. انگار مثل هميشه از شادي همراهي و همگامي با شيخ در پوست خود نمي‌گنجيد.
از وقتي خودش را شناخت پا به خانه‌ي شيخ گذاشته بود.[49][49] نه‌تنها خودش، كه پدر و پدربزرگش هم علاقه‌ي ويژه‌اي به شيخ محمد علي داشتند. زير نگاه شيخ بزرگ شده بود و خيلي چيز‌ها ياد گرفته بود. هرچه داشت از او بود. كلاس‌هاي قرآن شيخ، داستان‌هاي قرآني كه او براي شاگردانش تعريف مي‌كرد، روايات و احاديث و تاريخ با تلاش بي‌دريغ شيخ در روح و جانش رخنه كرده بود و حالا او عصاي دست آقا شيخ محمّد علي بود.
كارشان را انجام داده بودند و حالا بر‌مي‌گشتند. كوچه‌ها را يكي بعداز ديگري پشت‌سر مي‌گذاشتند و شيخ برايش حرف مي‌زد. خم آخرين كوچه را كه رد كردند، شيخ لحظه‌اي ايستاد و به روبرو نگاه كرد.
چند نفر ميان كوچه، سينه‌كش آفتاب پشت به ديوار نشسته بودند و حرف مي‌زدند. شيخ درنگ نكرد. دست كودك را كشيد و بدون معطّلي راه را عوض كرد:
ـ بيا پسرم. از كوچه‌ي بغلي برويم.
تعجّب و حيرت از چشم‌هاي كودك مي‌باريد ولي بدون كلمه‌اي حرف اطاعت كرد. كمي كه دورتر شدند طاقت نياورد و پرسيد:
ـ چرا آشيخ؟ راهمان دورتر مي‌شود... .
آشيخ لبخند زد. مهربان و شيرين. دستي به سر كودك كشيد و به نرمي نجوا كرد:
ـ آخر پسرم. اگر از آن كوچه رد مي‌شديم چند نفري كه آن‌جا بودند مطمئنّاً به احترام من از جا بلند مي‌شدند. درست نبود مردم را اذيت مي‌كرديم. از آن گذشته براي مردي كه اهل تقوا است خوب نيست كه ديگران پيش پايش بلند شوند.
حرفي براي گفتن نمانده بود. كوچه را آرام آرام طي كردند و سر پيچ چرخيدند. باد، ميان عباي شيخ پيچيد و آفتاب پشت سرش جا ماند.
***
باران، غوغا مي‌كرد.انگار سقف آسمان سوراخ شده بود! چند روز بود كه مدام باريده بود.دانه‌هاي باران، درشت و سنگين، آسمان را به زمين مي‌دوختند و روي زمين جاري مي‌شدند.زمين، روزهاي اوّل آب را فرو بلعيد. زمين‌هاي كشاورزي با اشتياق آب را نوشيدند و سيراب شدند. نهرها لبريز شدند وپر از آب، كف بر لب و خروشان به پيش رفتند.
روزهاي اوّل همه چيز خوب بود. امّا بعد كه ادامه پيدا كرد، بعد كه آسمان، گشاده دست و كريم، بخشش خود را ادامه داد همه چيز عوض شد. خطر نزديك بود. خيلي نزديك. كوچه‌ها پر از آب شده بود و رفت و آمد را مشكل مي‌كرد. آب، موذي و آزار دهنده از درز خانه‌ها، از شكاف‌هاي زير در سرك مي‌كشيد و به صحن خانه‌ها مي‌ريخت. كم كم اتاق‌ها را آب فرا گرفت و اثاثيه‌خانه خيس شدند. كمي بعد، نگراني افزايش پيدا كرد. سيل، در كمين جان مردم نشسته بود.[50][50]
از نيمه‌هاي شب جنب و جوش وهمهمه در روستا شدّت گرفته بود. پريشاني و ترس برجان مردم چنگ انداخته بودو هر از گاهي صداي پاهاي شتاب زده‌‌اي كه از ميان گل و آب به سختي راه خود را پيدا مي‌كردند، از ميان كوچه شنيده مي‌شد. خبرهاي نگران كننده‌اي از روستاهاي ديگر، دهان به دهان مي‌چرخيد. مردم، اثاثيه و دارايي ناچيز خود را جمع مي‌كردند و قصد نجات جان خود را داشتند.
شيخ، آرام و بردبار همان طور كه زير لب ذكر مي‌گفت و براي رفع بلا از همه‌ي مردم، دعا مي‌كرد، اثاثيه مختصر و ناچيزش را جمع مي‌كرد. حسن و يوسف هم كه براي چند روزي به ينگ‌آباد بر گشته بودند، گرد مادر بزرگ مي‌چرخيدند و با شتاب دستوراتش را اجرا مي‌كردند. جاي درنگ نبود.آسمان ، مهيب و بي‌رحمانه مي‌غريد و باران هر لحظه شدّت مي‌گرفت. سقف ديگر مطمئن نبود و هر لحظه آماده‌ي شكم دادن بود. خطر بيخ گوششان ايستاده بود.
سپيده‌ي صبح نزديك بود. ديگر كسي در خانه‌اش نمانده بود. مردم، گروه گروه به سمت محلّه‌ي ديگري مي‌رفتند كه بلندتر بود و امن‌تر. شيخ، اثاثيه‌اش را مثل بقيه‌ي مردم به دوش داشت و همراه خانواده‌اش بين جمعيت حركت مي‌كرد و سعي مي‌كرد آن‌ها را آرام كند. همه ترسيده بودند و واهمه‌شان از مرگ پر قدرت‌تر از آن بود كه صداي مهربان شيخ آرامشان كند. با اين حال آشيخ محمدعلي تا مي‌توانست دل داريشان مي‌داد و دعا مي‌كرد.
به بلندي كه رسيدند، نايي براي كسي نمانده بود. خستگي و ترس و سرما همه را از پا انداخته بود. از گوشه و كنار صداي گريه‌ي بچّه‌ها به گوش مي‌رسيد. اوضاع عجيبي بود. نااميدي سايه‌اش را پهن كرده بود و همه انتظار وقوع هر اتفاقي را داشتند.
... امّا آن‌چه مي‌ديدند باور كردني نبود. يعني ممكن بود كسي باشد كه در اين شرايط غير از نجات جان خود به چيزديگري فكر كند؟
انگار مي‌شد. اين شيخ بود كه پيش ديدگان حيرت زده‌ي مردم در حالي كه آب از سر و رويش مي‌چكيد و سرما بدنش را به لرزه انداخته بود، آرام و با حوصله وضو مي‌ساخت.
باورش سخت بود. امّا شيخ در گوشه‌اي دور از مردم ايستاد. آستين‌هاي لباس را پايين كشيد و براي نماز صبح نيّت كرد:
ـ الله اكبر... .
براي لحظاتي فقط سكوت و بهت مردم بود و صداي دل‌نشين قرائت آشيخ محمد علي كه با صداي بارش مداوم باران در هم مي‌آميخت. [51][51]



من از اقليم بالايم سر عالم نمي‌دارم . . .
«مولوي»

سكوت روي سينه‌ي اتاق سنگيني مي‌كرد. هيچ‌كس حرفي نمي‌زد. مبهوت و متحيّر به حرف‌هاي شيخ گوش مي‌دادند و بغضي تلخ و سنگين گلويشان را مي‌فشرد. مداراي حال پدر را مي‌كردند كه اشك‌ها سرازير نمي‌شد وگرنه كافي بود خلوتي گير بيايد تا چشم‌ها رسوا شوند. خانواده دور تا دور بسترش نشسته بودند و شيخ آرام و شمرده با صدايي نحيف و لرزان حرف مي‌زد:
ـ در طول عمرم هيچ‌وقت نماز و روزه‌اي به‌گردنم نمانده است. خدا را شكر. گرچه در اين يكي دو روز كه ناخوشم نمازهايم را خوانده‌ام، امّا در عين حال ممكن است شرايطش را رعايت نكرده باشم... .
به‌سختي نفس تازه كرد و نگاهش را در نگاه منتظر حسن و يوسف گره زد:
ـ اگر اين دو سه روز نماز‌هاي من را قضا كنيد خيلي خوب است. البته خيلي هم لازم نمي‌دانم. امّا اگر دلتان خواست و اين كار را كرديد خدا خيرتان بدهد.
كسي باورش نمي‌شد. پدر چرا اين چند روز مدام اين حرف‌ها را مي‌زد؟ حتماً داشت شوخي مي‌كرد. از قبل از آمدن به قم كم‌كم زمزمه‌ها را شروع كرده بود و اشك همسرو خواهرش را در آورده بود:
ـ حواستان باشد لباس‌هاي نوي من را بياوريد. ... شايد اين سفر آخري باشد كه مي‌روم. در ضمن پارچه‌ي كفني كه بچّه‌ها از مكّه آورده‌اند فراموش نشود. به‌هر حال لازم مي‌شود ... .
و آن‌وقت اطرافيان شيون به‌پا كرده بودند و حاضر نشده بودند دستورش را عمل كنند. آخر اين حرف‌ها چه معني مي‌داد؟ شيخ كه مشكلي نداشت. بارها و بارها به قم سفر كرده بود. اين بار هم مثل هميشه. زيارتي مي‌كرد و آب و هوايي عوض مي‌كرد، ديداري تازه مي‌كرد و آن ‌وقت دوباره به اصفهان برمي‌گشت. نه اين حرف‌ها حتماً حقيقت نداشت. دو سه روز بيماري و ناخوشي كه دليل نمي‌شد پدر سايه‌اش را از سر آنها دريغ كند و دلشان را با اين حرف‌ها بلرزاند:
ـ من هميشه دو آرزو داشتم، يكي اين كه در محل خودم نميرم چون پدرانم در محل نمرده‌اند.[52][52] ديگر اين‌كه وقت مردن ذليل و ازپا افتاده نشوم و زحمتم بر دوش ديگران نيفتد.
ولي انگار حالا داشت همه‌چيز جدّي مي‌شد. انگار بايد باور مي‌كردند كه پدر رفتني است. چيزي به ظهر نمانده بود و سكوت در انتظار يك حادثه، يك واقعه‌ي ناگوار بر سر خانه سايه افكنده بود.
چشم‌ها به در اتاق خيره بود و شيخ دست به ديوار، آهسته و آرام بيرون مي‌آمد. نحيف و رنجور بود و رنگ به صورت نداشت. نفس‌ها در سينه حبس شده بود و كسي جرأت حرف زدن نداشت. شيخ به‌سختي نشست و با دست‌هاي مرتعش و نحيف شروع به باز كردن دكمه‌هاي قبا و جليقه‌اش كرد. صداي لرزان و مغموم يوسف در آن ميان سكوت را شكست:
ـ پدر، چرا لباس‌هايتان را بيرون مي‌آوريد؟ احتياج به كمك داريد؟
شيخ، آرام‌تر و مهربان‌تر از هميشه چشم‌هاي بي‌فروغش را به يوسف دوخت و به‌نرمي زمزمه كرد:
ـ كمكم كن رو به قبله بخوابم. مستحب است كه موقع جان دادن روي سينه و بدن انسان سبك باشد.
من خودم مي‌خواهم خودم را سبك كنم كه هنگام مردن راحت باشم.
لحظه‌اي بهت و حيرت بود و بعد شيون و گريه. انگار حالا ديوار‌هاي خانه هم روي سينه‌ي اطرافيان شيخ سنگيني مي‌كرد. چه‌كاري از دستشان برمي‌آمدجز ضجّه زدن و دل‌خوش بودن به‌حضور بيشتر پدر؟
ـ اين چه حرفي است آقا جان؟ سايه‌ي شما بايد روي سر ما باشد....
باور كردني نبود. مثل خواب بود انگار. پدر در ميان اشك و آه خانواده، سر بر بالين گذاشت و صداي رنجورش در گوش اهالي خانه نشست:
ـ صداي ... صداي اذان مسجد مدني كه بلند شد ... من ... من فارغم. الله اكبر گفتن مؤذن همان و ... از دنيا رفتن من همان.
خستگي بود يا ضعف؟ هرچه بود چشم‌هاي پدر را براي لحظاتي روي هم گذاشت و سكوت را مهمان اتاق كرد. چشم‌ها، خيس و مضطرب به سيماي شيخ خيره بودند كه انگار مثل هيچ‌وقت نبود. چيزي در صورتش غريب مي‌نمود. آرام‌تر از هميشه بود. آرام‌تر و بي‌دغدغه‌تر از هروقت ديگري. انگار منتظر بود. انگار پلك‌هاي لرزان شيخ انتظار چيزي را مي‌كشيد. انتظار... .
چيزي به اذان نمانده بود كه شيخ پلك‌ها را به‌سختي گشود. نگاهش را دور تا دور اتاق گرداند و چشم در چشم يوسف ماند:
ـ پسرم... دل... دل و سينه‌ام درد مي‌‌كند. در... حاشيه‌ي مفاتيح دعايي است كه... اگر... برايم بخواني شايد... شايد بهتر شوم... .
يوسف با دست‌هايي لرزان مفاتيح را گشود و بعد از لحظاتي شروع به‌خواندن كرد. كلمات، كلمه نبودند. شروع حادثه‌اي را خبر مي‌دادند كه جان اهل خانه را به آتش مي‌كشيد. صداي پدر، ضعيف و مهربان در گوش يوسف نشست:
ـ نه پسرم... نه... اين‌جا نيست. جاي... جاي ديگري است. علامت گذاشته‌ام... .
و دست‌ها برگ‌هاي مفاتيح را ورق زد:
]بسم الله الرحمن الرحيم. انّا انزلناهُ في ليلة القدر. و ما ادراكَ ما ليلةُ القدر. [
نسيم ميان شاخه‌هاي درختان حياط مي‌پيچيد.
]ليلةُ القدرِ خيرٌ مِنْ الفِ شهر. [
بيرون، گنجشك‌ها ميان شاخه‌هاي درخت ولوله برپا كرده بودند. سر به دنبال هم مي‌گذاشتند و دوباره روي شاخه‌ها آرام مي‌گرفتند.
]تنزّل الملائكةُ و الروح[...
الله اكبر
الله اكبر
صداي الله اكبر مسجد مدني[53][53] كه بلند شد، شيخ آرام پلك‌ها را برهم گذاشت. آفتاب از دريچه‌ي اتاق محاسن سپيدش را روشن‌تر از هميشه نشان مي‌داد. آسمان آبيِ آبي بود و ابرهاي سپيد برسينه‌ي آن وسعت بي‌انتها مي‌رقصيدند.[54][54]
روحش شاد و يادش گرامي باد.


بسم الله تعالي
بعد از دعاگويي سلامتي فرزندان را ازخداوند متعال خواستارم.
نامه شما بوسيله پسر محمدعلي اسماعيل بَدور حاصل شد خوشوقت شديم.
خداوند انشاءالله شما و فرزندان شما را حق‌شناس و حق‌گو مقرر نمايد.
تمام خويشان و بستگان مسرور و تبريك مي‌گويند، و الان هم اينجانبان استاد محمد حسن رضواني و سيد باقر طاوسي خدمت شما سلام ميرسانيم و تبريك مي‌گوييم نو رسيده شما را. والسلام بتاريخ 26 شهر شوال
سيد محمد باقر طاوسي محمدعلي صانعي محمدحسن رضواني



يكشنبه شهر جمادي
ياهو
نور چشم عزيزم انشاء الله در ظل عنايت حضرت ولي عصر عجل‌الله تعالي فرجه الشريف محفوظ باشيد. نامه شما رسيد. اطلاع يك نامه براي شما ]شما[ دادم بنويسيد مريض كه در نامه پسر عمه نوشته بوده خوب شده است يا بحال خود باقي است. فاطمه عمه التماس دعا دارد كه محمد را براي اين ماه روانه كنيد. مي‌گويد اگر نيامديد مي‌آيم تهران. خدمت آقاعلي و علي آقا و همشيره و حميد و حميده دعاگو هستم. ينگاباد بنا دارد اگر بيايد حضرت مستطاب حاج آقا طاوسي سلمه الله تعالي را براي مسجد سادات بياورد. اگر انشاء الله تشريف آورد براي بنده خيلي خوب است كه بنده صبح‌ها و شب‌ها نمي‌توانم مسجد يا روضه بروم. والسلام
مطلب ديگر آنكه هر گاه صلاح بدانيد يك كَره ]بزغاله[ براي عقيق حميده خريديم نمي‌سازد چون ماه مبارك است عقيق كنم اگر صلاح ]است[ بنويسيد.



پاورقي

[1]. توبه (9) : 109.
[2]. جملات دعاي اين سطور از كتاب تقريرات فلسفه ج3، ص 609 از مباحث اسفار امام خميني سلام الله عليه اقتباس شده است.
[3] . امروزه از اين آب انبار ديگر اثري وجود ندارد و به مرور زمان تسطيح گرديده است.
[4] . ر.ك به شفيعي نيك آبادي، علي؛گركويه سرزميني ناشناخته بر كران كوير؛ غزل، اصفهان، 1367، ص 323.
[5] . بنا به مكتوب آشيخ محمد علي صانعي در پشت جلد كتاب شريف صحيفه سجاديه كه آن را از پدر به ارث برده بود، در مورد ترتيب نسبي خود چنين نگاشته است:
محمدعلي ابن يوسف ابن حسينعلي ابن يعقوب ابن علي ابن محمد ابن مشهدي المسمّي بعلي، و حتي به مدفن بعضي از آنان اشاره شده است، بطوريكه مدفن مرحوم حاج ملايوسف را تخت فولاد اصفهان و مدفن مرحوم حسينعلي را خوانسار و مدفن مرحوم يعقوب را صحن مطهّر كربلا بيان ميدارد.
در اين نوشته كوتاه در ذكر اسامي اجداد، وجه تسميه و خصوصيات و سجاياي اخلاقي اجداد پدري و مادرِ پدري اين گونه بيان شده است:
وجه تسميه اين طبقه به مشهدي (علي ماذُكِر) اين كه از سمت بجنورد و تركمن و غيره كسي به زيارت حضرت امام ثامن ضامن علي بن موسي الرضا عليه السلام نميرفت و آن مرحوم رفته و سفر او هم چهارده ماه طول كشيده و لهذا بعد از مراجعت مشهور شده به مشهدي.
و آنچه كه مذكور شده از معمّرين و بعضي خود ملاحظه نمودم، مردمان صاحب غيرت و فتوّت وشجاعت و سخاوت بودند ...(خوانا نيست)
هذا من طرف الأب واما من طرف اُمّ الأب فمن النجباء المعروفـت المشهوره، فاطمه بنت حاج اسماعيل ابن علي ابن صانع.
آنچه مذكور ميشود مردمان صاف و ساده لوح بودند كه مشهور بودند...(خوانا نيست)
[6]. حاج سيد محمد باقر ابطحي حسيني سدهي فرزند سيد محمد علي (برادر سيد ابوالقاسم سدهي) عالم فاضل، از شاگردان حاج شيخ محمدتقي نجفي و آقا سيد محمد باقر درچهاي و آخوند كاشي ميباشد.
در جمادي الاول 1290 هـ . ق متولد، و در 15 شعبان سال 1367 هـ . ق در مسافرت مشهد مقدس وفات يافته و در صحن نو مدفون گرديد. وي عالمي خوش بيان بود و در مدرسه صدر و مدرسه كاسه گران سطوح فقه تدريس مينمود، و عدهاي كثير از طلاب از محضر او مستفيض ميشدند.
[7]. آيـت الله حاج شيخ محمد حسن عالم نجف آبادي؛ عالم زاهد فقيه مجتهد عادل، از مدرسين و ائمه جماعت اصفهان، و مورد وثوق و احترام كليه طبقات بود. وي از تلامذه حاج ميرزا بديع درب امامي، و آخوند ملامحمد حسين كرماني، و آقا سيد محمد باقر درچه اي، و آخوند كاشي، و جهانگيرخان قشقائي و جمعي ديگر بوده است سالها در مدرسه جده تدريس ميكرد، و جمعي كثير از مستعدّين از محضرش مستفيض ميشدند.
كتب و رسائلي در فقه و اصول از تقريرات اساتيد خود نوشته است، و ضمناً كتابي بنام (فضيلـت السياده) دربارهي سادات و اهميت مقـــام آن و احاديث وارده در اين موضوع تأليف نموده و به چاپ رسيده است . وي در شب سهشنبه 18 ربيع الاول سال 1384هـ . ق به سن متجاوز از 97 سالگي وفات يافته، در بقعه كازروني مدفون گرديد.
[8]. آخوند ملا محمد كاشي؛ حكيم عارف بزرگوار و فيلسوف علي الاطلاق، مرحوم آخوند ملامحمد كاشي، از نوادر اعصار، و در علم و عمل و زهد و تقوي و تدريسِ حكمت علمي و عملي يگانه روزگار بوده ، در كمتر زماني از ازمنه، مردي چون او در بين علماء و دانشمندان مثل و مانندي ميتوان يافت.
در اوايل مدرسه جده كوچك و در اواخر در مدرسه صدر ساكن بوده، حالات غريبه و حكايات عجيبه از او نقل شده و عموماً به حدّ رسيده . مدت 84 سال تقريباً عمر نموده و در اين مدت مجرد زيسته، تا سرانجام در روز شنبه 20 شعبان المعظم 1333 هـ . ق وفات يافته و در تخت فولاد اصفهان در جنب قبر جهانگيرخان مدفون گرديد.
شهيد مطهري در كتاب خدمات متقابل ص 611 درباره وي نوشته است: «آخوند ملا محمد كاشي مقيم اصفهان، معاصر جهانگيرخان و شاگرد آقا محمدرضا قمشهاي بوده است. وي در مدرسه صدر اصفهان ميزيسته و تا پايان عمر مانند جهانگيرخان در تجرّد به سر برده است. وي مردي مرتاض بود و حالات عجيبه از او ظاهر شده است...». آخوند كاشي از اساتيد شهيد مدرس و آيـت الله بروجردي نيز بوده است.
[9]. علامه آيـت الله سيد محمد باقر درچهاي؛ از اكابر علماء مجتهدين، و اعاظم فقهاء مدرسين، عالم فاضل زاهد، فقيه اصولي، در سال 1264 هـ . ق مطابق با 1227 هـ . ش در يكي از شهرهاي نزديك اصفهان كه از توابع لنجان محسبوب ميشود متولد، و در شب 28 ربيعالثاني سال 1342هـ . ق به مرض سكته در حمام در چه و در 80 سالگي وفات يافته، و در تخت فولاد در تكيه كازروني مدفون گرديد. عمده تحصيلاتش در اصفهان نزد : آقا ميرزا محمد باقر موسوي چهارسوقي، و ميرزا محمدحسن نجفي، و ميرزا ابوالمعالي كلباسي، و در نجف اشرف نزد : آقا ميرزا محمدحسن شيرازي، و حاج ميرزا حبيب الله رشتي، و حاج سيد حسين كوه كمري بوده، و پس از فوت مرحوم آقاي سيد اسماعيل صدر، مرجع تقليد مردم اصفهان بلكه ايران گرديد.
حوزه درس او در فقه و اصول از هر جهت ممتاز بوده، و طلاب علوم جهت كسب فيض از محضر ايشان، از اطراف و اكناف به اصفهان آمده و مستفيض ميگشتند. مدت 40 سال در اين شهر به تربيت و تدريس پرداخت كه عدهاي كثير از مجتهدين از حوزه درس ايشان برخاستهاند كه از آن ميتوان به علامه جليل القدر، فقيه اهل بيت عصمت و نبوت، مرحوم حاج آقا حسين بروجردي و سيد ابوالحسن اصفهاني، آقا نجفي قوچاني و شهيد سيدحسن مدرسرحمـت الله عليهم و ... اشاره نمود.
ايشان را تأليفاتي است كه ازآن جمله :1. يك دوره فقه و اصول در 16 مجلد 2. حاشيه بر متاجر 3. حاشيه بر مكاسب 4. رساله در جبر و تفويض 5. حواشي بر رساله عمليه 6. حاشيه بر اصول دين تأليف شيخ جعفر شوشتري و غيره.
[10]. آيـت الله حاج شيخ عباسعلي اديب حبيب آبادي؛ عالم زاهد و فقيه جامع و مجتهد بزرگوار و اديب شاعر، در روز جمعه سوم جمادي الاول سال 1315هـ .ق در قريه حبيب آباد از دهات اصفهان متولد گرديد. مقدمات علوم و ادبيات را در قريه خود نزد مرحوم معلم حبيب آبادي آموخت و سپس به شهر منتقل شد و در مدرسه الماسيّه حجره گرفته و نزد اساتيد آن شهر تلمّذ نمود. از آن جمله: 1. ميرزا احمد مدرس 2. شيخ محمدرضا نجفي 3. سيد مهدي درچهاي 4. حاج آقا نورالله مسجد شاهي.
وي از عدهاي از اساتيد خود موفق به دريافت اجازه اجتهاد و روايت گرديد. پس از آن، از بزرگان علماي اصفهان به شمار آمده و در مدرسه كاسه گران سالها به تدريس فقه و اصول اشتغال داشته و جمعي كثير از افاضل طلاب از محضر او مستفيض ميشدند.
وي در هئيت و رياضي استاد و صاحب تأليفات بود. از آثار او : احياء و تجديد ساختمان مقابل مقبره صاحب بنعُبّاد در محله طوقچي اصفهان و اقامه جماعت در آن مسجد است. اين عالم فرزانه در عصر 5شنبه سوم ذيالحجه 1412هـ .ق برابر با 14/3/1371 هـ .ش ديده از جهان فرو بست و در كنار مقبره صاحب بن عُبّاد به خاك سپرده شد.
[11]. صحيفه امام، ج 21، ص 271.
[12]. ناگفته نماند حضرت آيـت الله حاج شيخ حسن صانعي از رجال بلند پايه كشوري است كه از بدو انقلاب اسلامي در عين ملازمت با امام خميني (سلامالله عليه) در نهضت، سرپرست بنياد پانزده خرداد ميباشد كه از اين طريق منشأ خدمات زيادي براي مردم و كشور بوده است كه به نمونههايي از آنها اشاره ميگردد:
1 . احداث بيمارستان تخصّصي امام خميني شهر نيك آباد (ينگآباد) كه در سال 1375ش به بهره برداري رسيده است يكي از خدماتي است كه به همت و كوشش ايشان انجام گرفته است. اين بيمارستان از شمال به روستاي قارنه (به فاصله 15 كيلومتر)، از جنوب به شهر رامشه (به فاصله 90 كيلومتر)، از شرق به شهر هرند (به فاصله 45 كيلومتر) و از غرب به شهر نصرآباد (به فاصله 18 كيلومتر) خدمات پيشرفته پزشكي را در دسترس بيماران محروم منطقه تا شعاع 90 كيلومتري تسهيل ميبخشد. ايشان همچنين جهت پشتيباني مالي بيمارستان 45 هكتار از اراضي اطراف بيمارستان را به صورت وقف در اختيار اين بيمارستان قرار داده تا با اجراي طرحهاي كشاورزي مناسب، درآمد حاصله صرف امور بهداشت و درمان گردد.
3 . ساخت كانالهاي آبراه كشاورزي براي مردم منطقه و شهر نيك آباد (ينگآباد) با مسافت طولاني از رودخانه زاينده رود در اصفهان كه در طي سالهاي اخير براي مردم آن ديار مايه خير و بركت بوده است از همت و تلاش اين عالم بزرگوار است.
از ديگر كارها و حركت درخشان و به ياد ماندني اين عالـم رباني و حماسي، تعيين جـايزه قابل توجه و ترفيع هر سـاله آن براي قاتل احتمالي اجـراي حـكم ارتداد و قتل سلمـان رشـدي بخـاطر نوشـتن كتاب آيات شيطاني است كه حكم آن توسط امام خميني (سلام الله عليه) صادر گرديد. اين حركت انقلابي وي حاكي از صلابت و اعتماد ايشان به احكام صادره از ناحيه حضرت امام (سلامالله عليه) است. ايشان هم اكنون علاوه بر تصدي امر بنياد پانزده خرداد، از اعضاي مجمع تشخيص مصلحت نظام ميباشد.
[13]. صحيفه امام ، ج 17، ص 231.
[14]. ر.ك، مقدمه بر كتاب گركويه ، سرزميني ناشناخته بر كران كوير، شفيعي نيك آبادي، علي، غزل، اصفهان،1367 .
[15]. مويه : گريه ، زاري، نوحه.
[16]. هُرم: گرما ، تَف.
[17]. آقا شيخ محمد علي صانعي در 26 سالگي ازدواج كرد.
[18]. چشم ايشان در سه سالگي بر اثر آبله معيوب شده بود.
[19]. مدرسهاي است واقع در بازار ريسمان، منشعب از بازار بزرگ، و از يك سو نزديك ميدان قيام (فلكه سبزه ميدان) و از سوي ديگر، نزديك مسجد جامع اصفهان ميباشد.
تأسيس آن، در اوائل قرن دوازدهم ، به وسيلهي مير محمد مهدي حسني حسيني، معروف به حكيم الملك انجام گرفته، و وقف گرديده است. وقفنامهي مدرسه و موقوفات آن، در شوّال 1104 قمري تنظيم شده، و عدّهاي از علماء آن عصر، و در رأس آنها علامهي بزرگ، ملامحمد باقر مجلسي أعلي الله مقامه، در سال 1106، وقفنامه را امضاء و تأييد نمودند. مدرسهي ياد شده به علّت وقوعش در محلّه كاسه گران، به اين نام ناميده شـده، چنانچه به مناسبت عنوان حكيم الملك، حكيميّه نيز ناميده ميشود.
مدرسهي حكيميّه (كاسه گران) دو طبقه است، در زميني به مساحت تقريبي دو هزار متر، و 58 حجره، و يك مَدرس در طبقه دوّم ( بالاي راه ورودي مدرسه) و يك مسجد زمستاني دارد (كه مقداري كتاب هم در آن هست) و نيز يك مسجد (كه به صورت ايوان ميباشد، و سقف بلند دارد و روبروي درب ورودي مدرسه است) و بر زيبايي و اعتبار معنوي آن ميافزايد.
مدرسهي كاسه گران از بناهاي مستحكم و زيباي أواخر دوره صفوّيه ميباشد. سردَرِ بلند و شكوهمند آن، مشتمل بر كتيبهاي جالب و عباراتي قابل توجه است، بدين ترتيب: حَمْداً لِمَنْ وَقَفَ حُجُرٰاتِ ٱلقُدْسِ فِي ٱلسَّمٰوٰاتِ ، و مَدٰارِسَ ٱلحِكْمِـت فِي ٱلأرَضِينَ، عَلي مُحَمَّدٍ فَخْرِ ٱلْمُرْسَِلينَ وَ عِتْرَتِهِ ٱلِْمَهْدِيّينُ صَلَوٰاتُ ٱللهِ عَلَيهِمْ أجْمَعِينَ.... وَ جَعَلَهٰا مِن بُيُوتٍ أذِنَ ٱللهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فيهَا ٱسْمُهُ، يُسَبِّحُ لَهُ فيهٰا بِالْغُدُوِّ وَ ٱلاٰصٰالِِ، رِجٰالٌ ـ كَتَبَهُ عَبْدُ ٱللهِ 1105.
در سال 1345 شمسي، تعميراتي گسترده و اساسي، زير نظر ادارهي اوقاف اصفهان، در اين مدرسه انجام گرفته است. در مدرسه كاسه گران، جمع زيادي از بزرگان و دانشمندان، تحصيل علم نموده، و يا تدريس داشتهاند، كه ذيلاً به برخي از آنها، اشاره مينماييم:
1. فقيه و اصولي و محقّق نامدار، ميرزا ابوالقاسم قمي، معروف به ميرزاي قمي، متوفّاي 1231 قمري، كه نه تنها در فقه و اصول، از چهرههاي نامدار ميباشد، بلكه در زمينه عقايد و كلام، معاني و بيان، شعر و ادب، خط نيكو و ممتاز، چهرهاي درخشان به شمار ميرود. مرحوم ميرزاي قمي، پـس از آن كه در اعتاب مقدّسه و كربلاي معلا، به مقام اجتهاد نائل شدنـد، و از استاد الكلّ وحيد بهبهاني اجازه اجتهاد دريافت نمودند، به اصفهان مهاجرت نموده، و در مدرسهي كاسه گران به تدريس پرداختند و پس از مدّتي به قم هجرت نموده، و زعامت حوزه علميّه و مرجعيّت عمومي يافتند.
2. حكيم و فيلسوف نامدار، آخوند ملا عليّ بن جمشيد نوري اصفهاني، متوفّاي 1246 قمري، كه فقيهي حكيم، و شاعري اديب، و مدرّسي محقّق بوده، و در مدرسه كاسه گران تدريس مينمود.
3. حكيم متبحّر و مدرّس جامع، آخوند ملا عبدالجواد مدّرس خراساني، متوفّاي 1281 قمري، كه در فقه و اصول و طب و رياضيات و ادبيات مهارت كلي و تدرّبي عظيم داشته است.
4. حكيم نامدار و بزرگوار، مرحوم حاج ملاهادي سبزواري، متوفّاي 1289 قمري، كه از نوادر روزگار و اعجوبههاي زمان بوده است. او هشت سال در اصفهان، از درس ملا اسماعيل اصفهاني و ملا علي نوري در رشته حكمت و فلسفه، بهره گرفته است.
5. حكيم نامدار و عظيم الشّأن، ميرزا ابوالحسن جلوه، متوفّاي 1314 قمري كه از مفاخر علمي حوزهي علميّهي اصفهان و تهران ميباشد. حكيم جلوه، سالياني در اين مدرسه ساكن بوده، و به بحث و تحقيق و تدريس اشتغال داشته است.
6. مجتهد مدرّس، آقا سيّد محمّد باقر ابطحي سدهي، متوفّاي 1367 قمري، كه از شاگردان آقا شيخ محمد تقي نجفي و آقا سيّد محمّد باقر دُرچهاي و آخوند كاشي بوده، و مدرّسي خوش بيان به شمار آمده، و در مدرسهي كاسه گران و مدرسه صدر، تدريس مينموده است.
7. موّرخ متتبّع، و مدرّس متبحّر، و شاعر اديب، آقا شيخ محمد علي حبيبآبادي، معروف به معلّم حبيبآبادي، متوفّاي 1396 قمري، وي صاحب تأليفات متعدّده ميباشد، كه از همه مهمتر، مجلّدات كتاب «مكارم الآثار» است، كه در شرح حال علما و بزرگان قرن 13 و14 ميباشد. مرحوم معلّم حبيب آبادي، در مدرسه كاسه گران تدريس مينموده، و از مفاخر اين پايگاه علمي ميباشد.
8. عالم جامع و مدرّس كامل، آيـت الله، حاج شيخ عباسعلي اديب، مُتوفّاي 1412 قمري، كه بيش از هفتاد سال در حوزهي علميّه اصفهان، به تدريس اشتغال داشتند. مرحوم آقاي اديب، در مدرسه كاسه گران و مدرسه جدّه بزرگ و ... ، تدريس مينمودند.
با استفاده از كتاب ريشهها و جلوههاي تشيّع و حوزه علميه اصفهان، مير سيد حجت موحد ابطحي، ج2، ص179 تا 185، المهدي اصفهان، 1418.
[20]. مرحوم آيـت الله حاج سيد محمد باقر ابطحي سدهي در ناحيه چهار اصفهان معروف و شبها در مسجد جامع نماز جماعت ميخواند و رياست مدرسه كاسهگران با او بود.
[21]. مل مندلي = تلفظ محلي ملا محمد علي.
[22]. پتّه = درگذشته به مدارك رسمي، پته ميگفتند. مدرك و سند رسمي.
[23]. حضرت آيـت الله حاج شيخ حسن صانعي متولد 1313هـ .ش از ثمرات وجود پربركت مرحوم شيخ محمّدعلي صانعي هستند. ايشان تربيتيافتهي مكتب امام و يار و ياور ايشان در خلوت و جلوت بودند و سهم بسزايي در انقلاب به خود اختصاص دادهاند.
[24]. حضرت آيـت الله العظمي حاج شيخ يوسف صانعي مدظله متولد 1316 هـ .ش فرزند ديگر مرحوم شيخ محمد علي صانعي هستند. ايشان يكي از مراجع بزرگ و برجسته و مهم حال حاضر دنياي اسلام ميباشندكه از ياران صديق حضرت امام(سلام الله عليه) بوده و امام عنايت ويژهاي به ايشان داشتند. اين مرجع تقليد شيعيان هم اكنون مشغول تدريس در سطوح عاليهي اجتهاد و كرسي خارج فقه و اصول هستند كه فتاواي نو و مطابق با عصر معظم له، از جمله ويژگي منحصر به فرد اين فقيه روشن بين است. به همين دليل بسيار مورد استقبال مردم و بخصوص جوانان قرار گرفتهاند.
[25]. مسجد مصلّي ساختهي مرحوم آيـتالله حاج ملا يوسف صانعي (پدر بزرگوار شيخ محمّدعلي صانعي) در ينگآباد است.
[26]. حجـت الاسلام و المسلمين آقا شيخ محمد علي صانعي(رضوان الله تعالي عليه) در زندگي فردي و اجتماعي خود، بسيار رعايت مسايل شـــرعي و اخلاقي را ميكردند. تقوي خصوصيت بارز شخصيت شيخ محمد علي است. براي مثال: يكي از كارهايي كه ايشان معمولاً در محل انجام ميدادند، نوشتن قباله و مدارك گوناگون مردم آن منطقه بود. در آن زمان ربا رايج بود و شيخ محمد علي هيچ گاه حتي يك قبالهي ربوي ننوشت.
براي انسانهاي صاحب قدرت هم نمينوشت؛ چون ايمان داشت كه كاتب قبضهاي ربوي هم در اين گناه شريك است.
نمونه ديگر: طبق فتاواي آن زمان، عقيدهاش اين بود كه در تعزيه نبايد شركت كرد. با تمام فشاري كه كدخداها و بزرگان وارد آوردند، يك بار شركت نكرد؛ چون معتقد بود و كاملاً مقيّد بود كه به فتوا عمل كند.
در اينجا مناسب است به بيان آيـت الله سيد محمود موسوي ده سرخي در احوالات مرحوم حجـت الاسلام والمسلمين آقا شيخ محمدعلي صانعي اشاره نماييم: «راجع به احوالات مرحوم مغفور مروّج الاحكام آقاي حاج شيخ محمدعلي صانعي (رحمـت الله عليه) پدر بزرگوار آيـت الله صانعي ... حقير عرض ميكنم: قريب به چهار سال كه در اصفهان مدرسه كاسه گران خدمت ايشان بودم جز خير و خوبي چيزي نديدم. ايشان بسيار مرد وارسته و مسئلهدان و متين و متقي بودند و سعي داشتند اين دو پسر بزرگوار مشغول درس باشند و بحمدالله سعي ايشان هدر نرفت. ايشان بحقير لطف خاصي داشتند. گاه گاهي سر به سر حقير ميگذاشتند ميفرمودند: زني بچهاش مرده بود سر قبر او گريه ميكرد و ميگفت سيّد عزيزم رود رود، زنها به او گفتند همشيره بچه تو كه سيّد نبود. ميگفت پس چرا گاه گاهي ديوانه ميشد؟ ما را ميخنداند، (رحمـت الله عليه)، يادم ميآيد در سفري كه از نجف اشرف به اصفهان آمدم يكي از رفقا حقير را دعوت كرد به قريهي حسين آباد جرقويه چند روزي آن جا بودم يك روز جناب آيـت الله حاج شيخ يوسف صانعي تشريف آوردند و فرمودند ابوي حالي كه اين جا بيايند ندارند و مشتاق ديدار شما هستند حقير هم با ميزبانم مرحوم ... با معيت آيـت الله صانعي رفتيم ينگآباد، اين پيرمرد, قريب يك كيلومتر تشريف آوردند استقبال ما و به سينه ميزدند و ميفرمود يوسف من كجايي؟! ظهر خروس بزرگي داشتند ذبح كردند و از ما ضيافت گرمي نمودند (رحمـت الله عليه) اين خلاصه بود كه حقير در نظر دارم.» (تصوير دستخط در صفحه 167).
آيـت الله دهسرخي در كتاب كشكول ج2 ص 14 خاطرات تصميم ورود خود به قم را جهت تحصيل علوم دينيه همراه با حضرات: آيـت الله حاج شيخ حسن صانعي و آيـت الله العظمي حاج شيخ يوسف صانعي اين گونه نگاشته است:
«...يكي از هم درسها به نام حاج شيخ حسن صانعي حفظه الله كه فعلاً از رجال مملكت محسوبند و اخوي كوچك ايشان آيـت الله حاج شيخ يوسف از مراجع به شمار ميروند فرمود: من هم با شما ميآيم قم، عرض كردم ابوي شما راضي نميشود، فرمود: بي خبر ميآيم. وعده كرديم در ايام سيزده نوروز كه خلوت است ايشان از ينگآباد جرقويه و حقير از ده سرخ بيايم اصفهان كه به اتفاق برويم قم، ولي نبايد كسي بفهمد. همين طور هم شد با هم رفتيم قم و آقاي... . سه ماهي كه در قم بما گذشت نه روي در وطن دارم و نه در غربت دلم شاد است. دوشب دوشب نان گير ما نيامد، نامــــهاي نوشتيم خدمت يكي از بزرگان و به زحمتي به دستش داديم، خواند و گذاشت زير تشك...».
ناگفته نماند شيخ محمد علي صانعي بسيار در زمينهي مسايل اسلامي خبره بودند و سلطهي زيادي به علوم ديني داشتند. مسايل را هم خيلي خوب بلد بودند و هم خيلي خوب بيان ميكردند. خودشان نقل ميكردند كه من اصفهان كه بودم سپيدهي صبح ميرفتم مسجد جمعه. مرحوم آسيد محمد باقر ابطحي از علماي بزرگ اصفهان مسئله ميگفت. من آن جا سبك گفتن مسئله را ياد ميگرفتم ... .
[27]. ايشان درطول دوران تحصيل خود محضر بزرگواراني چون سيد محمد باقر سدهاي، شيخ محمد حسن عالم نجف آبادي، آخوندكاشي، آقاسيد محمد باقر دُرچهاي و حاج شيخ عبّاس علي اديب حبيب آبادي را درك نمودند.
[28]. سال 1323 هـ .ش.
[29]. «به گفتهي فرزند بزرگوار ايشان، حضرت آيـت الله العظمي حاج شيخ يوسف صانعي، پدرش مرحوم آقا شيخ محمد علي به صورت قاچاق همراه عدهاي ديگر به كربلا سفر كردند و 40 روز نيز در آن جا اقامت كردند. ايشان در خاطرات خود بيان ميكنند كه : يادم هست از اول سفر انگشتش زخم بود و وقتي برگشت خوب شد. مرحوم والد ميگفت در سفـر زيارت اباعبداللهعليهالسلام آدم بايد در خوشي باشد.
نكتهي جالب توجه ديگر در اين باب ذكر خاطرهاي ديگر از ايشان است :
پدرم در اواخر عمر شريفش ضعف بينايي پيدا كرده بود. روزي براي او كتاب مهيّج الأحزان را ميخواندم. به اين حديث رسيدم كه امّ سلمه ميگويد: روزي حسنين (عليهما السلام) خدمت پيامبرصلي الله عليه و آله رسيدند و جبرئيل نزد آن حضرت به صورت دحيهي كلبي حضور داشت. آنها دست در آستين او كرده از او طلب هديه ميكردند. جبرئيل دست را به جانب آسمان بلند كرد و از بهشت، سيب و به و اناري براي ايشان آورد و به ايشان داد. آنها خوشحال شده نزد جدّ خود رفتند. آن حضرت ايشان را بوسيد و فرمود: برويد به منزل خود و اوّل نزد پدر برويد. ايشان به فرمودهي جدّ خود عمل كرده چيزي از آن تناول نكردند تا پيامبر تشريف آورد و با هم تناول كردند و هر چند از آن تناول ميكردند، به حال اوّل بر ميگشت و اين ميوهها باقي بود. از جناب سيدالشهداء روايت شده كه چون مادرم فاطمه(سلام الله عليها) از دنيا رفت ديگر آن انار را نديدم، لكـــــن «به» و «سيب» بـــود تـا آن كـه پدرم اميرالمؤمنين را شهيد كردند، آن «به» نيز مفقود شد. آن سيب باقي بود تا وقتي كه آب را بر ما بستند. من آن سيب را بو ميكردم و التهاب تشنگي من كم ميشد. فلمّا دَني اَجَلي رَأيتُها قد تَغَيّرتْ فأيقَنْتُ بالفَناء؛ چون اجـلم نزديك شد، ديدم آن را كه متغيّر شده و به كشته شدن خودم يقين كـردم. علي بن الحسين(عليهما السلام) ميفرمايد: اين را يك ساعت پيش از آن كه پدرم كشته شود از او شنيدم. چون او را شهيد كردند بوي سيب از قتلگاه او شنيدم. تجسس كردم آن سيب را و از او اثري نديدم. و بوي سيب بعد از شهادت او باقي ماند و او را زيارت كردم و بوي سيب از قبرش شنيدم. از شيعيان صالح ما كه زيارت كنند قبر مقدّسش را پس بايد اوقات سحر در پي آن باشند كه بوي سيب از قبر حسين(عليه السلام) خواهند شنيد؛ اگر مخلص و صادق باشند. (محيّج الأحزان, ص219 و 220؛ بحارالانوار، ج43، ص289) .
آيـت الله العظمي صانعي ميفرمايند: به اين قسمت از روايت كه رسيدم، ديدم اشك از ديدگان پدرم جاري شد. از او علّت را پرسيدم فرمود: در سال 1323 شمسي براي زيارت قبر سيدالشهداء به كربلا مشرف شدم. سحرگاهي تنها به زيارت حضرت رفتم. بوي سيب، فضاي حرم آن حضرت را پر كرده بود. هر چه گشتم، سيبي نيافتم و تا اين زمان اين حديث را نه ديده و نه شنيده بودم. اكنون كه حديث را برايم خواندي، علت را فهميدم و خداي را شاكرم كه اظهار ارادتم به حضرت، مورد قبول واقع شد .»
[30]. همسر مرحوم شيخ محمّد علي(شهربانو) هنگام به دنيا آوردن آخرين فرزندشان از دنيا رفتند. در آن زمان يك دختر 17 ساله داشتند كه ازدواج كرده بود و يك دختر 3 ساله. آقا حسن 9 ساله و آقا يوسف 6 ساله بودند. بنا به گفتهي حضرت آيـت الله العظمي صانعي، پدرشان مرحوم شيخ محمّد علي تا آخر عمر هميشه از همسرشان به نيكي ياد ميكردند: «... يك بار نام مادر ما را به زبان نياورد جز اگر برده ميشد با طلب مغفرت و خيرخواهي.» هم چنين اشاره ميكنند كه پدرشان هميشه توصيه ميكردند كه حتّي هنگام نفرين كردن دشمن، هرگز نفرين نكنيد كه همسرش بميرد؛ چون مردن زن، بزرگترين مشكل است براي انسان.
به گفته يكي از اهالي و شاگردان قرآني آشيخ محمدعلي صانعي:
«... بعضي از روزها كه مرحوم آشيخ در منزل درس نداشتند والـــده اخوان معظم حضرات آيـت الله حاج شيخ حسن صانعي و آيـت الله العظمي حاج شيخ يوسف صانعي، به همراه 5 ـ 6 نفر از خانمها كوزه بر ميداشتند و با هم ميرفتند از نهر آبادي «خيرآباد» آب ميآوردند. يكي از اين روزها با يكي دو تا از همسايه هاشون كه خدا رحمتشان كند همه از دنيا رفتند، كوزه را گرفته بودند و ميرفتند آب بياورند، از طرف مزار (قبرستان قديمي) مسيرشان بود، يك قبري در آن قبرستان كنده بودند، وقتي كه همسر مرحوم آشيخ محمدعلي آن قبر را ميبيند، به آن خانمها ميگويد: من ميخواهم بروم يك لحظه در اين قبر بخوابم، با گفتن بسمالله الرحمن الرحيم توي قبر خوابيد، در اين حالت گفته بود: بَه، چه قبر خوبي، اگر ميشد اين قبر را به من ميدادند و جايگاه من ميشد خوب بود. همين هم شده بود. چند روز بعد كه به رحمت خدا رفته بود همان قبر را برايش گرفته بودند و در آنجا دفن نمودند؛ يعني اصلاً پيش بيني كرده بود كه آنجا قبرش ميشود. روحش شاد.»
[31]. به گفتهي حضرت آيـت الله العظمي صانعي، پدر بزرگوارشان 5 سال بعد از فوت همسرش، دوباره ازدواج كردند ولي تا حدود 10 سال پنهان كردند و فرزندانشان نميدانستند كه ايشان ازدواج كرده اند. چون شيخ محمّد علي معتقد بودند اگر آنها ميفهميدند، به روحيهشان ضربه ميخورد. در نتيجه تمام عواطف مادري را خودشان ابراز مينمودند و فرزندانشان را از هر لحاظ اشباع ميكردند.
ايشان نسبت به فرزندان خود بسيار رئوف و مهربان بودند. حضرت آيـت الله العظمي صانعي ميفرمايند: «... تربيتش به نحوي بود كه ما در خانواده كمال احترام را نسبت به او داشتيم و به حرفهايش هم گوش ميداديم. بدون اينكه يك بار ما را كتك بزند. من ياد ندارم يك بار پدرم با صداي بلند با من حرف زده باشد...»
[32]. سابق در حمّامها آب را با پا ميكشيدند و خزينه را پر ميكردند. سلماني نيز صبحها در حمّام كار ميكرد و روز سر مردم را اصلاح ميكرد.
[33]. آقا شيخ محّمد علي صانعي توجه خاصي به پيش دستي در سلام كردن داشتند. يكي از همسايههاي ايشان در ينگآباد بيان ميكنند: «... يادم هست گاهي مردم به ايشان سلام ميكردند. فوري ميگفت چرا نگفتي فلاني دارد ميآيد تا من سلام كنم؟ چشمش كه نميديد كسي را ...» لازم به ذكر است همان گونه كه اشاره شد يك چشم ايشان براثر آبله نابينا شده بود.
[34]. اين موضوع يكي از كارهاي تشريفاتي در حمّامهاي عمومي سابق بود و نوعي بزرگداشت آدمهاي محترم (كدخدا ـ خان ـ روحاني محترم ده و...) به حساب ميآمد.
[35]. حضرت آيـت الله العظمي حاج شيخ يوسف صانعي در اين مورد بيان ميكنند كه اين ماجرا مربوط به 55 سال قبل است و در جامعهي آن روز مطرح نبود كه كسي اينجور توجّهها و دقّتها را داشته باشد.
[36]. در روستاها و دهات رسم بود كه هر وقت كسي فوت ميكرد بلافاصله او را غسل ميدادند و دفن ميكردند (حَتّي نيمههاي شب).
[37]. سالهاي ابتدايي پس از سقوط پهلوي اوّل شرايط تا حدودي به نفع روحانيت نبود و عامّه نظر مساعدي نداشتند.
[38]. حضرت آيـت الله العظمي صانعي بهگفتهي خودشان از همان كودكي حالو هوايي خاص و پرسشگر داشتند: «...يادم هست پدرم داشت عصباني ميشد. گفتم خودت سبب شدي من دنيا بيايم. خوب سبب نميشدي. حرفي كه ابوالعلاي معرّي هم ميگويد ...».
[39]. مرحوم آقاشيخ محمد علي صانعي معمولاً خودشان براي خريد گوشت و ميوه نميرفتند. چون معتقد بودند كه فروشنده ملاحظهشان را ميكند. پول خريد را به كسي ميدادند و در ضمن سفارش ميكردند كه نگو براي شيخمحمد علي ميخواهم. چون فروشنده جنس بهتري ميدهد و من نميخواهم در حق ديگران اجحاف شود.
→يكي ديگر از خصوصيات اصلي ايشان رعايت لقمهي پاك و حلال بود. حضرت آيـت الله العظمي صانعي در خاطرات خود ميگويند: «يكي از آشنايان در محل گوجه كشت ميكرد و فرزند كوچكش هر روز حدود نيم كيلو گوجه براي آشيخ ميآورد. يك روز دقايقي بعد از آوردن گوجه ايشان به سراغ فرد مذكور رفت و سؤال كرد كه آيا اين گوجه را شما فرستاده ايد؟ عرض كرد: آري، و دليل اين شبهه را پرسيد.
جواب آشيخ اين بود: روزهاي قبل گوجهها كوچك و ريز بودند و امروز درشت. با خودم گفتم نكند حسين كه كودك است اشتباه كرده باشد و از ملك برادرتان برداشته باشد!».
[40]. سال 1325ش.1365هـ ـ ق سال فوت آقا سيد ابوالحسن اصفهاني و مرجعيت آقاي بروجردي، حضرات آيات حسن و يوسف صانعي همراه پدر بزرگوارشان براي تحصيل به اصفهان رفتند.
[41]. بهگفتهي حضرت آيـت الله العظمي صانعي، 5 سال از رفتن پهلوي (اوّل) گذشته بود و هنوز تضعيف روحانيت و بدبين شدن مردم نسبت به آنها وجود داشت.
[42]. مركز فروش ميوه و ترهبار در اصفهان.
[43]. سال 1323 شمسي.
[44]. حضرت آيـت الله العظمي صانعي در خاطرات خود بيان ميكنند: «...گوشت در ظرف15يا 20 روز، يك بار آنهم در حدّ دو سير يا دو سيرونيم به دستمان ميرسيد با همهي چربيها و خصوصياتش كه سه نفري بايد ميخورديم ...» .
[45]. حضرت آيـت الله العظمي صانعي در اينباره ميفرمايند:«... پدر ما تربيتش و عواطفش خيلي عجيب بود. معمولاً ما بزرگ هم كه بوديم پهلوي پدرمان ميخوابيديم كه عواطف اشباع شود ...» .
[46]. اين نامه از زبان آيـت الله العظمي حاج شيخ يوسف صانعي در خاطراتشان نقل شده است.
[47]. آيـت الله العظمي حاج شيخ يوسف صانعي در سال 1330 و برادرشان قبل از ايشان وارد قم شدند.
[48]. آيـت الله العظمي حاج شيخ يوسف صانعي در گوشهاي از خاطرات خود در باب سختي دوران تحصيل در قم اشاره ميكنند: «3 ماه بر ما گذشت در حالي كه من خودم يك وعده غذاي سير گيرم نيامد.»
[49]. ايشان همسايهي ديوار به ديوار مرحوم شيخ محمّد علي صانعي بودند كه به گفتهي خودشان از 6 سالگي پا به خانهي شيخ گذاشتند.
[50]. حدود سال 1334يا 1335 سيل عظيمي در ينگآباد اتفاق افتاد كه خانههاي زيادي از جمله خانهي شيخ محمد علي صانعي ويران شدند. به گفتهي همسايهي ايشان همهي اتاقهاي خانه خراب شد و فقط يك اتاق سالم ماند.
[51]. حضرت آيـت الله العظمي صانعي در اين باره ميگويند: «... من فكر نميكنم كه به عدد انگشتان دست آن روز مردم نماز صبح را خوانده باشند. طبيعي هم بود. چون هم تهديد جاني وجود داشت و هم تهديد مالي. تودهي مردم اينقدر قدرت روحي نداشتند كه بايستند و نمازشان را بخوانند ...».
[52]. پدر ايشان حاج ملا يوسف در اصفهان فوت كردهاند و جدّ اوّلشان حسينعلي در خوانسار. جدّ دومشان يعقوب هم در صحن كربلا هستند و ديگران نيز معمولاً در غربت فوت كردند.
حضرت آيـت الله العظمي صانعي ميفرمودند: «مرحوم والد با عنايت به روايت نبوي عامي از ابن عباس كه ميگويد: قال رسول الله(ص): موت الرجل في الغربـت شهاده و إذا احتضر فرمي ببصره عن يمينه و عن يساره فلم ير إلاّ غريباً و ذكر أهله و ولده فتنفّس فله بكلّ نفس يتنفّس به يمحو الله عنه ألفي ألف سيئـت و يكتب له ألفي ألف حسنـت و يطبع بطابع الشهداء إذا خرجت نفسه. (تعزيـت المسلم عن أخيه (لابن هبـت الله) ص:62)
و روايات ديگر نبوي كه به اين مضمون است، علاقه داشتند در مكان ديگري با غربت از دار دنيا وداع نمايند، و چنين هم شد، و در شهر قم دعوت حق را لبيك نموده و در اين جهت هم خداوند خواستهاش را مقرون به اجابت گرداند.»
[53] . مرحوم حجت الاسلام و المسلمين آقا شيخ محمدعلي صانعي در قم، منزل فرزندش حضرت آيت الله العظمي حاج شيخ يوسف صانعي اقامت داشته و « مسجد مدني» نيز در کوچه ي بيگدلي، در مجاورت منزل معظم له واقع بود و آن مرحوم در همين منزل به سراي باقي شتافت.
[54]. مرحوم حجـت الاسلام و المسلمين آقا شيخ محمّد علي صانعي(رحمـتاللهعليه) روز 6 ربيع الثاني 1393هـ . ق در 83 سالگي در شهر مقدّس قم به لقاي حق شتافت و حضرت آيـت الله العظمي مرعشي بر ايشان نماز ميّت خواند.

كليه حقوق مادي و معنوي اين سايت متعلق به موسسه فرهنگي هنري فقه الثقلين مي باشد
نشاني: قم، خيابان شهيد محمد منتظري، كوچه 8، شماره 8 - تلفن: 7832802 - دورنگار: 7832803